شعر×داستان×ادبیات ایران وجهان

انجمن ادبي طبس

خانم نجمه سادات طلایی

ايستاد ودر چشمانش زل زد.

 

هنوز نگاهش بوي ديروز را مي داد.

 

انگشت اشاره را روي بيني اش گذاشت وبه سبك  او هيس  گفت.

 

عكس داشت مي خنديد!

+ نوشته شده در  جمعه 1390/06/04ساعت   توسط   |