شعری باحال وهوای بهاری تقدیم به شما

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک

شاخه‌های شسته، باران خورده، پاک

آسمان آبی و ابر سپيد

برگهای سبز بيد

عطر نرگس، رقص باد

نغمه شوق پرستوهای شاد

خلوت گرم کبوترهای مست

 

نرم نرمک می رسد اينک بهار

 

خوش به حال روزگار

خوش به حال چشمه ‌ها و دشتها

خوش به حال دانه‌ها و سبزه‌ها

خوش به حال غنچه‌های نيمه‌باز

خوش به حال دختر ميخک که می خندد به ناز

خوش به حال جام لبريز از شراب

خوش به حال آفتاب

ای دل من گرچه در اين روزگار

جامه رنگين نمی‌ پوشی بکام

باده رنگين نمی ‌بينی به جام

نقل و سبزه در ميان سفره نيست

جامت از آن می که می ‌بايد تهی است

ای دريغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسيم

ای دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

ای دريغ از ما اگر کامی نگيريم از بهار

گر نکوبی شيشه غم را به سنگ

هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ

 

فریدون مشیری

كوچه
از كتاب بهار را باور كن

بي تو ، مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم


همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم


شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم


شدم آن عاشق ديوانه كه بودم !



در نهانخانة جانم گل ياد تو درخشيد


باغ صد خاطره خنديد


عطر صد خاطره پيچيد

يادم آيد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم


پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم


تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت


من همه محو تماشاي نگاهت


آسمان صاف و شب آرام


بخت خندان و زمان رام


خوشة ماه فرو ريخته در آب


شاخه ها دست برآورده به مهتاب


شب و صحرا و گل و سنگ


همه دل داده به آواز شباهنگ

يادم آيد : تو بمن گفتي :


ازين عشق حذر كن !


لحظه اي چند بر اين آب نظر كن


آب ، آئينة عشق گذران است


تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است


باش فردا ، كه دلت با دگران است


تا فراموش كني ، چندي ازين شهر سفر كن !

با تو گفتنم :


حذر از عشق ؟


ندانم


سفر از پيش تو ؟


هرگز نتوانم


روز اول كه دل من به تمناي تو پَر زد


چون كبوتر لب بام تو نشستم


تو بمن سنگ زدي ، من نه رميدم ، نه گسستم


باز گفتم كه : تو صيادي و من آهوي دشتم


تا به دام تو درافتم ، همه جا گشتم و گشتم


حذر از عشق ندانم


سفر از پيش تو هرگز نتوانم ، نتوانم … !


اشكي از شاخه فرو ريخت


مرغ شب نالة تلخي زد و بگريخت !


اشك در چشم تو لرزيد


ماه بر عشق تو خنديد

يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم


پاي در دامن اندوه كشيدم


نگسستم ، نرميدم



رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهاي دگر هم


نه گرفتي دگر از عاشق آزده خبر هم


نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم !


بي تو ، اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم