به دست عاشقان در دام افتند
مرا نه عشق کامل هست ونه دام
چگونه دست این بی نام افتند
از این دنیای فانی ،عاقبت بین
که گردد استخوانی مشت خاکی
هزاران کس مثال ما چنین بود
نماند الا پلیدی یا که پاکی
محمود کاظم زاده
به دست عاشقان در دام افتند
مرا نه عشق کامل هست ونه دام
چگونه دست این بی نام افتند
از این دنیای فانی ،عاقبت بین
که گردد استخوانی مشت خاکی
هزاران کس مثال ما چنین بود
نماند الا پلیدی یا که پاکی
محمود کاظم زاده
گرهی بنام وبال بودن خودم برای خودم
اینروزها دوست دارم از دور دوست داشتنی تر باشم
اینروزها که از درز دهانم می ترسم
از بازنمایی قصه ی همه ی قفل های بی کلیدی
که به من می خورد
قصه ی همه ی درهای بسته ایی که پشتش جامانده ام
روزی که بجای این وبال ،بال برشانه هایم بروید
روزی که دوست میدارم برای دوش تو بار محسوب نشوم
قول میدهم که تنهایی ام را با تو قسمت کنم
که تنهایی مان را باهم قسمت کنیم
میدانی... هرچند دچار تشتت فکرم
اما تو این اطمینان خاطر را داشته باش
که همیشه کم وبیش
حرف چشمانت را حفظ بوده ام
فقط اینروزها پای گرهی در میان است
گرهی ،بنام وبال بودن خودم برای خودم
همین است که هنگامه ی به تو رسیدن
به تعمد،گره را در ابروانم پررنگ میکنم
وهنوز می پندارم
که فصل بیرون آوردن دستهای تنهایم از جیب
فرا نرسیده است .
مریم عابدین زاده ...یادداشت جمعه 27 آذر
بی شک ،غفلت رهزن تفکر ماست ،ورنه هرشب می توان به این قضیه فکر کرد
هر روز ،هر لحظه ....
لیک در شبی از شب ها که گیسوان سیاهش از همیشه بلندتر میشود انگار
بهتر میتوان به کوتاهی عمر اندیشید به چرایی دور هم نبودن ها .....
و وقتی نفس های گرم در هم می پیچد ،پشت پنجره ی بخار گرفته به تمام
چیزهایی که میتواند سرما را از پشت شیشه عبور ندهد
آه...در ذات حوضچه ی اکنون یخ زده گی معنا نمی شود ،باید قدر هم را بدانیم
باید هندوانه ایی برای هم قاچ کنیم ،باید یاقوت های سرخ انار را به هم تعارف ....
چه زیباست یلدا وقتی در آن تمام چیزها یادمان می آورند از فردا شب ها
کوتاه خواهند شد
پاهایم را زیر کرسی می کنم واز جریان یخ زده گی می هراسم
پاهایم را زیر کرسی می کنم وبا خودم می گویم :
این یک دقیقه بهانه است ....جرقه است ...نماد است ...که در حافظه ی پاهایم
خون هشیاری به جریان بیفتد
پاهایم را زیر کرسی میکنم وبا خودم می گویم :
براستی این چهار روز دنیا را باید بدنبال چه چیزی دوید ؟
یلدا ..دختر گیسو بلند دوستت داریم وقتی کوتاهی عمر را یادمان می آوری
وقتی چرایی دور هم نبودن ها را ....وقتی زیبایی دور هم بودن ها را ....
پیشاپیش شب شرقی غزل ...شب شرقی حافظ....شب شرقی آواز
برشما دوستان صاحبدل وصاحب نفس خجسته باد
بر سر آنم که گر ز دست برآید
دست به کاری زنم که غصه سر آید
خلوت دل نیست جای صحبت اضداد
دیو چو بیرون رود فرشته درآید
صحبت حکام ظلمت شب یلداست
نور ز خورشید جوی بو که برآید
بر در ارباب بیمروت دنیا
چند نشینی که خواجه کی به درآید
ترک گدایی مکن که گنج بیابی
از نظر ره روی که در گذر آید
صالح و طالح متاع خویش نمودند
تا که قبول افتد و که در نظر آید
بلبل عاشق تو عمر خواه که آخر
باغ شود سبز و شاخ گل به بر آید
غفلت حافظ در این سراچه عجب نیست
هر که به میخانه رفت بیخبر آید
مریم عابدین زاده
یادداشت پنجشنبه 26 آذر
همچنان وعده ی بخشایش شاهنشاهش
میکشد گمشدگان را به زیارتگاهش
نه در آیینه فهم است؛ نه در شیشه وهم
عاقلان آینه خوانندش و مستان آهش
به من از آتش او در شب پروانه شدن
نرسیده است به جز دلهره جانکاهش
از هم آغوشی دریا به فراموشی خاک
ماهی عمر چه دید از سفر کوتاهش؟
کفن برف کجا؟ پیرهن برگ کجا؟
خستهام مثل درختی که از آذر ماهش
باز برگرد به دلتنگی قبل از باران
سوره توبه رسیده است به بسم الله اش
فاضل نظری
سلام دوستان روز ابری قشنگی است
پر از سوژه برای نوشتنم ولی حس وحالش را ندارم
بقول حسین پناهی عزیز
فعلامشغول خیره گی نسبت به ابر وآسمان واحتمالا
بارانم ...
دوست دارم برای نمیدانم چندمین بار از شما هنروران
تقاضا کنم که آثار خویش را برای اشتراک گذاشتن در این
وبلاگ در اختیار من حقیر قرار دهید
ایام به کام
عاشق شده ایم ،بر نگردی ای برف
بگذار که گرم گیرمت در آغوش
از راه رسیده ای وسردی ای برف
حمید رضا نظری
چشمم که باز شد دو کبوتر بلند شد
سمت حرم دوید و دست دلش بند شد
آقا ، رضای ما ، به کجا گشته ای نهان؟
اینجا غزال دل به دست شما در کمند شد
تکتم فتحی
...1
سنگ بر میدارم
به تقاص روزهایی
که پاهایم
برای رسیدن به چیزهای ناب
لنگ بودند
سنگ برمیدارم
ایستاده جلوی آینه ایی
که به من گوشزذ میکند
آنچیزی که باید بشکند
او نمی باشد
اشک می ریزم
وبعد موهای سپیدم را
جلو ی آینه می شمارم
اشک می ریزم
وبه کارنامه ی سیاهم فکر میکنم
نه ..من وکیل با انصافی برای خودم نبوده ام
وقتی پرونده ی عمرم در جریان بود
ولی پرونده ی خوبی هایم مختومه.....
*********************************************************
...2
یادت چو باران است
هرلحظه به عشق تو
سرسبزترینم من
گاهی که تنهایی
با چتر سیاه غم
سقف دل تنگم را
در خویش همی گیرد
تکرار نام تو
یعنی که طراوت ها
یعنی همان باران
جاوید بمان مهربان ...
مریم عابدین زاده
یادداشت سه شنبه 17آذر
و صداي صوت آخرين قطار
... ميرسد به گوش
صوت ارمغانيش به پهنه زمين موج مي زند
آي اي زمينيان به هوش
...ساعت از سكوت جاري است
لحظه هاي جمعه داري است
نور... عالمي كه تيره از زمان ماست را
روز مي كند روز واقعي ... روز واقعه...
مي خروشد آسمان بانگ «ياهو» ز هر كجا شنيده مي شود
بانگ عشق، صوت نور پرغرور از جهان دور ديده مي شود و بعد...
فرصت دوباره ديدن است
ساز و برگ زندگي دوباره چيدن است
هر گروه و دسته اي جدا..
مي رسد همان زمان كه منتظر نشسته ايم
مي رسد وعده ي خدا...
تکتم فتحی
قصه اين بود كه با عشق تو پرواز كنم
و خدا خواست كه بي قافيه آغاز كنم
آن زمان كز تو تمام دل من ايمان شد
با چه رويي به كس ديگري ابراز كنم
دل من در سبدي عشق به سويت دارد
سيب سرخي بده تا عشق تو آواز كنم
قصه اين بود به آسودگي يك رويا
قصه اين بود كه با عشق تو پرواز كنم
تکتم فتحی
که تیتر روزنامه باشد
سرمایی چند درجه زیر صفر
در پوستم رخنه میکند
ذیل جرمت که می نویسند
عبور از خط قرمز
من نه .....
نسلی که ما باشیم
توان آن را دارد
که خاطره ی همیشگی دو اتفاق را
در ذهنش تحلیل کند
یک :معمولا خط های قرمز را
دستهای کوتاه می کشند
دو :معمولا این جرم
برای بلند گامان بریده میشود
آه ....خوش بحال زن همسایه
که روشنفکرانه ترین نگاه را به روزنامه ها دارد
وقتی همیشه آنها را
برای پاک کردن پنجره هایش می خواهد
زن همسایه پنجره هایش را پاک میکند
بی آنکه یادش بیاید
آنچیزی که آنطرف شیشه دیده میشود
نام دیگر زمستان است .
مریم عابدین زاده
همین نوشته ها که مثل سیگارهایی می مانند که وسط یک بن بست فکری روشن می کنم
وسط یک بن بست فکری ،تا شاید برای لحظه ایی ،گره در ابروان به هم پیوسته ام بسوزد
همین نوشته ها که محصول یک زنگ تفریح کوتاهند که من در آشپزخانه
یا برای سردردهایم چای می ریزم ،یا برای عطش هایم آب ...
بیچاره تو که می خواهی مرا از روی نوشته هایم بشناسی
بیچاره تر خودم که در نحوه ی زیستم شک دارم
میدانی ...ماجرا از یک تب عود کننده شروع شد،از لحظه ایی که فکر کردم
به جای نان ،فکر خربزه ام
به نحوه ی زیستم شک دارم وشاید این دلیل خوبی است
که نمی توانم پای لرزهای بعد از خربزه هایی که احتمالا خورده ام بایستم
حتی ،همین نوشته ها ،تصویر نادرستی از من بودن من اند ،از زن بودن من ...
مریم عابدین زاده
یادداشت سه شنبه10 آذز
دوش آن ماه نشد دیده ،ولی هست امید
که پس از آن ،شب تاریک رسد صبح سفید
گفت با سرو چمن ،بلبل شیرین گفتار
چه کسی صورت آن ماه پریشان رادید
سرو گفتا که زپروانه بپرسید سوال
همه شب دور رخ شمع بسی می چرخید
بال بگشود و برقصید بسی پروانه
گفت با بلبل وبا سرو که از شمع چه دید
نیمه شب ذکر قیام وبه سحر گاه سجود
تا که از حرص و طمع ،از سرو جان دست کشید
آرزوی من مسکین چه بود یک دیدار
کاش با مردم چشمم شود از آن گل چید
صبحدم شمع به محمود بفرمود که عشق
نتوان با زر بی خمس به بازار خرید
محمود کاظم زاده
هویت رنگها
در تمام جعبه های مداد رنگی ای
که می شناختم
ارز رونق افتاد
در ازدحام این همه صدای تفنگ
انگار کرنشدن ،سهم من بود
لال شدن سهم خیلی ها
در ازدحام این همه صدای تفنگ
گوش هایم را می گیرم
وبا خودمی گویم
خوشا کودکی
خوشا کودکی
که رنگها را
با زیباترین کارکردشان می شناختم
حالا قرمز ،قبل از گل سرخ
مرا یاد خون می اندازد
یاد چسب هایی که به زخم ها نمی چسبند
********************************************
2..هنوز ایستاده ام
با ژن های به ارث برده
از پدر بزرگ های سرزمینم
که میتوانستند با کمر خمیده
سیب بچینند
هنوز ایستاده ام
مقلد افتخاری چشم های مادرانم
که همیشه در نهانخانه ها می باریدند
هنوز ایستاده ام دراین کویر
وهاجرانه ،هروله ی آب وسراب میکنم
آه ...هرچند ،هر روز گلیم غربتم
در آب چشم هایم سنگین تر میشود
اما کافر شدن من چیزی نیست
که از مجرای نومیدی اتفاق بیفتد .
مریم عابدین زاده ..یادداشت دوشنبه 9 آذر
ازسرکار که می آیم، ساعت تقریبا دوازده است، هوای آفتابی نسبتا گرمی است، مادر روی تخت وسط حیاط نشسته ودارد موهای فرفری اش را شانه میزند ، با آنقدر حجب وحیایی که وقتی من در رابازمی کنم ،فکرمیکند برادربزرگم است وفورا روسری سفید حاشیه دارش را به سرمیکشد
مادرتویی؟ فکرکردم
ودوباره روسری را از روی سرش برمیداردو شروع میکند به قسمت دیگرموهای فرفری نیمه سفیدش را شانه زدن
هنوز کفشهایم را درجاکفشی نگذاشته ام که می گوید:
مادریه نگاهی به مرغ های روی اجاق گازبنداز
به نشانه اطاعت سرم راتکان میدهم وبه آشپزخانه می روم
غذاهای مادر اغلب بوی زیره میدهد، بوی آویشن
باصدای بلند می پرسم خاموش کنم؟
ومادر باصدای بلندتری جواب میدهد نه مادر نمی بینی رب نداره؟
راستی میری رب بگیری؟
می خواهم بگویم خسته ام، می خواهم بگویم خب چه اشکالی دارد که رب نداشته باشد، می خواهم بگویم گوجه که داریم...می خواهم بگویم مهمان که نداریم تاهمه چیز رسمی باشداما وقتی یادم می آید اگر او مثل همیشه رب را باپیاز تف ندهد ، خودش نخواهد خورد
فورا جلوی آینه می روم وبعدازپوشیدن مقنعه کیف پولم را برمیدارم واین یعنی اینکه می روم، واین یعنی اینکه چرانروم؟
مادر که لبخند میزند دلم می شکند، لبخندهایش را دوست دارم ولی وقتی چین های صورتش ودور چشمهای درشتش نمایان ترمیشود دلم می گیرد، از دور به لبخندش نگاه میکنم،نگاه نه، بیشترفکر، وبعددستگیره در رامی چرخانم
مغازه دور نیست ، ازمسیر رفتن، به پارک بالای خانه چشم می دوزم، چقدر خالی وسوت وکور است
چند قدم مانده به مغازه نوجوانی لاغر با کت وشلوار لی ازمغازه بیرون می آید، دو پاکت سیگار در دست دارد و یک نوشابه که بادیدن من سیگارهایش را درجیبش میگذارد
پلاستیک ضخیم جلوی مغازه را کنارمیزنم، کسی دیده نمیشود، خیره به قفسه ها نگاه میکنم
مغازه دار...پیرمرد خشک وتکیده ای است بعد ازکمی مکث سرش را ازپشت پیشخوان بالا می آورد، در دستهایش، دستکش های پلاستیکی ای است ویک سطل پراز خیارشورکپک زده
که بادیدن من فورا آنرا به پشت یخچال هل میدهد
سلام خانوم ببخشید بفرمایید
می گویم رب دارید؟ ووقتی خودم را کنار قفسه ی رب ها می بینم سوالم را با بر داشتن یک قوطی اصلاح میکنم
ببخشید منظورم این بود که اینا چنده؟
پیرمرد که قوطی را درنایلون میگذارد وبه دستم میدهد هنوز جای خالی یک پرسش در ذهنم سنگینی میکند ازپشت دربرمی گردم
ببخشید آقافروش سیگار به افراد زیرهجده سال ممنوع نه؟.......
قبل ازاینکه حرفم تمام شود پیرمرد با رگ گردن نیمه متورم شده و نگاهی که انگارسفاهت مرا نشانه گرفته می گوید
ای خانوم...حتما منظورتون اون پسری بود که پیش پای شما....ای بابا ...حالا گیریم من وبعد حرفش را ادامه نمیدهد
البته بله ممنوع
ولی اون که شمادیدید هجده سال به بالاست، بعد دستش را روی چانه اش میگذارد وبعداز کمی مکث می گوید
بله همسن بچه داداشمه می شناسمش
یعنی الان نوزده سال و ...
حالت مجاب شدن به خودم می گیرم وازمغازه بیرون میزنم
کمی ازمغازه که دورمیشوم دوباره نگاهم را به پارک می اندازم
همان پسرتنها روی نیمکت نشسته ودارد بطری نوشابه را سرمیکشد
نگاهی به قوطی رب خودم میکنم، ای وای حواسم نبوده وپولی را که به پیرمردمغازه دار داده بودم را دوباره از روی پیشخوان بر داشته ام
به سرعت برمی گردم، چقدر خسته ام، چقدر بی حواس شده ام
وارد مغازه که میشود بازهم مغازه دار دیده نمیشود
ببخشید...ببخشید
پول ..پول این قوطی رو...
دوباره پیرمرد ازپشت پیشخوان سرش را بالا می آورد ، اینبار بدون دستکش ، کنار آن سطل خیارشورکپک زده
دستش را درازمیکند ومی گوید: قابلی نداشت گفتم دوباره ازاینجاها ردمیشوید
پول را روی ترازویش می گذارم وبالبخندی مصنوعی تشکرمیکنم
به خانه که می رسم مادر پیازهایش راتف داده و فقط منتظر رب است که به او برسانم
قوطی را به دستش میدهم و به اتاقم میروم
تا لباسهایم را دربیاورم هنوزچند دقیقه نمیشود که
صدای مادر می آید بیا سفره را انداختم، بیا از دهن میفته
ازغذاهای گوشتی خوشم نمی آید، دوست دارم بخوابم، دوست دارم عصرغذا بخورم
برای من که استعداد چاقی دارم بهترهم هست هم شام محسوب میشود هم ناهار
اما مادر....
بلند میشوم وسرسفره می نشینم مادریک تکه گوشت سفید آغشته به رب را روی بشقابم میگذارد، شروع میکنم به خوردن ..به مادرم لبخند میزنم اما ازلبخند زدن های او دلم می گیرد
اصلا نمیدانم چی می خورم، مدام دستهای آن نوجوان ، دستهای آن مغازه دار جلوی چشمانم رژه می روند
نمیدانم چرا اینقدر سرفه به سراغم می آید، سرفه های خشک بدجور
مادر دستپاچه میشود
استخوون که نداشت مادر ، چیزی تو گلوت گیرکرده؟
با اشاره ی سر می گویم نه ولیوان آب را باولع سرمیکشم
به اتاقم می روم،هنوز دارم سرفه میکنم
به قصه ی مجاب شده گی فکرمیکنم
به انواعش، به اینکه ما روزانه چقدر ازطرف خودمان یا دیگران مجاب میشویم؟، چقدر ادای مجاب شدن درمی آوریم؟ کجای این ادا درآوردن خوب است؟دوست داشتن چقدر نقش مثبت یا منفی درمجاب شده گی دارد؟، قانون منطبق بر بی اخلاقی چطوروچگونه میتواند آدم رامجاب کند؟آیا صرف قانونی بودن یک چیز، منبع مستدلی برای دفاع از بعضی چیزها پیدا میشود؟،
دفتر را برمیدارم ، هنوز دنبال خودکار نوک تیزم می گردم که مادر درمیزند
خوب شدی؟
سرفه ام را حبس میکنم
خوبم مادر...
به قوطی رب فکرمیکنم
به پاکت های سیگار پسر
به توجیه پیرمرد مغازه دار
به سطل خیارشورکپک زده،
گاهی فکرمیکنم من هیچگاه پروانه شدن را تجربه نخواهم کرد، وقتی مدام پیله دور خودم می بافم.
مریم عابدین زاده
یادداشت چهار شنبه 4 آذر
دوستان عزیز واقفم که این نوشته دچار اطناب است
ومیشود جاهایی از آن که شخصی وبدیهی است حذف گردد
فعلا نسخه یاداشت شده در گوشی ام را به لب تاب منتقل کرده ام
ان شا ا...در جهت رفع نواقصش خواهم کوشید