هر روز لباسهای رنگ پرتقالیش را می پوشد ،جارو به دست می گیرد
و برگهای خشک را به حاشیه می راند
انگار در گوش آسفالت های سیاه نجوا میکند که چگونه میتوانند درصدی از
آیینه بودن را در خویش اجرا کنند
گاری را که هل میدهد من همزمان یادم می آید که چرا باید
خودم را از روی غلتک زندگی پرت کرده باشم
گاری را که هل میدهد ،من یادم می آید که چرا کمی ناکوکم ...
گاری را هل میدهد ،تا آنچه باید نباشد را به سمت دفن شدن هدایت کند
گاری را هل می دهد تا آنچه می ماند ،درختان هرس شده باشند ،گلهای سرحال ،
جدول های پر رنگ ...
آنقدر کار کرده ،آنقدر راه رفته که انگار خستگی اش طعم تمام هل های خوشبو را
در فلاسک چایش ریخته است
ساعت تقریبا دوازده است که از او عبور میکنم ،آفتاب در نیمه ی آسمان است
ساعت تقریبا دوازده است که من از چشمانش ،
شعر ،سایه ،سادگی وسعادت را می خوانم .
نگاهش میکنم ،لبخند می زند واز چروک گونه هایش نمی ترسد
نگاهش میکنم وازدیاد چروک گونه هایش به هنگامه ی لبخند زدن دلم را می شکند
چه پر طمطراق ،هویت زندگیش ،همرنگ لباسهای پرتقالی اش جلوی دیدگانم می رقصد
ساعت تقریبا دوازده است که از او عبور میکنم
من گرسنه ام وهمزمان دارم به گمنامی فکر میکنم ،به پیرمرد ....
گمنامی گاهی طعم خوبی دارد ،مثل طعم هل در فلاسک چای او
مثل طعم دلچسب ،نان وریحان وپنیر
به دست های بیرون آمده از دستکشش نگاه میکنم
به دستهایی که وقتی لقمه بر میدارند ،اشتهای مرا باز باز میکنند
به دستهای خودم فکر میکنم ،به دستهایی که دچار سوء پیشینه اند
وقتی بارها لقمه ها را دور سرم چرخ داده اند وبعد راه دهانم را فراموش کرده اند
شاید عطشناکی من از اینجا آب می خورد
اما الان گرسنه ام ....اما الان پر از اشتها ...
مریم عابدین زاده
(هیچگاه نخواستم که بی تعهد باشم نسبت به دیدن هایم
تا تورا دیدم ،گفتم باید بنویسم
گفتم باید از تو بنویسم ،گفتم باید برای تو...
تقدیم به تمام سپورهای عزیز
وتقدیم به خ ..ص