منکوب نام خویش بوده ام

صوری ترین اسمی

که دویدن را قبل از جهت یافتن

در گوشم زمزمه میکرد

فرق است بین خط پایانی که آغاز رسیدن باشد

تا خط پایانی که پایان تو را رقم بزند

آهستگی ...پیوستگی ...جهت

اینرا خرگوشی می گفت

که فکر میکرد یک عمر جاده های دنیا را 

بالعکس دویده است

فکر میکرد از تمام لاک پشت های

سربه زیر جهان،شکست خورده است

 

مریم عابدین زاده

یادداشت شنبه 25 اردیبهشت بعد از جلسه ی حا فظ خوانی

مست آمده مست آمده ،پیمانه در دست آمده

از کوی شیرین آمده از نیستی هست آمده

دیگر چرا بندم دهان ،دیگر چرا گیرم زبان

آن خسرو شیرین بیان ،اکنون قوی دست آمده

از پرده چون آید برون ،دیگر نگویم چیست ،چون

اوبرتر از هرکس کنون دراین جهان هست ، آمده

شیر خدا هم پشت او خون خدا درمشت او

خاتم که در انگشت او شمشیر بر دست آمده

زلف سیاهش را ببین ابروی ماهش را ببین

سوی نگاهش را ببین از اوج بر پست آمده

محمود سوی یار شو از کار خوذ بیکار شو

در خانه ی خمار شو ،چون یار هم مست آمده

 

محمود کاظم زاده

 

ومن مسافرم ای بادهای همواره....

 

هوهویش  ترنم موزون عرفان است

آوازی در تقدس رهاشده گی

بادبادک ها را بیشتر به هوا می برد

از قاصدک ها پستچی های سریعتری می سازد 

وگاهی ناودان ها رابرای لمس خنکای باران آماده

یادم می آید اولین شعرم را با موهای پریشان گفته ام

یادم می آید از شاعری که در باد

به سر وقت چنار رفته است به سر وقت خدا ...

دیشب من  اهل تساهل شده بودم

اهل هر چه بادا باد

روی خطی از تعادل در خیابانی

که چادرم را چقدر روی سرم می رقصاند

من باد را دوست دارم

پریشانی موهایم را

و آوازی که در تقدس رهاشده گی 

در گوشم حماسه می آفریند

من باد را دوست دارم

حتی اگر حامل ابرهای سترون باشد .

مریم عابدین زاده

 

کودک که بودم ،بین همسالانم از سوسک نمی ترسیدم

بزرگتر که شدم از احتمال تصویر شطرنجی ام در روزنامه های دولتی...

اما اینروزها ترس های جدیدی خودشان را به من رسانده اند

ترس از چیز یا کسی نه ...بلکه ترس از فرایندها ،تغییر ها ...تبدل ها

امروز در مغازه وقتی زنی مزرعه ی جو گندمی موهایش را مدام استتار میکرد

و مجبور بود که به کفش های پاشنه بلند ،بیشتر از کمر دردهای میان سالیش

اهمیت بدهد ،ترس عجیبی خودش را به من رسانده بود

ترس عجیبی خودش را به من رسانده بود که مدام فکر میکردم

روزگار حق ندارد اینقدر شراب تشویش ،در جام آنهایی که سرد و گرمش

را چشیده اند بریزد

زن مدام پیراهن های رنگ رنگ را دست به دست می کرد ومن فکر میکردم

دارد روزگاری آغاز میشود که می خواهد ،مزیت چند پیراهن از دیگران پاره کردن

را از رونق بیندازد

به زن فکر میکنم

به شماره ی کفشهایش که دقیقا شماره ی کفش هایم بود

احتمالا چند سال دیگر من ...

آه ...باید اینروزها بر ازدیاد ترسهایی در این راستا غلبه کنم

باید دوباره اسبم را برای مبارزه زین نمایم

باید به اسبم تاکید کنم فقط مرا جلوی خودم به زمین بزند

چه بگویم ..هنوز دارم به استتار مزرعه ی موهای جو گندمی زن ،فکر میکنم

به جامعه ایی که که اگر انگشتی برای ورق زدن زنانش در این سن نداشته باشد

پاهایی قوی برای پامال کردنشان پیدا خواهد کرد

 

مریم عابدین زاده

یادداشت شنبه 18 اردیبهشت

 

هر روز لباسهای رنگ پرتقالیش را می پوشد ،جارو به دست می گیرد

و برگهای خشک را به حاشیه می راند

انگار در گوش آسفالت های سیاه نجوا میکند که چگونه میتوانند درصدی از

آیینه بودن را در خویش اجرا کنند

گاری را که هل میدهد من همزمان یادم می آید که چرا باید

 خودم را از روی غلتک زندگی پرت کرده باشم

گاری را که هل میدهد ،من یادم می آید که چرا کمی ناکوکم ...

گاری را هل میدهد ،تا آنچه باید نباشد را به سمت دفن شدن هدایت کند

گاری را هل می دهد تا آنچه می ماند ،درختان هرس شده باشند ،گلهای سرحال ،

جدول های پر رنگ ...

آنقدر کار کرده ،آنقدر راه رفته که انگار خستگی اش طعم تمام هل های خوشبو را

در فلاسک چایش ریخته  است

ساعت تقریبا دوازده است که از او عبور میکنم ،آفتاب در نیمه ی آسمان است

ساعت تقریبا دوازده است که من از چشمانش ،

شعر ،سایه ،سادگی وسعادت را می خوانم .

نگاهش میکنم ،لبخند می زند واز چروک گونه هایش نمی ترسد

نگاهش میکنم وازدیاد چروک گونه هایش به هنگامه ی لبخند زدن دلم را می شکند

چه پر طمطراق ،هویت زندگیش ،همرنگ لباسهای پرتقالی اش جلوی دیدگانم می رقصد

ساعت تقریبا دوازده است که از او عبور میکنم

من گرسنه ام  وهمزمان دارم به گمنامی فکر میکنم ،به پیرمرد ....

گمنامی گاهی طعم خوبی دارد ،مثل طعم هل در فلاسک چای او

مثل طعم دلچسب ،نان وریحان وپنیر

به دست های بیرون آمده از دستکشش نگاه میکنم

به دستهایی که وقتی لقمه بر میدارند ،اشتهای مرا باز باز میکنند

به دستهای خودم فکر میکنم ،به دستهایی که دچار سوء پیشینه اند

وقتی بارها لقمه ها را دور سرم چرخ داده اند وبعد راه دهانم را فراموش کرده اند

شاید عطشناکی من از اینجا آب می خورد

اما الان گرسنه ام ....اما الان پر از اشتها  ...

 

مریم عابدین زاده

(هیچگاه نخواستم که بی تعهد باشم نسبت به دیدن هایم

تا تورا دیدم ،گفتم باید بنویسم

گفتم باید از تو بنویسم ،گفتم باید برای تو...

تقدیم به تمام سپورهای عزیز

وتقدیم به خ ..ص

باید کنار کوچه گدایی کنی زمان

 

ازشعر بگذریم که وقت شعور هست

از غصه بگذریم که وقت سرور هست

 

دیروز چون که رفت بیا تجربت کنیم

وقت تفکر است و زمان مرور هست

 

آری در این زمانه بسی تلخ میشود

اوفات آنکسی که درونش غرور هست

 

ول کن سرابهای اگر را که دیر شد

بردار نان خویش که در این تنور هست

 

باید کنار کوچه ،گدایی کنی زمان

اوقات را که تو گفتی کرور هست

 

دیگر بهار رفت و ز پاییز هم گذشت

سرمای سوزناک دی پر شرور هست

 

محمود در مقابل محراب ،خویش را

گفتا گناه هرچه که کردی غفور هست

 

محمود کاظم زاده

در من زنی زنده است ...

در من زنی زنده است که مدام می پندارد

نسبت های بی ربط ،یا چیزهای عاریت

صورت دنیا را خراش عمیق میدهد

آه ...گوش های دنیا را گوشواره های سنگین ،کر کرده ...

وچشم های ما را عینک های بی نمره ،کور ...

ورنه خالق دنیایی نبودیم که در آن

پرنده را باسنگ نسبتی باشد

یا درخت ،ریشه اش را جزئی از خویش نداند

درمن زنی زنده است که دوست دارد خودش را

به آرامش قهوه ای تلخ ،دعوت کند

ودنیا را به یک ایست شاعرانه ی شیرین

به هنگامه ای هرچند کوتاه

تا چند عکس یادگاری

از دستهایی که میتوانند گلدان شوند گرفته شود

از گلهای سرخ نامعلق ...

به هنگامه ای هر چند کوتاه

تا عقب گرد ماشه ها به تفنگ ،رویا به نظر نیاید

در من زنی زنده است

زنی خسته با خاطراتی تلخ

از پرنده هایی که در فصل های بی ربط به مهاجرت

لانه هاشان را در میان آتش وخون

در میان سنگ وفلاخن ،گم کرده اند

به این فکر میکنم که اگر فرمان گاه وبیگاه

همین ایست های شاعرانه ی شیرین نبود

همین آرامش قهو ه های تلخ ....

 

من مبارزی شکست خورده بودم

در مقابل آنانی که حجت هاشان

رگهای متورم گردنشان می باشد

یامن ،کمرخمیده ی مداومی

که برای برچیدن سنگهایی

که جلوی پایش می اندازند

 لحظه ایی نمی توانست قد راست کند

در من زنی زنده  است که مدام می پندارد ..........

 

مریم عابدین زاده

 

سلام به تو که راوی قصه ی جنگل های شمال

برای این کویر زاده عاشق باران بودی

(تقدیم به دوست ارجمندم خدیجه ادهمی )

َ

سلام آبی دریا ،سلام مه سیما

دوباره یاد تو کردم ،دوباره یاد وفا

 

دوباره باز نوشتم در اوج دلتنگی

که بی حضور صبورت ،منم منم تنها

 

بیا که خیمه زده ست روح مهربانی تو

بیا که تاج سری ،معدن شکوه وصفا

 

دعای من همه این بود و،این همی باشد

که سبز باشی وجاوید ، که خوب ،پابرجا

 

اگرچه غصه ی تلخی ست قصه ی دوریت

دلم خوش است به رسیدن، به وعده ی فردا

 

تمام این غزلم ،نذر چشمهای تو باد

تورا به عشق سپردم ،به دست سبز خدا

 

مریم عابدین زاده

شعر یعنی شعور یعنی حس...

 

شعرهایم بنوش شیرین است

همچنان سفره های رنگین است

 

معده ات را به شعرم عادت ده

کلماتش زیاد سنگین است

 

حرف هایم اگرچه تکراری است

گاهی انگار مثل هف سین است

 

گوش کن قصه های من را ،هی

نگو،این آن وآن یکی این است

 

شعر هرکس زفکر او زاید

فکر وحرف وشعار او این است

 

بگذارید شعر خود گوید

آنکه از هند ومصر واز چین است

 

شعر یعنی شعور ،یعنی حس

شعر محمود ،حرف رنگین است

 

محمود کاظم زاده

نه ماه  و نه  ماهی

نه آب ونه ماهتاب

آه ...هویت روستایی من

در بادهای بی قاصدک گم شد

دیگر دامن های بی گل می پوشم

روسری های تیره

وکوزه هایم شکسته

از سنگ فلسفه ی خیام است

حالا در پاسخ به این سوال

که از من می پرسید

(در دنیای تو ساعت چند است )

مکث می کنم

مکث می کنم

در ازدحام خروس های بی محل

در ازدحام کدخداهای ناپیدا

انگار در دهکده ی جهانی

هرچقدر پنجره بگشایی

چیزی جز غربت

در نظاره ی چشمانت نمی گنجد

من در دنیایی که نمیدانم

عقربه هایش برچه تسلسل معیوبی می چرخند

خیابان را مستاصل قدم می زنم

تا از خودم بپرسم

براستی ما این کفشها را برای

مسیری که قرار است به آرامش نخورد

چرا می پوشیم؟

نه ماه ونه ماهی

نه آب ونه ماهتاب

آه هویت روستایی من

در بادهای بی قاصدک گم شد .....

 

مریم عابدین زاده

 

 پانوشت ...

هیچگاه نشده که شعری درباره ی روستا بخوانم

یا به زادگاه خودم فکر کنم وچیزی در این راستا به ذهنم

خطور نکند ..این نوشتار تجربه خواندن یا اندیشیدن به این مقوله بود

 چقدر این روزها به روستا وسکوت وسادگیش نیازمندم،نیاز مندیم

راستی فیلم بسیار بسیار زیبای در دنیای تو ساعت چند است را حتما ببینید
،