رباعی

گنجی است اگر برای قارون بادا

تختی است اگر از آن مامون بادا

سهم من وتو فقط همین باشد که

عشقی که میان ماست افزون بادا

آقای مجید بخشی

من به پاشویه ی خویش در آب فکر میکنم ،خواه صندلیم روبه دریا باشد خواه نباشد..........


http://up.behtarin.com/uploads/318fd271891.jpg


عکس از آقای عباس زمانیان

آب، روشنایی است

آب ، روشنی
ومن که زاده ی کویرم  عطشناکی زمین را برای باران، چقدر خوب می فهمم، ودستان استغاثه را برای خیس شدن.
کاش میشد بوی باران را هم ثبت کرد، درکویری که خورشیدش زودتر وپررنگ تر ازهمه جا ازپشت ابرسربرمی آرد،وقطره هایی که چه زود طعم تبخیر را می فهمند.
گسل های خشک را زیر پاهایم دوست دارم، گسل های خشک را که شاید ساحلی باشد ترک خورده، ساحلی به سبک کویر...اصلا چه فرق میکند، مهم نوازش پاهایم است که چه خوب آنرا لمس میکنم، که چه خوب آنرا  روی این گسل های خشک ،حس ...
این عکس خاطره ی باریدن آسمان است، خاطره ی پیمانه های عطشناک خاک برای پرشدن، وکودکی که در آبگیر بی ماهی، چیزی برای دیدن کشف میکند، چیزی برای درنگ...
گاهی حجم آب، وخورشیدی که همیشه کلاه طلایی برکه میشود ، اندیشه  ات را برحذر میدارد تابه یاد ماهی ها بیفتی...چراکه مأمن ماهی ها  فقط بایددریا باشد...فقط دریا
باران ببار، به حرمت نامت وبه حرمت نمکی که از این کویر...
باران ببار.


شمشیرها سرخورده اند اینجا....مختار مردان مرده اند اینجا

خبرگزاری فارس: تازه‌ترين شعر «عليرضا قزوه» درباره «حج»

خوانش دو شعر

با صدای علیرضا قزوه

دانلود


هرگز مباد هجران


http://up.behtarin.com/uploads/fda5943f8e1.jpg


( تو همه چیز را می فهمی، فقط شاید واژه نداری تابیان کنی، ومن دراین متن تنها برای تو می نویسم واز زبان تو عزیزکم، تقدیم به کودکان طلاق)

رفتنتان ربط مستقیم دارد به تاری دیدم، دیگر افق های دور آنچنان در چشمم روشن نیستند.
پدربزرگ چیزی نمیگوید پدربزرگی که چشم هایش کم سوست ولی دلش روشن، پدربزرگ چیزی نمیگوید ولی او هم افق های  دور رابرایم مبهم می بیند
اومدام سیگار دود میکند وبه عصایش تکیه داده آه میکشد.
مادربزرگ هم به پاهای رنجورش نظری می اندازد ومیگوید: گاهی آنکس که نمیرود، گاهی آنکس که درنگ میکند قهرمان خط پایان میشود.
دلتان خوش بود که  هنگام مشاجره من رابه اتاقم می فرستید ، فارغ از اینکه گوش هایم همیشه وسط دعواتان جا می ماند.
پدر...مادر آنکه به اتاقش میرفت من نبودم، یک تن لرزان بود، یک دلشوره ی عجیب، دیوارهای اتاقم پرازصدای سکوت است، پراز عکس های نامرئی صورتی اشک آلود میان زانوانم، کاش مرا می دیدید، کاش میتوانستم این عکس ها را برایتان ظاهرکنم.
من هنوز درنقاشی هایم دوقلب میکشم، دو قلب که همیشه مادربزرگ بادیدن آن قلبش می گیرد.
دیگر ازاین جمله بدم می آید، ازاین جمله که معلمم بگوید: باچمدان جمله بساز، اصلا من از هرچه چمدان است بدم می آید، چمدان هایی که خاطره هایی را می برند، چمدان هایی که خاطره هایی راجا میگذارند.حالا فکر میکنم چمدان ها تنها بارفتن گره خورده اند، بانماندن.
آه قانون که قلب ندارد، قانون که چشم...قانونی که اینروزها میخواهد تصمیم بگیرد تامن را به کدام یک از شما بدهد.!
گاهی که دستم دردست یکی ازشماست ودست دیگرم را درجیب آن یکی گرم میکنم، دردست آن یکی ...
قانون قلب ندارد، قانون چشم ندارد تا... او فقط دلش خوش است که تصمیمش را بگیرد...
کاش اینقدرزود تصمیم نگرفته بودید، من برای تنهاشدن خیلی کوچک بودم...آه من برای...
خیلی کوچک.
مریم عابدین زاده


کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد

http://up.behtarin.com/uploads/bc55b774461.jpg


این عکس از عکاس خوب انجمن جناب اقای عباس زمانیان است سایر آثار ایشان به مرور در وبلاگ منتشر خواهد شد.

انار دلم

پشیمانم از تشبیه دلم به اناری سرخ

اناری که ترک دارد واز هویدا شدن دانه هایش می گریزد

انار دلی که فقط بلد است در خویش بپوسد

دنبال دانه های دلم نباش

بگذارسر صحبت را باز نکنیم

من از زخم های کهنه ایی که دوباره سر باز کنند بیمناکم

هرگاه روی زخم ها نمک ریخته ایم

ماجرا تلخ تر شده است .

مریم عابدین زاده


بیا تا قدر همدیگر بدانیم....که تاناگه زیکدیگر نمانیم


مدتی است که بیشترسعی میکنم، اهل تساهل باشم، حالا که بدون بلیت هم اصلا ازیادم نمیرود که مسافرم،اتفاقی درمن افتاده، اتفاقی که ازیک طرف مرا ازساعت می ترساند، وازطرفی دغدغه های سطحی وکوچک را درمن میکشد وکمی آزادم میکند.
از دست دادن عزیزی از عزیزانم حقیقت بودن ونبودن را بیشتربرایم پررنگ کرده، حقیقت آمدن ورفتن را،به فاصله ی میان این دو فکرمیکنم، به نقطه چینی که باید پرشود ،به زندگی ایی که باید مابین این دو بنشیند به زندگی ایی که بایدتلاش کنیم مابین این دو زیبا بنشیند.
گاهی چند استکان چای داغ هم هیچ نقشی ندارند تا این سردرد دست از سرم بردارد.گذشت زمان را در ذهنم تند میکنم، گذشت زمان را مثل سکانس های یک فیلم سینمایی در ذهنم تند میکنم، تند تند...آنچه ماحصلش میشود فکرکردن به شراب است، خود شراب نه، تصورکنید کارکرد شراب چه میتواند باشد وقتی قبل از نوشیدنش به این بیندیشیم که جاممان کاسه ی سرهمدیگراست
به فاصله ی بودن ونبودن فکرمیکنم، به مرگ عزیز از دست رفته ام
زندگی چه ارزشی دارد؟ نه اصلا این سئوال خوبی نیست، بهتر است بگویم کجای زندگی بی ارزش است؟بنظرم بازهم بشود به این سئوال خرده گرفت، زندگی یعنی ارزش، بهتر است نتیجه بگیرم که آنچیزی که ارزش ندارد نام زندگی نیست...
آه  پس باید چیزهای بی ارزش را از زندگیمان حذف کنیم.۰
دغدغه های مسخره را، حرص های بی معنارا.
چند روزی است که اهل تساهل شده ام، اززمان کوچ پرستوی مهربانم به آنطرف بودن
دارم حلوای تلخ را زیر زبانم مزمزه میکنم، مداح دارد مرثیه میخواند، دوست دارم به جمع سیاهپوشان بگویم بیایید دوست داشتن را به تعویق نیندازیم.
باید ازاین به بعد همیشه  شیرینی چند نقل سلام را درجیبم بریزم، حتی برای آنانی که به من سلام نکنند.
لبخندهای عزیز رفته ام از پشت قاب شیشه ای درستی کارم راتصدیق میکند،ازخودم خجالت میکشم وقتی زود زود ازروزمره گی شاکی میشوم.زندگی پراز بودن است، پرازنبودن ، باید کمی چشم عبرتم را برای دیدن باز بگذارم باید همه چیز را دریابم.۰به سنگ قبر نظری می اندازم، همه دارند اشک میریزند، من دارم اشک میریزم،سنگها  همیشه هم سنگدل نیستند،آه آن سنگ کی خواهد توانست سوزناک ترین مرثیه ی نوشته شده برسینه اش را تا سالها حفظ کند؟
اشتباه نکنیم اینروزها مرگ دیگرنه آن شتری است که درب خانه ی همه میخوابد، اینروزها مرگ حکم قطاری است که هرلحظه ممکن است  خودش رابه مابرساند.



رفتی وبجای اشک درچشم ترم
خون است روانه بهترین همسفرم
هرلحظه تویی مقابل چشمانم
هرجای تو ایستاده ایی درنظرم
تلخ است چه تلخ روزگارم بی تو
تاراج شده تمام شهد وشکرم
درحسرت رفتنت شکسته ست دلم
درپای فراق تو شکسته کمرم
خورشید دو چشمت دگر خاموش و
یلداست شبانگهم چه جای سحرم؟
جزصبروسکوت چاره ایی هست مگر
باید که به این دو من پناهی ببرم
مریم عابدین زاده

کلافه ی افکار.....

بارشته ی افکاری که کلافه شده ،لباسی به جز سردرگمی نمیشود بافت.

میپوشم به خیابان می روم ،آدم ها بدجور نگاهم میکنند ،من لباس آنها را

دوست ندارم ،هیچکدام اندازه ی تنشان نیست ،اصلا مال خودشان نیست

لباسم آنها را آزار میدهد،دور میشوم،فردا برای ادعای پختگی ام لباس

مادر بزرگ را می پوشم ...اینبار در شهر گم میشوم.

خانم مریم مکاریان

موسیقی ...طبیعت ......شعر


http://upir.ir/files/938d8e81e317.jpg

علاقه مندان به رادیو پیام قطعا این موسیقی زیبا را به خاطر می آورند. در بخش شامگاهی این برنامه ، موسیقی شنیدنی با عنوان "خانه" از نوزانده و آهنگساز ایرانی راوی پخش می شد که شنیدن آن خالی از لطف نخواهد بود.

دانلود از اپارات

لینک مستقیم

بیداری خواب ها


دیشب به چراغ خواب خانه حسودی کردم وقتی با اشاره انگشتم آرام به خواب رفت. اما من بی خواب و بی تاب
دلم برای سکوت ذهنم میسوزد وقتی لشگر همهمه ها بی هوا شیشه های خانه اش را می شکنند. دلم برای سکوت می سوزد و از ساعت دیواری خانه گله دارد . ساعتی که قدم هایش را پرشتاب وپرصدا بر روی افکار خسته ام می دواند. زمان به سرعت می رود و خیالش نیست که من جا مانده ام . عجیب اینجاست که این همه بی خوابی هنوزم بیدارم نکرده است.

خانم مریم مکاریان

شقایق هست . من زنده ام. زندگی میکنم.


من اهویی رمیده از گله ام که حالا دیگر پاهایم یارای رفتن ندارند.
من درختی بی ثمری شده ام که ریشه اش درد میکند از زخم های تبر تردید
من حال بوته روییده دربیابان را خوب میفهم وقتی ماسه ها تمام وجودش رابه سرزنش میگیرند.
درونم پر است از همهمه تنهایی
و چه بی صدا خیمه زده بر وجودم این حجم پراز خالی
دلم دوبال می خواهد به بلندای تنهایی تا همنفس باد شوم وبروم تا دشت و زانو بزنم مقابل شقایق و کبودی چشمانش را نوازش کنم . شقایق اهسته در گوشم میخواند منتظر سبز ترین حادثه زندگیت بمان . منتظر میمانم. شقایق هست . من زنده ام. زندگی میکنم.

خانم مریم مکاریان

به دیدارم بیا تا استکان چای داغی هست

به دیدارم بیا تا استکان چای داغی هست
فراموشم مکن ای خوب تا از من سراغی هست 


به بزم بلبلان خوش سخن گاهی به یاد آور
که دلتنگ تو روی کاج پیر ما کلاغی هست


به هرجا پرکشیدی بازگرد ای مرغ دریا زاد
میان ظلمت امواج سوسوی چراغی هست 


تو را من دوست می دارم نمی دانی به دیدارت
کویر تشنه ی دل را چه موج اشتیاقی هست 


تورا من چشم در راهم و  می دانم که می دانی
هنوز اینجا به سمت نیک بختی کوچه باغی هست 


زمستان است سرد وسخت ای گم کرده ره در برف
تومی دانی که در این کلبه گرمای اجاقی هست 


بیا کز سردی آتشفشان خفته ی این عشق
نفسها گر در آمیزند امید اتفاقی هست ....



شاعر: فهیمه قیصری

پانوشت : تقدیم به خانم منیره حسین پوری عزیزم

ای ایستاده در چمن آفتابی معلوم ...وطن من


ای ایستاده در چمن آفتابی معلوم

وطن من

ای توانا ترین مظلوم

تو را دوست می دارم

ای آفتاب شمایل دریا دل

و مر گ در کنار تو زندگی است

ای منظومه ی نفیس غم و لبخند

ای فروتن نیرومند

ایستاده ایم در کنار تو سبز و سر بلند

دنیا دوزخ اشباح هولناک است

و تو آن درخت گردوی کهنسالی

و بیش از آنکه من خوف تبر را نگرانم

تو ایستاده ای

بگذار گریه کنم

نه برای تو

که عشق و عقل در تو آشتی کرده اند

که دستهای تو سبز است

و آسمان تو آبی

و پسران تو

مردان نیایش و شمشیرند

و مادران صبوری داری

و پدرانی به غایت جرأتمند

و جنگلهایی درنهایت سبزی و ایستادگی

و دریاهایی

با جبروت عشق هماهنگ

نه برای تو

که نام خیابانهایت را شهیدان برگزیده اند

دوست دارم تو را

آنگونه که عشق را

دریا را

آفتاب را

کی می توان از سادگی تو گفت

و هم

به دریافت خرمهره نوبل نایل آمد

من فرزند مظلوم توام

نه پاپیون می زنم

و نه پیپ می کشم

مثل تو ساده

که هیچ کنفرانس رسمی او را نمی پذیرد

و شعر من

عربده ی جانوری نیست

که از کثرت استعمال ماری جوآنا

دهان باز کرده باشد

بلکه زمزمه ای است

که مظلومیت تو مرا آموخته

تو مظلوم سترگی

و نه ضعیفه ای که

پیراهنش را دریده باشند

و من آری من

برای بلقیس قصیده نمی گویم

ای شیر زهره بی باک

بگذار گریه کنم

نه برای تو

که پایان بی قراری تو پایان زمین است

و در خنکای گلدسته های تو

انسان به پرواز پی می برد

ای مجمع الجزایر گلها خوبی ها

ای مظلوم مجروح

از جنگل دستمالی خواهم ساخت

تا بر زخم تو گذارم

و دنیا را می گویم

تا از تو بیاموزد ایستادن را

این سان که تو از دهلیزهای عقیم

سر برآوردی سبز و صنوبروار

ای بهار استوار

ستارگان گواه روشنان تواند

ای اقیانوس مواج عاطفه و خشونت

دنیا به عشق محتاج است و نمی داند

بگذار گریه کنم

نه برای تو

که وقتی مرگ

از آسمان حادثه می بارد

تو جانب عشق را می گیری

ای کشتزار حاصل خیز

در باغهای تو خون

گل سرخ می شود

و کالوخ گندناک

در تو معطر شد و سنبله بست

شگفتا چگونه آب و عطش را دوست بدارم

ای شکیبای شکوهمند

چندین تابستان است

که در خون و آفتاب می رقصی

کجای زمین از توعاشق تر است

ای چشم انداز روشن خدا

در کجای جهان

این همه پنجره برای تنفس باز شده است

من از تو بر نمی گردم تا بمیرم

وقتی خدا رحمت بی منتهاش باریدن می گیرد

می گویم شاید

از تو تشنه تر نیافته است

تو را دوست می دارم

و بهشت زهرایت را

که آبروی زمین است

و میدان های تو

که تراکم اعتراض را حوصله کردند

و پشت بامهای تو که مهربان شدند

تا من کوکتل مولوتف بسازم

و درختهای تو که مرا استتار کردند

و مسجد های تو

که مرا به دریا مربوط کردند

ای آبی سیال

چقدر به اقیانوس می مانی

برای تو و به خاطر تو

ای پهلوان فروتن

خدا چقدر مهربانی اش را وسعت داد

در دورهای کویر طبس

آن اتفاق

یادت هست

نه من بودم و نه هیچ کس

خدا بود و گرد باد

بگذار گریه کنم

نه برای تو

نه نه نه بل برای عاطفه ای که نیست

و دنیایی که

انجمن حمایت از حیوانات دارد

اما انسان

پا برهنه و عریان می دود

و در زکام دفن می شود

برای دنیایی که زیست شناسان رمانتیکش

سوگوار انقراض نسل دایناسورند

دنیایی که در حمایت از نوع خویش

گاو شده است

بگذار گریه کنم

برای انسان ۱۳۵

انسان نیم دایره

انسان لوزی

انسان کج و معوج

انسان واژگون

و انسانی که

در بزرگداشت جنایت هورا می کشد

و سقوط را

با همان لبخندی که بر سرسره می نشیند

جاهل است

انسانی که

راه کوره های مریخ را شناخته است

اما هنوز

کوچه های دلش را نمی شناسد

برای دنیایی که

با والیوم به خواب می رود

و در مه غلیظی از نسیان

دست و پا می زند

دنیایی که چند صد سال پیش

قلب خود را

در سطل زباله کاپیتالیسم قی کرده است

در این برهوت غول پرور

وطن من آه ای پوپک مؤدب

مظلومیت تو اجتناب ناپذیر است

ای رویین تن متواضع

ای متواضع رویین تن

این میزبان امام

ای پوریای ولی

ای طیب ای وطن من

درختان با اشاره باد

بر طبل جنگل سبز می کوبند

کباده بکش

علی را بخوان

صلوات بفرست

سلمان هراتی


دهه فجر مبارکباد

موسیقی


http://up.behtarin.com/uploads/ec8bbdb4231.jpg

خوانش یک قطعه شعر توسط ژاله صادقیان

و هنر نمایی حبیب الله بدیعی


دانلود


در زندگی زخم هایی هست............


پیرمرد صبور است، او همیشه صبور بوده، بی آنکه عشق رابنویسد، آنرا زندگی کرده، وبی آنکه درسی خوانده باشد، سینه اش شرح مشروح  هزاران کتاب است، لب لباب آنچه را که باید بدانیم، لب لباب آنچه را که باید زندگی کنیم.
پیرمرد صبور است، او همیشه صبور بوده، اما اینبار او نمیتواند صبرکند، چراکه قبل از انارهای کال، یاقوت دلش خونین شده، تصور کنید هویت سبزو زنده ی تنه ای را که باید چوب حراج بخورد، ازطرف کس یا کسانی که نمیترسند از اینکه دارند ریشه ی عاطفه ها را می خشکانند.  
حافظه ی درختان باغ او پراز خاطره ی چوب حراج خوردن است، انارهایی که نیمه کال می افتند در محضرقدم هایی که زودتراز موعد باغ را با درختان برگ دار به پاییز پیوند میدهد.
بیچاره همسرپیرمرد نگاهی به برگ برگ دفترچه ی درمانیش می اندازد وخجالت میکشد، عکاسی که هنوز سوژه های عاشقانه را قاب میکند، به این می اندیشد که این خجالت بیشتر به صورت آنکسی می آید که چند دقیقه پیش انارها را نکشیده دروانت گذاشت وبرد...بیچاره زن به دغدغه ایی فکرمیکند که همراه هربیماری به سراغش می آید، به دغدغه ایی بدترازبیماریش، دغدغه ایی که هیچ دکترنمیتواند داروی خاصی برایش تجویزکند، دغدغه ایی که نمیدانی برای نبودنش به کدام مرجع مراجعه کنی.
درزندگی گاهی زخم هایی وجود دارد، که یا اصلا چسب زخم به کارت نمی آید، یا ابعاد چسب زخمی که داری از زخمت بسیار کوچکتر می باشد،گاهی فکرمیکنی کجای بودنت درد نمیکند؟  کاردت که به استخوان میرسد، آنطرف تراز زخم داشتن ایستاده ایی...
پیرمرد صبور است ، ولی او مجبوربود...
مریم عابدین زاده 

رباعی

یا باید از این راه به باری برسیم

یا در غم او به بردباری برسیم

در زندگی اختیار داریم اما

ای کاش به مرگ اختیاری برسیم



خوشحال شدی که قرعه افتاده به تو

برخیز که باز میشود جاده به تو

مین ها همگی پای تورا می بوسند

انگار که مرگ زندگی داده به تو



چون خنجر آغشته به زهری از پشت

یا ضربت سخت ومحکمی از یک مشت

امشب که تو نیستی یقین دارم که

این بغض گره کرده مرا خواهد کشت


آقای مجید بخشی ،عضو فرهیخته انجمنََََََََََََ

بار فراق دوستان

http://up.behtarin.com/uploads/01d2c553e31.jpg

استاد صدیق تعریف - استاد ذوالفنون

دانلود اهنگ

افتاده در این معرکه سرهای زیادی


بسم الله الرحمن الرحیم
بسم رب الحسین

افتاده در این معرکه سرهای زیادی
از دست گرفته است وبدن های زیادی
ما را چه شده ست از بر معشوق گذشتن
بی فتنه نباشد سر سودای زیادی
اری ره عشق است و خطرهای دو چندان
افتاده در این راه بدن های زیادی
هر شعله که بر خیمه زدندونظر افتاد
یک لحظه فرو ریخت دلی وزپی یادی
چون روح جدا گشته زجان پدر اندم
روحی زرسالت که پسر داشت ز؛ یادی
افتاد وکمان شدپی این قامت رعنا
اندم که زمین خورد اخایی زبلندی
یک شب گذر از خانه ساقی ادب کن
باشد گذرش ازره صد ساله زیادی
ما صبر زساقی وزمیخانه گرفتیم
اموخته در مکتبش ایوب زیادی
مجروح ره عشق توایم وسپری نیست
رنگین شده با خون لب ودندان زیادی
ما را سر سودای غم دوست چنان کرد
تا شیر عمل گشته نه الفاظ زیادی


********************************


علی اکبرم را از دل قران گذر دادم.......
برایش بهر برگشتن...... دعای مادرش کافیست........

از زیر نگاه قران میگذرد
کاسه ی ابی روان درپی اش
وتضمین سلامتی به گذر از قران.......
اینست حال مسافر هنگام رفتن...........
واین آغاز دلبستگیست
وجایی در کربلا.......
اغاز دل کندن.
علی لیلا رفت
با اذن قران
حتی ازدرون قلب قران
ارام خرامید........واز حرز نگاه اهل حرم جاری شد
بارانی گرفت .....به مثابه اب فرات
یک مصحف قران وهزار کاسه خوناب......هزار چشمه روان
وبازگشت وقران اورا بازگرداند.....
وچه بازگشتی؟؟؟؟
همان قران ناطق لب گشود:
جوانان بنی هاشم بیایید ........علی را تا در خیمه رسانید...
..................وصلی الله علی الباکین علی الحسین علیه السلام............


*************************

خطابه خوان عاشوار"امام سجاد ع"

هر جا که اب بود ......
از نگاهش سکوت می بارید.....
قطرات زلال شبنم بود ......
که زچشمان رود می بارید........
چشم ها تداعی یادند..........
خاطرات اصیل بی برگشت
خاطراتی که تلخ یا شیرین
می وزد مثل باد در یک دشت
هرکجا دشنه ای می اورند......
یاد نیزه ونیزه دارافتاد
هر کجا مشک خشک رامی دید
یاد سقا ویک سوار افتاد.......


هر کجا می نشت درمجلس......
بین شان پیر بود یا که جوان
کودکی نورسیده می امد
برلبش می نشست..... یا عطشان
اب رابه بعد داغ پدر
جرعه جرعه چو زهر می نوشید
خاطراتی که مثل تیر از قلب
از درون لهوف می جوشید
هیچ روزی نبود در دل او
که زیاد پدر جدا افتد
هرکه پرسید این چه دلتنگیست؟
گفت نادیده کی ز سماع افتد
کی شود یوسفی رود از یاد
که زیعقوب خود جدا افتد
کی شود یوسفی شوی ودگر
عزت از دامنت سوا افتد
کی شود کودکی لبش تشنه
بهر ابی سرش جدا افتد
کی ببینی که داغ فرزندی
چون علی بر دل شما افتد

کی ببینی که شهد شیرینی
از لب قاسمم جدا افتد

عمه ایوبمان شده بود
کوه صبری که قامتش خم بود
کوه صبری که داغ پی در پی
لحظه ای شکر رااز او نربود
من او هر دو خطبه خوان بودیم
خطبه خوان دیار حرمله ها

خطبه هایی که یاد جدم را
میچکاند اززبا ن فاصله ها

هیچ روزی نشد فراموشم
یاد دیدارهای اخر را
یاد گودال قتلگاه وفرات
یادخاموش حلق اصغر را

کربلا لرزش عبای شماست
کل عالم اسیر تسبیحت
دور دنیا به قد فاصله ایست
بین قد قامت است وتکبیرت
من به درک شما که هیچ حبیب
تافرزدق هنوز فاصله هست
ساده گویم که شعر من کوتاه
وهمین بس که لطفتان صله است

یا علی مدد
اللهم عجل لولیک الفرج بحق المضطر

خانم وثوق ابراهیمی عضو جدید انجمن



همیشه  ابرهای تیره  پیغمبران آیه های تازه تطهیرند


http://www.xum.ir/images/2014/01/23/ekamjdq7slznnsx3e3w.jpg

فندک عشق


دیریست که دلدار پیامک نفرستاد

ننوشت کلامی و یواشک نفرستاد

صدبار اسش دادم و هر بار تکیدم

یک بار شده یک اس کوچک نفرستاد

چیزی نفرستاد دلم خوش بنماید

یک هدیه به اندازه یک کک نفرستاد

مرحومه لیلی مگر آن روز برای

مجنون که شد آواره لواشک نفرستاد

شیرین همه ی عمر پشیمان که به نزد

فرهاد چرا بسته پشمک نفرستاد

بسیار برایش دل من لک زده اما

قدری کرم ضد لک و مک نفرستاد

خاموش شد اندر دل من شعله ی عشقش

 خاموش شد و گفتم و فندک نفرستاد

دلدار که دنیای مرا کرد جهنم

دیگر به جهنم که پیامک نفرستاد


مسلم یوسفی