غم و قمر
تقدیم به بانوی عصر عاشورا
شاعر : فهمیه قیصری

باد دروازه به دروازه خبر را می برد
جاده صد قافله اندوه سفر را می برد
در قفس بود، پرستوی پیام آورصبح
و نسیمی غم مرغان سحر را می برد
داغ آن کهنه سواری که به تن دست نداشت
هر طرف شیهه کشان اسب کهر را می برد
شیشه ی عطر تنی روی زمین می غلطید
دشت گلبوی شد و قافله سر را می برد
صدفی خالی و خاموش، به ساحل افتاد
موج با ولوله می رفت و گوهر را می برد
باد با گریه به گهواره ی خالی آویخت
جاری خون پسر، جان پدر را می برد
از دل آتش و خاکستر با قی ز حرم
ایل ، صد چلچله ی سوخته پر را می برد
دور از آن نقطه که خاتون به اسیری می رفت
موج خون اشرف اولاد بشر را می برد
کربلا ماند و خدا ماند و غروبی که غریب
راز هفتاد و دو خورشید دگر را می برد
کربلا ماند و فراتی که به جاری غمش
آخرین جلوه جاوید قمر را می برد
کربلا ماند و نسیم از گذر خاطره ها
قصه ی شاخه ی طوبی و تبر را می برد
پایان
تا چه قبول افتد و چه در نظر آید


واگرشعرنبود، من وتو درمقابل عصرآهن، بیش از این کم می آوردیم.