غم و قمر

تقدیم به بانوی عصر عاشورا

شاعر : فهمیه قیصری

باد دروازه به دروازه خبر را می برد

جاده صد قافله اندوه سفر را می برد

 

در قفس بود، پرستوی پیام آورصبح

و نسیمی غم مرغان سحر را می برد

 

داغ آن کهنه سواری که به تن دست نداشت

هر طرف شیهه کشان اسب کهر را می برد

 

شیشه ی عطر تنی روی زمین می غلطید

دشت گلبوی شد و قافله سر را می برد

 

صدفی خالی و خاموش، به ساحل افتاد

موج با ولوله می رفت و گوهر را می برد

 

باد با گریه به گهواره ی خالی آویخت

جاری خون پسر، جان پدر را می برد

 

از دل آتش و خاکستر با قی ز حرم

ایل ، صد چلچله ی سوخته پر را می برد

 

دور از آن نقطه که خاتون به اسیری می رفت

موج خون اشرف اولاد بشر را می برد

 

کربلا ماند و خدا ماند و غروبی که غریب

راز هفتاد و دو خورشید دگر را می برد

 

کربلا ماند و فراتی که به جاری غمش

آخرین جلوه جاوید قمر را می برد

 

کربلا ماند و نسیم از گذر خاطره ها

قصه ی شاخه ی طوبی و تبر را می برد

 

 

 پایان

تا چه قبول افتد و چه در نظر آید

غزل این هفته

اگر لبان تو اینگونه چون انار نمی شد

کسی به وسوسه ی چیدنش دچار نمی شد

وچشم تو همه ی شهر را عذاب نمیداد

اگر سیاه نبود و اگر خمار نمی شد

میان این همه آهوی رنگ رنگ چه میشد

غزال کوچکم امسال هم شکار نمی شد

چقدر بی تو غزل های من قشنگ نبودند

چقدر بی تو زمستان شد و بهار نمی شد

اگر که باده ی نابی نبود و شاخه نباتی

که خواجه حافظ شیراز ماندگار نمی شد

تو را خدای بزرگی سروده است که بی شک

اگر بزرگ نبود آفریدگار نمی شد

شعر از"پریسا جعفری"

عابدین زاده

 

.

به مناسبت یلدا

مغازه مثل همیشه خلوت بود،کتابفروش  پشت به خیابان نشسته بود وازاینطرف پنجره ی مه گرفته باعینک دسته ضخیمش بزرگی اسطوره ها را درشاهنامه مرورمیکرد، گاهی نیزحافظ را می گشود وازتراژدی تضادهایی که به خاطرش می آمد سخت برمی آشفت

یک هفته بود که دغدغه دخترش شده بود ، دورنگ سیاه وسپید که باید برای لباس امشب به هم می آمدند، اوفکر میکرد دارد ازیلدا کوتاهی گیس معشوقه ها می ماند وبلندی حاشیه ها... تلفن که زنگ زد زنش بی هیچ مقدمه باصدایی خسته وبی هیچ اشتیاقی سفارش اناروآجیل داد. درمغازه را آرام بست، پیاده روپرازآدم هایی بود که موسیقی ناموزون تلفن های همراهشان غوغای نامقدس شهررا افزون میکرد

الوچندکیلو؟ ...چقدرآجیل؟... چقدر هندوانه؟ ...باشه ..

اوازتلفن بدش می آمد  برای شنیدن صدای حافظ وفردوسی نیازی به تلفن نبود ، مردی دو هندوانه رابایک دست گرفته بود وازگرانی میوه شکایت میکرد، کتابفروش فکرمیکرد وقتی حاشیه ها را از تنه ی زندگی ها هرس نکنیم ، شیرازه ی اصالت ها  هرلحظه درحال شکستن است ، درست مثل آن دوهندوانه ی ناهمگونی که آن مرد بایک دست برداشته بود.

ازدحام سواره ها وپیاده ها نمی گذاشتند اوواگویه های حافظ را بشنود...ناگاه صدای یک تصادف وپاکت انارهایی سرخ که تقدیم به سنگفرش سیاه خیابان شدند. او داشت کلافه میشد اینبار باز تراژدی به سراغ تناسب ها رفته بود ، پسری جوان در کنارانارهای سرخ در خون خویش غلتیده بود ومادری که گیس های بلندش رامی کشید وبه یلدا لعنت می فرستاد.مگریک دقیقه بلند ترشدن این شب ارزش آنرا داشت که  دست پسرش برای همیشه ازدنیا کوتاه شود.

ماشین ها همچنان بوق میزدند..تلفن ها همچنان زنگ...

اوفکرمیکرد مگرغربت چشم های مادربزرگ ها وپدربزرگ ها فقط همین امشب با انتظار آشناست؟

رسم ها که پوستواره میشوند ، ما آنطرف اصالت ها حرمت دانه های اناررابه حراج می گذاریم وحافظ رابر حاشیه ی سفره می نشانیم..من دلم میگیرد وقتی حافظ دلش بگیرد.(پیشاپیش یلدا مبارک)

مریم عابدین زاده

 

چند شعر از دکتر شفیعی کدکنی

(صرف ونحو زندگی )

جمله های ساده ی نسیم وآب وجویبار

اسم جامد ستاره  ،سنگ

اشتقاق برگ از درخت

وانچه زین قبل سوال هاست

در بر ادیب دهرومکتب حقایقش

بیش وکم شنیده ایم وخوانده ایم

نکته هایی آشناست

لیک هیچ کس به ما نگفت

مرجع ضمیر زندگی کجاست ؟

دکتر شفیعی کدکنی

 

 

 

ما شاهد سقوط حقیقت

ما شاهد تلاش انسان

 ما صاحبان واقعه بودیم

چندی به خنجر شعله کشیدیم

وینک درون خاطره دودیم

گفتند رو به اوج روانیم

دیدیم سیر سوی هبو ط است

شعر سپید نیست ،که خوانمش

این جعبه ی سیاه سقوط است .

 

 

ترجیح میدهم که درختی باشم

درزیر تازیانه ی کولاک وآذرخش

باپویه ی شکفتن و گفتن

تا رام صخره ای 

در ناز ونوازش باران

خاموش از برای شنفتن

 

 

(از زبور تنهایی)

اسفالت باران خورده

مثل فلس ماهی ها 

از روشنی ،گاهی بر هستی اشیا گواهی ها

تنهایی ای انسان که حتی

سایه ات باتو

گاه آید وگاهی نمی اید

در بی پناهی ها.

 

(پژواک)

به پایان رسیدیم اما

نکردیم آغاز

فرو ریخت پرها

نکردیم پرواز

ببخشای ای روشن عشق بر ما

ببخشای

ببخشای اگر صبح را

ما به مهمانی کوچه دعوت نکردیم

ببخشای اگر روی پیراهن ما نشان عبور سحر نیست

ببخشای ما را

اگر از حضور فلق روی

فرق صنوبر خبر نیست

نسیمی گیاه سحر گاه را

در کمندی فکنده ست وتا دشت بیداریش می کشاند

وما کمتر از،ان نسیمیم

در ان سوی دیوار بیمیم

ببخشای ای روشن عشق

بر ما ببخشای

به پایان رسیدیم

اما نکردیم آغاز 

فرو ریخت پرها

نکردیم پرواز.

 عابدین زاده

 

 

 

 

صدای ناب اذان

800x600

صدای ناب اذان می اید

صدای ناب اذان شبیه دستهای مومن مردی است

که حس دور شدن ،گم شدن ،جزیره شدن را

از ریشه های سالم من بر می چیند

ومن بسوی نمازی عظیم می ایم

وضویم از هوای خیابان است

وراههای تیره ی دود

وقبله های حوادث در امتداد زمان به استجابت من هستند

ولاک ناخن من برای گفتن تکبیر ،قشر فاصله نیست

ومن دعای معجزه می خوانم ،دعای تغییر

برای خاک اسیری که مثل قلعه ی دین ،فصول رابطه اش

به اصلهای مشکل پیوسته ست

واوست که میداند ،که پشت خسته ی ابر

به لحظه های ترد شکستن نیاز دارد

ودفع توطئه ی تخدیر

ولحظه های وحشی رود

ومن که از قساوت نان میدانم ،میدانم که فتح کامل نیست

وهیچ ذهن محاسب ،هنوز نتوانسته است

هجای فاصله ی برگ را زکینه ی پنهان باد بشمارد

وحرص یافتن مروارید ،تمام سطح صدف را

به طرد عاطفه ی شن ،،مجاب خواهد کرد.

شعر از زنده یاد دکتر فاطمه صفارزاده

عابدین زاده

دانلود کتاب آموزش داستان نویسی

 

  

http://uploadkon.ir/?file=ravi-dastannevisi.pdf

لینک مستقیم:

http://uploadkon.ir/uploads/ravi-dastannevisi.pdf

 

 

مهدی عابدین زاده

 

این داستان واقعی است

اولین بارکه دیدمش چشم هایش منظره ی اشتیاق وسوال بود وقتی بالهجه محلی اش پرسید: انجمن ادبی همین جاست؟پاسخ مثبتمان را که شنید آرام وموقرروی صندلی چوبی نشست باپیراهنی آبی به رنگ  آسمان روستایش ، واز کیفش ، کیف که نه  ، ازکیسه ای سفید که به زبان انگلیسی یک نوع برنج بررویش تبلیغ شده بود، دفترپراز اصالت های شرقی اش رادرآورد وچه اصالتی پررنگ تراز این که اوشعردوست بود وشاعر..

خودکارش رانیزازجیبش ، خودکاری که حالا به انگشتهای کلفتش نمی آمد وواژه ها رادیردیر می نوشت، گرچه اصرارهایمان رابرای اینکه نخست انجمن بااو شروع شود رارد میکرد وتاکید داشت که شاعر نیست  اما اشتیاق درونیش برای اینکه دوست داشت شعرش رازود بخواند وبگوید که شاعراست غیرقابل انکاربود..شعرها راگوش میداد ومی فهمید ازسرش که ناخودآگاه به نشانه تایید بعضی ازابیات تکان می خورد میشد استنباط کرد.

نوبت به اورسید وشعرش راخواند ، مضمون اصلی اش گرانی بود ، خیلی چیزها باعث شده بود که گرانی رادرکالاهای جزء بررسی کند ، شاید  زمین خوارها وبرج سازها حتی فرصت بلند پروازی را ازاوخریده بودند...به خاطردایره ی محدود واژگان خوب هم ازعهده شعربرنیامده بود ولی درهرحال شعرگفته بود یابهتر است بگویم دردواره هایش رافریاد کرده بود، واقعا فریاد کرده بود..چون هنگام خوانش شعرش دستش راریتمیک به میز می کوبید وباصدای بلند مثل کسی که دردستگاه دشتی آوازبخواند شعرش رافریاد می کرد، هرچند فریادهایی ازاین دست نام دیگرسکوتی است که هرگزشنیده نمیشود، یا شنیده میشود منتها از مجرای گوش های مسئولینی که درکسوت درودروازه است.

اکثرشعرهایش یا درمدح ائمه ع بود یاذکریک نارسایی اقتصادی ، اجتماعی

پیرمرد خوب تشخیص میداد که درمورد چه چیز بنویسد، امابیچاره خوب تشخیص نمیداد که چگونه بنویسد..

شاید بیشترازچهل سال اززمانی که چهارسال به مکتب رفته بود میگذشت ، طبیعی بود که عطرشعرآنچنان که باید درشعرش تبلور نداشته باشد.

 روزهای اواسط تابستان بود خوب یادم هست، روزهایی که شک هایم چارچوب نداشتند ،بلکه وسعت داشتند ،روزهایی که شکی تازه داشتم به مفهوم هرچیز وبه مفهوم زندگی که تقریبا شامل هرچیز است، روزهایی که سرگردانی نمیگذاشت  دیگربدنبال خیروشرباشم ، آنروزها آنقدرکلافه بودم که بیشتربدنبال یقین درخیروشربودم دیگربرایم مهم نبود که کسی چگونه زندگی میکند، این برایم مهم بود که چقدرخوب است که هرکس هرطورکه زندگی میکند به زیستنش ایمان داشته باشد چیزی که من هیچگاه نداشتم.

اوبه زندگیش ایمان داشت،  گاهی که پیکان سفیدش رابخاطر گرانی بنزین نمی آورد مسیر انجمن راتا خیابانی که مقصد ش بود برای سوارشدن به سرویس روستایش قدم میزدم، قدم هایم راکه به مثابه ی قدم هایش برمیداشتم، انگاراززندگی وآدمهای خیابان بهترچیزیاد میگرفتم ،حرفهایش بیشترهمان شعرهایش بود ، شعرهایی که صورخیال درآنهامرده بود،مشکلاتی که حالا وسیع تربیان میشد چون مجبورنبود ازقاعده وزن پیروی کند..مشکلاتی ساده وبدیهی که میتواند برای یک پیرمرد اتفاق بیفتد وروزها دغدغه تلخ روزگارش شود .مشکلات سربازی پسرش ، مشکلات تمام شدن برگهای دفترچه درمانش، مشکل عدم وصول پولهایش از کسانی که برایشان کارکرده بود یابه اصطلاح خودش درختان خرمایشان راهرس کرده بود..

این اواخردیگرکیفش آن کیسه سفید نبود ، اوحالاکیف دسته دارسیاهی برمیداشت وپاشنه کفشهایش را دیگرنمی خواباند، خط اتوی شلوارش هم گاه گاه احیا میشد، اما چشم هاورنگ موهایش فریاد میکردند که : ازبرون گرتازه رویم ازدرون پژمرده ام

این اواخرهروقت میدمش ازخودم خجالت میکشیدم ، ازخودم بخاطرحسرتی که  که درچشم هایش میدیدم، ازخودم بخاطرانگشتهای کلفت وخودکاری که دیگربه آنها نمی آمد ، ازخودم بخاطرخامی ای که گاه به سراغم آمده بود وچند بارهنگام قرائت اشعارش به شکل پوزخند نمود پیداکرده بود..

یکبارهم دلم برایش خیلی خیلی سوخت وقتی کتاب قطوری راباحسرت ورق میزد وازنگاه به صفحه اولش که چند ثانیه نه شاید چند دقیقه بررویش مکث کرد وبشدت کلافه شد. دلم میخواست که ساعت راچند سال برایش به عقب می کشیدم، اگراو به عقب برمیگشت ، اگرچهل سال اززمانی که چهارکلاس خوانده بود نمیگذشت اوشاعر خوبی میشد ، مطمئنم که شاعرخوبی میشد.

چند هفته ایست که اورا ندیده ام، میگفتند چند باری آمده ومدتها پشت درایستاده،اما چون انجمن تشکیل نشده بانومیدی برگشته است.

اینروزها ازدوست هنرمندم شنیدم که بازیگریکی ازفیلمهایش  بخاطرسکته دربستربیماری افتاده وتقدیری آنچنان که شاید ازاوبه عمل نیامده است،امشب دراتوبوس به یاد او وپیرمرد انجمن تلفیق حزن وقلمم.

همه ما ازقاب های تجلیلی که برای آدمهایی که عکسشان قاب شده ، تهیه شود ناخرسندیم، وازگفتن این جمله که دراین مملکت زنده ی خوب ومرده ی بدوجود ندارد. امید که اصحاب فرهنگ وهنرشهرستان واستان قدراین هنردوستان را بدانند،وازآنها نه به دلیل شاعریابازیگربودن ، بل بخاطر عاشقانه زیستن تجلیل به عمل آورند.

ومن ا...التوفیق

 (عابدین زاده)

براي هرانساني كه سهمش اززندگي فقط جنگ است

 

جاي نامه هاي عاشقانه ات

در دل صندوق هاي پست

خاليست

حالا كه

از كاغذها

 فقط

موشك مي سازند

 

 

(منیره حسین پوری)

شرم

اسیر کنج کسالت ،دچار خواب شدم

دوباره طعمه ی کابوس و اضطراب شدم

نشست خاک مذلت چنان به چهره من

که پیش آینه از شرم خویش اب شدم

به اصل نسخه ی متروک خویش برگشتم

خراب بودم از اول ،همان خراب شدم

به پای چوبه ی دارم کشید بخت بلند

به دور گردن خود حلقه ی طناب شدم

کلاف کور به دست شکسته ام دادند

به پیچ پوچ رسیدم ،هلاک تاب شدم

به عیش ونوش نشستند دسترنج مرا

همیشه سنگ فرودین اسیاب شدم

کسی نجست مرا من کسی نمی جویم

کجاست مرگ که با خلق بی حساب شدم

چه شد نصیب من از ان همه زلالی ؟یاس

 به باتلاق زدم غرق منجلاب شدم

به پشت پنجره در انتظارپوسیدم

شبیه عکس دچار حصار قاب شدم

منم کسی که نمک روی زخم من پاشید

ببین چگونه به دستان خود عذاب شدم

نبود بارقه ای در اجاق آگاهی

در این کویر نفس کش عبث کباب شدم

هنوز برج بلند نجابتم ،حسرت !

بنای شعر تو اباد اگر خراب شدم

 

 

 

الوده اگر،اگر مقدس هستم

هستم اری اگر چه بی کس هستم

از فلسفه ی وجود پرسیدی اه

من عمر تباه میکنم پس هستم  

اشعار از مرتضی امیری اسفندقه

عابدین زاده

خط های موازی

حتی اگرازریاضی بدم نمی آمد

 قصه خطهای موازی درنرسیدن ، تکراری بود

 دارم به مترسک های ایستاده درمزرعه می اندیشم

به دستهایی که هیچگاه نمیتوانند به هم برسند.

مریم عابدین زاده

یاران حسین

سخن گفتن سر مقدس امام حسین(ع) پس از شهادت ایشان



از هم نشکافت نیل جوشان حسین

تندیس وفا شدند یاران حسین 


هفتاد و دو سحر از عصایش برخواست

هفتاد و دو سوره داشت قرآن حسین


سروده : فهیمه قیصری

بیدار نشدیم

 

بیدارنشدیم ،نه باگرگ ومیشی که انگشتشان اشاره به صبح بود/ نه باساعتی که سالها ، خانه اجاره ای یک قناری/ بیدارنشدیم وده کوره جهان پرازخروس هایی است که آوازرااعتصاب کردند/ معکوس یعنی همین شبها/ منهای شاخه نبات ، وقتی کشتی رویا درشط قهوه می اندازیم/ وفالهایی که بوی حافظ نمیدهد می گیریم/یعنی همین خورشیدمصلوب برسقف اتاق خواب/ همین پنجره های دهن کج برای صبح /معکوس یعنی صرف همین صبجانه دورمیزشام.

مریم عابدین زاده

بیاد زادگاهم آبخورگ

برمیگردم

به فانوس آویخته درخت سیب

به شبهای خورشیدی روستا

وگلیمی که میتوانست پروازکند

 مثل قالی سلیمان

این روزها ازمصاحبت باروشنفکران، تاریک تاریکم.

 

مریم عابدین زاده

فرات


چون ماه در امواج تو پیداست ابوالفضل

تو رود گریزانی و دریاست ابوالفضل


سلطان وفا لب نکند تر به کفی آب

زیباست وفاداری و زیباست ابوالفضل



سروده : فهیمه قیصری

روزمره گی

نقاشی هایم را به رنگ شب میکشم

درروزهایی که فقط روز مره گی میزایند

وقطار عمر را با طرحواره ی یک مسافر

تنها منظره ی این جاده ی بی برگشت همین بود

همیشه فاصله دلخراش خودم تا خودم

کوله پشتی های خالی

تکلیف نانوشته ای از توشه هایی هستند که نداریم ...

من بلاتکلیف این بی تکلیفی ام

وشرمندگی صفت مداومی است

که وادارم میکند

تا قبل از هر اموزگار

خودم را خط زده باشم..

عابدین زاده

غزل این هفته

اسیر خاکم ونفرین شکسته بالی را

که بسته راه به من اسمان خالی را

نزد ستاره ی فجر از جبین لیلی وقیس

به هم هنوز گره میزند لیالی را  

زابر یا ئسه جای سوال وباران نیست

دراو ببین وبدان راز خشکسالی را

به سیب سرخ رسیده بدل شده ست انگار

شفق به خون زده خورشید پرتقالی را

دلم شکسته شد اینبار هم نجات نداد

شراب عشق تو این کوزه ی سفالی را

همه حقیقت من سایه ایست بر دیوار

مگرد هان که نیابی من مثالی را

هزار بار به تاراج رفت و من هر بار

زعاج ساختم ان خانه ی خیالی را

پریده رنگ تر از خاطرات عمر منند

مگر خزان زده سیب وترنج قالی را

نشان نیافتم اینبار هم زگمشده ام

هر انچه پرسه زدم عشق وان حوالی را

بهار نیست زمستان پس از زمستان است

که خود به هم زده تقویم من توالی را

هنوز مسا له ات مرگ وزندگی است اگر

جواب میدهم این جمله ی سوالی را

نهاده ایم قدم از عدم به سوی عدم

حیات نام مده فصل انتقالی را

غزل از زنده یاد حسین منزوی

گزینش عابدین زاده  

ادامه کبک

با این سرهای به اسمان سوده

باز هم ادامه ی همان کبکیم و

استتار سرش در برف

شماره کنیم بی شمار چیز هایی

 که مشمول ندیدنمان شده اند

طعم تراژدی بیشتر خواهد شد

اگر بیندیشیم جنس ما با کبک فر ق دارد .

عابدین زاده