به یاد استاد فدایی

به تعمد چمدان شعرهایم را جا گذاشتم، چمدان دغدغه هایم را، دغدغه های انسانی که هرچقدربزرگ شد، باد بیشترهویتش رابه ناکجا آباد برد. به تعمد چمدان شعرهایم را جاگذاشتم چراکه امروزمی خواهم به یاد کودکی معصومانه ای که در روستا داشته ام، سخن راندن ازسرنخی که درباره ی حقیقت خودم در دست ندارم را معلق بگذارم چراکه امروزمی خواهم نسبت به درختان انجیربی تعهد نباشم، نسبت به سیب های بی سردخانه، نسبت به درختان انگور، نسبت به حال وهوای روستا... دوستان ! چقدرخوب است گاهی همین کنارهم بودن ها، همین اشتراک در رها شدن هاورمیدن ها، همین همت برای کندن آسفالت های سیاه از کف پاها، همین رقص روح درمیانه ی گندم ها چقدرخوب است تماشای گنجشکها...گنجشکهایی که بی واسطه رزق شان را ازخرمن ها برمی گیرند ودرآسمان روستا شعرپرواز را آوازمی کنند بله به تعمد چمدان شعرهایم را جا گذاشتم، تا اگربشود بی حواس ترین زن دنیا باشم برای به یاد نیاوردن پنجره ی اتاقم، پنجره ی اتاقی که هرچقدر ازآن غبار زدوده ام، بازهم چارچوبش را تابلوی قامت یک درخت نکرده است، یا چارچوبش را مستقیم،تماشاخانه ی آبی آسمان... من دراینجا به چه فکرمیکنم، به لب جوی، به خنکای آب، به پاشویه ی مهتاب، وبه هذیان روزمره گی ای که باید گاهی شدیدا تبش را پایین آورد من دراین جا به چه فکرمیکنم به انسانی که به بیش از هرچیز وهروقت به جریان سیال اشارت وبشارت ، نیازها دارد "بنشین برلب جوی وگذر عمرببین/ کاین اشارت زجهان گذران مارابس" مگرفواره ها درشهر جزانحراف آب ها وفراموشی برای ما وظیفه ی دیگری ایفا می کنند، آه آب های سربالا وسرافکندگی انسان ها ... ‏‏‏‏‏آب های سربالا کجا میتوانند گذرعمر رابه یادت بیاورند، کجا میتوانند تعدد دسته گلهای به آب داده ات را ... یادش بخیر باشد مردی که برای پاسداشت شعروشاعریش ما رابه اینجا کشانده است، یادش بخیر باشد مردی که نامش حسرت تصمیمی عملی ناشده را به یادمان می آورد، به یاد من وبچه های انجمن ...دارم به ناگهانی چقدر زود دیرشدن ها فکرمیکنم، وبه فدایی ای که حالا ازبین ما رفته است، بله فدایی رفته است وحالا ما درترک برداشتن بغض با کویر اشتراک پیدا کرده ایم... فدایی رفته است و حالا نمیشود لبخند کویرش را بدون بغض ادا نمود‏ ...باشد که به چرایی عقب ماندن از عقربه های زمان فکرکنیم، به تعهدمان نسبت به خوبانی که دراین جمع نشسته اند "بیا تا قدریکدیگر بدانیم که تا ناگه زیکدیگرنمانیم" ودرپایان اینکه ، من این خطه را بانماد دغدغه ی شیرین ونخستین انسان میشناسم، من این خطه را بانام انجیر... ومن این خطه را بانام شاعرانی چون فدایی ...بیایید برای چند ساعت هم که شده، از سردخانه ی سیب ها درشهر چیزی یادمان نیاید، ازاحساس کوتاه دستهامان برای نرسیدن به خوشه های انگور و تفکر ...کاش هنگامه ی برگشتن، روحمان آبستن عبرت شده باشد،آبستن آموزه های بی مکتب... "بخواه دفتر اشعاروراه صحرا گیر /چه وقت مدرسه وبحث کشف کشاف است."

‏( دیروز بزرگداشت استاد فدایی بود، روزخوبی در روستای چیروک، با تشکراز دست اندرکاران واهالی آن دیار... نوشته ی فوق را ،دیروز تقدیم به خوبان آن خطه کردم، وامروز که خواستم برای گذاشتن دروبلاگ آنرا کوتاه وکمی تغییر بدهم‎ ‎‏، انگار نشد،متنی که در حال وهوای همانجا نوشته شده است)

‏‏‏‏‏

مریم عابدین زاده

به بی عادتی کاش عادت کنیم

تمام امروز به این قضیه فکرمیکردم، به قضیه ی عادت....به قضیه ی بی عادتی... به مقوله ای که حالا چقدر برایم گسترده شده، چقدرپیچیده... کوچک که بودم پدرمرحومم فقط هنگامه ی مواجهه با مشکلات، یاتحمل چیزی نامتعارف ولی با کارکرد اخلاقی مثبت ، مدام با لبخندی که چاشنی مبارزه به همراه داشت، می گفت: دخترم ! آدم به همه چیز عادت میکند آن روزها من عادت کردن را فقط با بارمعنایی مثبتش می شناختم اما امروز حس بدی را نسبت به عادت ها وبی عادتی هایم از سرگذرانده ام امروز صبح که مثل هر روز آهنگ زنگ هشدار را به تعویق انداخته ودرمعنای صبح زودهنگام دست برده ام ،گوشی ام را کنار میگذارم،و به یک کلیت فکر میکنم، چه حرف غم انگیزی!، تصورکنید کسی به زنگ های هشدارو هشدار زنگ ها عادت کرده باشد آه چند سال است که از روستا آمده ایم؟ چند سال ؟که من اینقدر به کوکی بودن خودم عادت کرده ام، به بی کفشی پاهای برهنه ام،به دیرکرد اشعه های طلایی خورشید بربام بیداریم ،به گم شدن آواز خروس هایی که  صدای هشدار وبیدارکردنشان هیچ صبحی را به تأخیر نمی انداخت.

یادداشت یکشنبه 6اردیبهشت

مریم عابدین زاده

وقت را غنیمت دان آنقدر که بتوانی......

وقت را غنیمت دان آن قدر که بتوانی

حاصل از حیات ای جان این دم است تا دانی

کام بخشی گردون عمر در عوض دارد

جهد کن که از دولت داد عیش بستانی

باغبان چو من زین جا بگذرم حرامت باد

گر به جای من سروی غیر دوست بنشانی

زاهد پشیمان را ذوق باده خواهد کشت

عاقلا مکن کاری کآورد پشیمانی

محتسب نمی‌داند این قدر که صوفی را

جنس خانگی باشد همچو لعل رمانی

با دعای شبخیزان ای شکردهان مستیز

در پناه یک اسم است خاتم سلیمانی

پند عاشقان بشنو و از در طرب بازآ

کاین همه نمی‌ارزد شغل عالم فانی

یوسف عزیزم رفت ای برادران رحمی

کز غمش عجب بینم حال پیر کنعانی

پیش زاهد از رندی دم مزن که نتوان گفت

با طبیب نامحرم حال درد پنهانی

می‌روی و مژگانت خون خلق می‌ریزد

تیز می‌روی جانا ترسمت فرومانی

دل ز ناوک چشمت گوش داشتم لیکن

ابروی کماندارت می‌برد به پیشانی

جمع کن به احسانی حافظ پریشان را

ای شکنج گیسویت مجمع پریشانی

گر تو فارغی از ما ای نگار سنگین دل

حال خود بخواهم گفت پیش آصف ثانی

 

دوستان عزیز چونان شنبه های گذشته، امروز نیز

 مراسم معنوی حافظ خوانی در محل کتابخانه ی شهدای گمنام برگزار میگردد

 

بیا تا بر آریم دستی زدل/که نتوان بر آورد فردا زگل

http://s4.picofile.com/file/8183901076/22_64_.jpg

بیا تا برآریم دستی ز دل

که نتوان برآورد فردا ز گل

به فصل خزان درنبینی درخت

که بی برگ ماند ز سرمای سخت

برآرد تهی دستهای نیاز

ز رحمت نگردد تهیدست باز

مپندار از آن در که هرگز نبست

که نومید گردد برآورده دست

قضا خلعتی نامدارش دهد

قدر میوه در آستینش نهد

همه طاعت آرند و مسکین نیاز

بیا تا به درگاه مسکین نواز

چو شاخ برهنه برآریم دست

که بی برگ از این بیش نتوان نشست

خداوندگارا نظر کن به جود

که جرم آمد از بندگان در وجود

گناه آید از بندهٔ خاکسار

به امید عفو خداوندگار

کریما به رزق تو پرورده‌ایم

به انعام و لطف تو خو کرده‌ایم

گدا چون کرم بیند و لطف و ناز

نگردد ز دنبال بخشنده باز

چو ما را به دنیا تو کردی عزیز

به عقبی همین چشم داریم نیز

عزیزی و خواری تو بخشی و بس

عزیز تو خواری نبیند ز کس

خدایا به عزت که خوارم مکن

به ذل گنه شرمسارم مکن

مسلط مکن چون منی بر سرم

ز دست تو به گر عقوبت برم

به گیتی بتر زین نباشد بدی

جفا بردن از دست همچون خودی

مرا شرمساری ز روی تو بس

دگر شرمساری مکن پیش کس

گرم بر سر افتد ز تو سایه‌ای

سپهرم بود کهترین پایه‌ای

اگر تاج بخشی سر افرازدم

تو بردار تا کس نیندازدم

تنم می‌بلرزد چو یاد آورم

مناجات شوریده‌ای در حرم

که می‌گفت شوریدهٔ دلفکار

الها ببخش و به ذلّم مدار

همی‌گفت با حق به زاری بسی

میفکن که دستم نگیرد کسی

به لطفم بخوان و مران از درم

ندارد به جز آستانت سرم

تو دانی که مسکین و بیچاره‌ایم

فرو مانده نفس اماره‌ایم

نمی‌تازد این نفس سرکش چنان

که عقلش تواند گرفتن عنان

که با نفس و شیطان برآید به زور؟

مصاف پلنگان نیاید ز مور

به مردان راهت که راهی بده

وز این دشمنانم پناهی بده

خدایا به ذات خداوندیت

به اوصاف بی مثل و مانندیت

به لبیک حجاج بیت‌الحرام

به مدفون یثرب علیه‌السلام

به تکبیر مردان شمشیر زن

که مرد وغا را شمارند زن

به طاعات پیران آراسته

به صدق جوانان نوخاسته

که ما را در آن ورطهٔ یک نفس

ز ننگ دو گفتن به فریاد رس

امیدست از آنان که طاعت کنند

که بی طاعتان را شفاعت کنند

به پاکان کز آلایشم دور دار

وگر زلتی رفت معذور دار

به پیران پشت از عبادت دو تا

ز شرم گنه دیده بر پشت پا

که چشمم ز روی سعادت مبند

زبانم به وقت شهادت مبند

چراغ یقینم فرا راه دار

ز بند کردنم دست کوتاه دار

بگردان ز نادیدنی دیده‌ام

مده دست بر ناپسندیده‌ام

من آن ذره‌ام در هوای تو نیست

وجود و عدم ز احتقارم یکی است

ز خورشید لطفت شعاعی بسم

که جز در شعاعت نبیند کسم

بدی را نگه کن که بهتر کس است

گدا را ز شاه التفاتی بس است

مرا گر بگیری به انصاف و داد

بنالم که عفوم نه این وعده داد

خدایا به ذلت مران از درم

که صورت نبندد دری دیگرم

ور از جهل غایب شدم روز چند

کنون کامدم در به رویم مبند

چه عذر آرم از ننگ تردامنی؟

مگر عجز پیش آورم کای غنی

فقیرم به جرم و گناهم مگیر

غنی را ترحم بود بر فقیر

چرا باید از ضعف حالم گریست؟

اگر من ضعیفم پناهم قوی است

خدایا به غفلت شکستیم عهد

جه زور آورد با قضا دست جهد؟

چه برخیزد از دست تدبیر ما؟

همین نکته بس عذر تقصیر ما

همه هرچه کردم تو بر هم زدی

چه قوت کند با خدایی خودی؟

نه من سر ز حکمت بدر می‌برم

که حکمت چنین می‌رود بر سرم

 

 

امیدوارم این ماه عزیز ، ماه تلاش برای پالایش های بیشتر

روحی ما باشد ..التماس دعا

 

دانلود شعری از سعدی با صدای استاد شجریان

این روز برشما خجسته باد...