جام می وخون دل ....

 

دارم  از کلماتی می گویم

که ارتفاعشان تا خرخره ام بالا آمده

و از نفس های کوتاه بریده

که دیگر قدشان به مبارزه نمی رسد

اما قصه ی تسلیم شدن

قصه ی پذیرفتن 

چیزی نیست

به سادگی آب خوردن ...

اینروزها گر چه تمام تلاشم این است

که لفظ تبعه شدنم را بجای تبعید شدن 

در دایره ی قسمت ،به رسمیت بشناسم

اما گاهی عمیق

به سهم خودم معترض میشوم

به اینکه چرا من

به موازات دخترانی

که هر روز گیسوانشان را

بی دغدغه می بافند

ناتوانی در باز کردن گره ها را

نصیب برده ام ؟

 

مریم عابدین زاده

خشک آمد کشتگاه من ...

 

از هجوم وهجمه ی سن ها
در درون مزرعه هر روز

از صبح تا شبگاه می نالم
کل دارایی من در کام آفات است
صبح در خانه
بغض من ترکید
با صدای غرق در اشک و غم و اندوه
در گوش صغیر خویش نالیدم
آه ...

کشتگاه گندمم خشکید.

 

علیرضا شیعه زاده

وسط این همه بی اشتراکی

انگار انسان ها در گم شدن یک چیز

با یکدگر اشتراک دارند

دریغا که نمیشود برایش تصویری واضح کشید

ورنه خبری جدی وفوری بود

که باید گم شدنش را

در روزنامه ها اعلامیه می کردیم

آرامش ...این است آن گمشده ایی

که نمیدانم کدام جغرافیای مجهول

وچگونه آنرا بلعیده است ؟

آه که اگر گمشده مان را نیابیم

خود نیز گمگشته در کلافی خواهیم بود

که هیچ سرنخی از زندگی ندارد

 

مریم عابدین زاده

 

چند روز است که ننوشته ام ،چند روز است که خودم را آویزان کرده ام به بند روزمره گی ...

از من لباس زنانه ای مانده که دارد خودش را از کلمات می چلاند

از من کسی که در صف ایستاده ،تا شاید هنگامه ی شستن افکار درهمش فرا برسد

هرچنداینروزها هیچ فلسفه ایی نمی خوانم اما تهوع هایی فزون تر از سارتر را تجربه میکنم

این پربسامدترین پرسشی است که اینروزها از خودم می پرسم

من چقدر درست زیسته ام ؟

این پربسامدترین پرسشی است که حتی از مغزم به جیب هایم رسوخ کرده

وقتی در اوج سرما ،دستهایم را در جیب پالتوام میکنم وهیچ گرمایی به آنها منتقل نمی شود

هیچ شکلاتی نصیبشان ...

واهمه دارم از اینکه تنبل ترین شاگردی باشم که هنوز دارد از روی دغدغه های

بیست سالگی اش مشق می نویسد

واهمه دارم از اینکه چرا نوشتن من را به مجرای مثبت خالی شدن هدایت نمیکند

وسط این همه ماجرا ،اینروزها برای خیابانم زنبیلی شبیه به تمام عابران خیابان خریده م

اینروزها به خوشبختی ذهن های ناخسته فکر میکنم ،به اینکه چقدر خوب است

که هرچقدر استکان های چای را سر بکشی ،باز هم پلک هایت بی اراده روی هم بیفتد

اینروزها دوست دارم سیب ونانم را در اتاقی بخورم که هیچ خودکار ودفتری را به رسمیت

نمی شناسد

چند روز است که ننوشته ام ...چند روز است که خودم را آویزان کرده ام به بند روزمره گی ...

 

مریم عابدین زاده

تو را ای کهن بوم وبر دوست دارم

 

ز پوچ جهان هیچ اگر دوست دارم
تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم

تو را ای کهن پیر جاوید برنا
تو را دوست دارم، اگر دوست دارم

تو را ای گرانمایه، دیرینه ایران
تو را ای گرامی گهر دوست دارم

تو را ای کهن زاد بوم بزرگان
بزرگ آفرین نامور دوست دارم

هنروار اندیشه‌ات رخشد و من
هم اندیشه‌ات، هم هنر دوست دارم

اگر قول افسانه، یا متن تاریخ
وگر نقد و نقل سیر دوست دارم

اگر خامه تیشه‌ست و خط نقر در سنگ
بر اوراق کوه و کمر دوست دارم

وگر ضبط دفتر ز مشکین مرکب
نئین خامه، یا کلک پر دوست دارم

گمان‌های تو چون یقین می‌ستایم
عیان‌های تو چون خبر دوست دارم

به جان، پاک پیغمبر باستانت
که پیری‌ست روشن‌نگر دوست دارم

سه نیکش بهین رهنمای جهان است
مفیدی چنین مختصر دوست دارم

ابرمرد ایرانیی راهبر بود
من ایرانی راهبر دوست دارم

نه كشت و نه دستور كشتن به كس داد
ازينروش هم معتبر دوست دارم

من آن راستين پير را گر چه رفته است
از افسانه آن سوي تر دوست دارم

هم آن پور بيداردل بامدادت
نشابوري هورفر دوست دارم

فري مزدك آن هوش جاويد اعصار
كه ش از هر نگاه و نظر دوست دارم

دليرانه جان باخت در جنگ بيداد
من آن شيردل دادگر دوست دارم

جهانگير و داد آفرين فكرتي داشت
فزونترش زين رهگذر دوست دارم

ستايش كنان ماني ارجمندت
چو نقاش و پيغامور دوست دارم

هم آن نقش پرداز ارواح برتر
هم ارژنگ آن نقشگر دوست دارم

همه کشتزارانت، از دیم و فاراب
همه دشت و در، جوی و جر دوست دارم

کویرت چو دریا و کوهت چو جنگل
همه بوم و بر، خشک و تر دوست دارم

شهیدان جانباز و فرزانه ات را
که بودند فخر بشر دوست دارم

به لطف نسیم سحر روحشان را
چنان چون ز آهن جگر دوست دارم

هم افکار پرشورشان را که اعصار
از آن گشته زیر و زبر دوست دارم

هم آثارشان را، چه پند و چه پیغام
و گر چند سطری خبر دوست دارم

من آن جاودان یاد مردان که بودند
به هر قرن چندین نفر دوست دارم

همه شاعران تو وآثارشان را
به پاکی نسیم سحر دوست دارم

ز فردوسی، آن کاخ افسانه کافراخت
در آفاق فخر و ظفر دوست دارم

ز خیام، خشم و خروشی که جاوید
کند در دل و جان اثر دوست دارم

ز عطار، آن سوز و سودای پر درد
که انگیزد از جان شرر دوست دارم

وز آن شیفته شمس، شور و شراری
که جان را کند شعله‌ور دوست دارم

ز سعدی و از حافظ و از نظامی
همه شور و شعر و سمر دوست دارم

خوشا رشت و گرگان و مازندرانت
که شان همچو بحر خزر دوست دارم

خوشا حوزه شرب کارون و اهواز
که شیرین ترینش از شکر دوست دارم

فری آذرآبادگان بزرگت
من آن پیشگام خطر دوست دارم

صفاهان نصف جهان تو را من
فزونتر ز نصف دگر دوست دارم

خوشا خطه نُخبه‌زای خراسان
ز جان و دل آن پهنه‌ور دوست دارم

زهی شهر شیراز جنت طرازت
من آن مهد ذوق و هنر دوست دارم

بر و بوم کُرد و بلوچ تو را چون
درخت نجابت ثمر دوست دارم

خوشا طرف کرمان و مرز جنوبت
که‌شان خشک و تر، بحر و بر دوست دارم

من افغان همریشه‌مان را که باغی‌ست
به چنگ بتر از تتر دوست دارم

کهن سُغد و خوارزم را با کویرش
که‌شان باخت دودهٔ قجر دوست دارم

عراق و خلیج تو را چون ورازورد
که دیوار چین راست در، دوست دارم

هم ارّان و قفقاز دیرینه‌مان را
چو پوری سرای پدر دوست دارم

چو دیروز افسانه، فردای رویات
به جان این یک و آن دگر دوست دارم

هم افسانه‌ات را، که خوشتر ز طفلان
برویاندم بال و پر، دوست دارم

هم آفاق رویایی‌ات را که جاوید
در آفاق رویا سفر دوست دارم

چو رویا و افسانه، دیروز و فردات
به جای خود این هر دو سر دوست دارم

تو در اوج بودی، به معنا و صورت
من آن اوج قدر و خطر دوست دارم

دگر باره برشو به اوج معانی
که‌ت این تازه رنگ و صور دوست دارم

نه شرقی، نه غربی، نه تازی شدن را
برای تو، ای بوم و بر دوست دارم

جهان تا جهان است، پیروز باشی
برومند و بیدار و بهروز باشی

 

زنده یاد مهدی اخوان ثالث

بیمار خنده های توام بیشتر بخند /خورشید آرزوی منی ،گرمتر بتاب

 

ای چشم مست تو قدح و اشک تو شراب
تو ساقی منی که ببردی زدیده خواب
از دوریَت سحر به لبم ناله بود و آه
نه پای آمدن به رهت داشتم، نه تاب
چشمم به راه بود و خیالم که بینمت
اما چه سود، هیچ نبودی به جز سراب
دیگر توان دیدن ره را نداشتم
از بس که گشته بود مرا دیده پرزآب
آهسته آمدی و شنیدم چو بوی تو
از بهر دیدنت بنمودم کمی شتاب
آب دو دیده پاک نمودم ز اشتیاق
از دل کشیدم آهی و کردم تو را خطاب
بیمار خنده های توام بیشتر بخند
خورشید آرزوی منی،گرمتر بتاب

 

علیرضا شیعه زاده

تشکر از ایشان

محض رضای این دل ایلاتی غریب ...آن حالت عشایری ات را به من بده

 

در مقابل خیلی چیزها کوتاه آمده زن عشایر

اینرا بلندی گیسوان بی غرض بیرون زده از چارقد گل گلی فریاد میزند

اینرا بلندی گیسوان بی غرض بیرون زده از چار قد گل گلی

که صحبت راستینی از آینه نه ،از وجود آینه صفتی است که فرصتی برای به نمایش

گذاشتن خودش ندارد

آه ...هنوز قرار هر روزه ی زن وچشمه ...وکوزه ای که جز عشق چیز دیگری از آن بیرون نمی تراود

هنوز قرار هر روزه ی زن وچشمه ومن که بالای این تپه به عطش  فکر میکنم

به کوله ای بی قمقمه ،به کوله ای خالی که با تنها کبریت بی خطرش بر دوشم سنگینی می نماید

یاد لیوان های نیمه پر در زندگی ام افتاده ام ،یاد آب ته نشین شده زیر سراب ....

رضایت که باشد  دل خوش را نه سیر سیر می خری ،نه سیر سیر می فروشی

رضایت که باشد ،حرکت دامن پرچین بلندت ،کار و رقص را مترادف برایت معنا میکند

وچروک صورتت هرگز مرثیه ی  گلایه از آفتاب نیست

نگاهی به انگشتان زن عشایر می اندازم

نگاهی به حلقه ی طلایی  ای که انگار هر روز دارد سر جایش جایگیر تر میشود

با کوله ی خالی سنگینم از کوه پایین می آیم

گاهی نمی بایست از کوه بالا رفت

گاهی باید کنار کوه ایستاد

گاهی که کوهها کنارت راه میروند

 

(این متن تقدیم به تمام  زنان عشایر سرزمینم

وتقدیم به زنی که اجازه نداد حتی عکسش را برای نوشته ام بگیرم

تقدیم به ط ...ب )

 مریم عابدین زاده

آدم ها با هم فرق دارند

تا اینجای جمله

چیزی غیر قابل هضم  کردن نگفته ام

غصه از اینجای قصه آغاز میشود

از نقطه ی پایانی که نمی توانم

برای شروع ،سر سطر بگذارم

از نمایش دیگرگونه ایی که نمی خواهم

برای اجرای خودم بیابم 

آدم ها با هم فرق دارند

که من در ساحلی که تو وعده اش را میدهی

که تو بر آن می رقصی

حسی ،جز حس نهنگ ها در کناره ی دریا

به سراغم نمی آید

میدانی ...باید به تفاوت ها احترام بگذاریم

...

تنها دستان ناهشیار

تکه های ناموزون پازل را

کنار هم قرار میدهند

 

مریم عابدین زاده