وسط کوچه ی بن بست نگاهی  به مردم می اندازم وآرزوی نیمکت می کنم

بی شک آنچه باید باز شود ذهنم است وبعد بند کفش هایم...

سالهاست که دویدن را فدای به دور خویش چرخیدن کرده ام

حالا فکر می کنم این پاها هر چقدر که عقب مانده باشند

آرزویشان رسیدن به این مردم نیست

من از خط پایانی که برایت عرق شرم می آورد می ترسم

از خط پایانی که مدالی شامل حالش نشود

کاش زودتر می دانستم که دیدن قبل از دویدن اهمیت دارد

باید به دیدن اهمیت بدهم

به بردار وبگذارهای به موقع عینکم

باید در تعریف کوری دست ببرم

نقطه سر خط

کور آنست که در خط آغاز ،خط پایان را نبیند

 

مریم عابدین زاده ...بعد از اتمام جلسه ی حافظ خوانی

 

هر جرعه ایی که آمد گویا رطب رسیده

از بس شراب خوردم،جانم به لب رسیده

روز است پیش چشمم انگار شب رسیده

چشمم دگر ندارد سویی برای دیدن

از تاب رفته ام من ،هنگام تب رسیده

من مست مست گشتم از تلخی می ،اما 

هر جرعه ایی که آمد گویا رطب رسیده

ایمان از اندرونم گویی فرار کرده

هنگام عشق بازی در نیمه شب رسیده

از آتش شرابم رخت ریا وغم سوخت

شادی بی نهایت از این سبب رسیده

در راه عشق ،محمود باید بباخت جان را

چون قصد کرده ام من جانم به لب رسیده

 

محمود کاظم زاده ....تشکر از ایشان

مژده ایدل ..........

مژده ایدل که مسیحا نفسی می آید

که ز انفاس خوشش بوی کسی می آید

 

از غم هجر مکن ناله و فریاد که دوش

زده ام فالی وفریاد رسی می آید

 

ز آتش وادی ایمن نه منم خرم وبس

موسی آنجا به امید قبسی می آید

 

هیچ کس نیست که در کوی تو اش کاری نیست

هر کس آنجا به طریق هوسی می آید

 

کس ندانست که منزلگه معشوق کجاست

اینقدر هست که بانگ جرسی می آید

 

جرعه ای ده که به میخانه ی ارباب کرم

هر حریفی زپی ملتمسی می آید

 

دوست را گر سر پرسیدن بیمار غم است

گوبران خوش که هنوزش نفسی می آید

 

خبر بلبل این باغ بپرسید که من

ناله ای می شنوم کز قفسی می آید

 

یار دارد سر صید دل حافظ یاران

شاهبازی به شکار مگسی می آید

 

 دانلود با صدای احمد شاملو

سلام دوستان غزل مورد بررسی در جلسه ی امروز حافظ خوانی

این غزل خواهد بود ....محل برگزاری کتابخانه ی شهدای گمنام

 ساعت برگزاری18/30 

 

در دنیایی که آدم ها همدیگر را

به بودن نه ‏...به نبودن می شناسند

هیچگاه تابلوی چشمانم

انعکاس رنگ دلم نبود

شاید به دو دلیل

یا نمی خواستم ...

یا نمی توانستم ...

چه سخت است

حال درختانی که پر از پاییزند

اما شناسه ایی به نام برگ ریزی ندارند

گلایه ی مقاوم ترین بیدی

که حالا با هر باد می لزرد این است

که هیچکس پاییز را

در دل درختان همیشه سبز تشخیص نمی دهد.

 

مریم عابدین زاده

 

دستان مهر روی سرم

هر لحظه دست مهر روی سرم می گذاشتی

آن لقمه های عشق را دهنم می گذاشتی

مثل فرشته نجات همیشه رسیده ای

فانوس روشنی به شبم می گذاشتی

سرمست لحظه های خوش عشق می شدیم

وقتی که پا به مدرسه ام می گذاشتی

انگشت های مهربان تو لبریز از هنر

دستان با محبتی که روی سرم می گذاشتی

با گام های کوچک من ،گام می زدی

خوشحال می شدم که پا به رهم می گذاشتی

هنگام دردهای دلم در کنار من

مرهم به چشم های ترم می گذاشتی

آن لحظه های رفتن تو سوی آسمان

سوزان ترین گدازه برجگرم می گذاشتی

 

تکتم فتحی ،تشکر از ایشان

سرنوشت مترسکانه

مترسک چوبی نگاهی به خودش انداخت وگفت :اصل ذات من درختی است که

کلاه بر سرش رفته باشد .

مترسک چوبی گفت :بی هنری در انتخاب یعنی همین ....

همین که سالها وسط مزرعه ی آفتابگردان بایستی ،بی آنکه هیچ گاه ،گلی

بر سرخودت زده باشی .

مترسک چوبی گفت:چطور میتوانم از سرنوشت مترسکانه نترسم

از آخر الامری که ترس همه از تو ریخته باشد ،جز ترس خودت از خودت....

 

مریم عابدین زاده

به سیب نارسیده

سیب نداشتم

که دستم برای رسیدن به شاخه ها بلند شد

این موهبت نیست

که سیب ناخورده

به یاد بهشت

به یاد حوا بیفتی ؟

امروز سر میز صبحانه

چقدر خدا را برای طعم شیرین نرسیدن

شکر کردم

برای سر نه

برای تمام بودنی

که گاهی شدید به سنگ خورده است

نمیدانم

مابین من وآیینه چه اتفاقی افتاده

که انگار دارد پیراهن مادرم اندازه ام میشود

مادرم زنی است

که هیچگاه برای  آواز خواندن سوگ سروده هایش

کسی را دعوت نمیکند

مادرم زنی است

که هیچگاه  گره روسری اش

او را خفه  نکرده

دیروز یک بوم خریدم

مقداری رنگ

گرچه میدانم

مابین پرنده وپرواز فاصله هاست

اما اینروزها عقیده ام این است 

که وسیعترین آسمان ها را

پرنده های در قفس میکشند.

 

مریم عابدین زاده

 

یا رضا ...

یک بغل احساس وشور عاطفه

می کنم تنها نثار خاک پایت یا رضا

کم بود ‏‏‏نا چیز وبی سامان واشک آگین بود 

لیکن از عمق وجودم شد فدایت یا رضا

من دخیل آن ضریح همچو خورشیدی تو

در دلم هرگز نبوده یک نهایت یا رضا

یا کریم قلب من مهمان عشق پاک تو

میزبان باشد همی صحن طلایت یا رضا

بی بهانه دل سراغ یار می گیردولی

مرهم زخم دلم انوار پاکت یا رضا

این همه مهر وکرم می بارد از گردون تو

این حرم درمان دردم در فراقت یا رضا

خادمت یا زایرت باشم که آرامم کنی ؟

یک نظر براین همیشه بی وفایت یا رضا

هشتمین دردانه ی دنیا به دادم می رسی ؟

سخت حاجتمند داروی شفایت یا رضا

 

ندا اشرفیان

ندا خانم خیلی سعی کردم در اصل کار قشنگت دست نبرم

ولی بعضی جاها واقعا مجبور شدم مرا ببخش...برقرار باشی‏‏

 

 

 

خدا می خواندت باز آ

خدا می خواندت باز آ...

که من دلتنگ احساسم

همان احساس شور انگیز وناب پای سجاده

همان سجاده ی نورانی اخلاص

واخلاصی که قلبت را کند بیدار

شکوفه اشک های پاک دیرینت

مرا دلگرم می سازد

تورا از بی کسی ها دور می سازد

دل تنگم به درد آمد

بسی خواندم تو را

از عشق لبریزم

شکایت میکند این دل

که ای پاینده عبد صالح ومخلص

فروزاننده ی دانش

شکوه  قدرت عالم

تورا خواندم

مرا دریاب

خدا می خواندت باز آ...

 

ندا اشرفیان...تشکر از ایشان

امیدوارم شاهد شعرهای زیباتر ی از تو باشم

گرچه هم اکنون نیز دلنوشته ها وشعرهای خوبی در دست من داری

باید یک درد دل بعد از گذاشتن این رباعی  بنویسم ،شاید یک جوابیه ....

دوستی بی نام ونشان ،نظری که به عقیده ی من درون مایه ای از شماتت داشت

گذاشته اندکه چرا باید وبلاگی که به نام انجمن ادبی طبس است پراز آثار من باشد

با خودم فکر کردم این سوال چون میتواند سوال خیلی از دوستان دیگر باشد بهتر است

از حالت خصوصی خارج وبه آن پاسخ داده شود

نخست اینکه من بارها وبارها در هر دیداری که با دوستان شاعر ونویسنده داشته ام

از آنها خواسته ام که آثارشان را برای گذاشتن در وبلاگ در اختیار این بنده ی حقیر

بگذارند که متاسفانه هرکدام به طریقی طفره رفته اند

نمیدانم چرا.. شاید به این دلیل که از دیگر مجراهای نوین تر که من دوست نمیدارم

مثل تلگرام ووات ساپ و دیگر امکانات ارتباطی دیگر بهره می جویند

وانگهی انجمن به طریق قبل بصورت رسمی برگزار نمی شود ودر هر حافظ خوانی

پاره ای از وقت به خوانش آثار پرداخته میشود که معمولا طیف شرکت کننده در آن قلیل

واغلب دوستان شاعر نیستند...واین یعنی اینکه من گاه بیگاه هایی 

که اغلب بازه ی زمانی طولانی ای میشود دوستان را می بینم

به هرحال نقد بجایی بود والبته نیاز به پاسخ هم داشت

دوست گرامی  ودوستان گرامی اطمینان خاطر داشته باشید که اگر هدفی

جز احیاء این وبلاگ ودادن انگیزه به دوستان انجمنی برای نوشتن وعرضه ی آثار نبود

من هم بلد بودم از مجراهای وسیع ارتباطی وشخصی دیگر که استفاده از آنها بسیار

آسان وبه صرفه تر است استفاده کنم

 

منتظر آثار دوستان واستقبالشان از این خواسته ی همیشگی هستم

چون نقد این دوست گرامی برایم اهمیت داشت فی الفور به دوست شاعر

حمید رضا نظری پیام داده وبا خواهشی مضاعف طلب اثر کردم ،باشد که این

وبلاگ از یکنواختی آثار این حقیر بدر آید.

یاحق ....مریم عابدین زاده

 

 

رباعی

هرچند به من قفس به او پر بدهد

دیوار مرا ،به دیگری در بدهد

شادم که خلاف عدل پامال حیات

سهم همه را مرگ برابر بدهد

 

حمید رضا نظری

 

دیروز تا خود کتابخانه با عینک های سیاهم جنگیدم

انگار هر روز دارد قاب اصالت زنانه ی من

از دیوارهای شهر فرو می افتد

چه تراژدی ایی

قابی بیفتد وبجای آن دلی بشکند

نگاه کن ...

دیگر نه معصومیت دختران کوزه به دوش

نه مادرانی که بوی گندم می دهند

وقتی هر گیسو محرم هر بادی می شود

با خود می گویم

به راستی اندازه ی پیرهن تنگ مرا

چه کسی می گیرد

که هزاران جیب سوراخ

برای افتادن شناسنامه ی هزاران ساله ام دارد

نکند پشت قدم های مادر بزرگ آب نریختم

بیچاره مادر بزرگ چه خوب بلد بود

بی آنکه حتی سوراخ سوزن را ببیند‏

اصالت ببافد

فرق من با او دراین است

که مدام دارم کلاف سردرگم می بافم

دیروز تا خود کتابخانه با عینک های سیاهم جنگیدم

باید بنشینم وتحلیل کنم

باید بنشینم وخوب تحلیل کنم

راستی چقدر از بصیرت

با دیدن حاصل میشود؟

 

مریم عابدین زاده

بنظر خودم شخصیت معما گونه ایی ندارم که نیاز باشد برای حل ابهامش مدام ازآن سخن برانم، کسانی که می خواستند مرا بشناسند ، شناخته اند ، کسانی که مر انشناخته اند بیشترازاینکه نخواهند،نمیتوانند مرا بشناسند
بله بخاطراین وبخاطر پرهیزاز تکرار گاه وبیگاه درونیاتم چند روز است که چیزی ننوشته ام
شاید چون تنها سوژه ی مجاورم، خودم بوده ام، شاید سختی این موضوع که کسی  نتواندبه موازات شانه های خودش راه برود ، نوشتن را برای من حاشیه کرده است
حتی درسفری هم که داشتم سوژه ای نیافتم، گرچه واقفم کلیت سوژه ها از اتفاق افتادن دردنیای بیرون پیروی نمیکنند، بل این آدمی است که گاهی درمجرای رفت ها وآمدهامی ایستد واز زاویه ی نگاه خودش به پدیده ها، اشیا وآدم ها سمت وسو میدهد،سمت وسوی هنری، اخلاقی، ادبی .
نمیدانم چیزی که خلأش را احساس میکند، وبزرگنمایی یا کمترینه نشان دادنش را مزیت میداند
فکرمیکنم تا همین جا بس باشد ، این راهم تنها برای مقدمه نوشته ام، فکرمیکنم همین ایجاز درگفتن (من نه منم) سخنانم را درمورد خودم هم بسط وهم جمع میکند، پس بقولی این سخن بگذار تا وقت دگر
واما دیشب، دیشب گرگ ومیش هوا بود که از خودم خسته شده بودم، واما دیشب گرگ ومیش هوا بود که به برادرم زنگ زدم تا بیاید دنبالم
انگار واجب بود که زیر نور قرص ماه کامل مردم را ببینم، وشهر را در روشنایی...
اوخرید داشت ومیدانست من بیشتروقتی خرید ندارم برای بیرون رفتن به او زنگ میزنم، صرف دیدن ...صرف به نتیجه رسیدن اینکه من چقدر باید شبیه مردم باشم، آنها چقدرباید شبیه من... باصدایی که مهربانی ، لحن مردانه اش را نامرئی میکرد، پرسید کجا پارک کنم؟
نگاهی به اطراف محلی که درآن ایستاده بودیم انداختم وگفتم: همین جا، جای پارک که هست
بنظرم مکان قشنگی بود
در راسته ای که همه مغازه بودند، مغازه ی کوچکی را باهمان ابعاد مسجدش کرده بودند ،که همین به آن بزرگی میداد، با فرش های سبز رنگ، مسجدی بنام علی اصغر
ما دقیقا زیر بید مجنون روبروی مسجد پارک کرده بودیم، بیدمجنون تنها درختی که همه میدانیم به یک اشاره ی باد چقدر می رقصد، چقدرتکان می خورد
برادرم که رفت، صدای رادیو را بلند کردم ونگاهم را به مردم دوختم، بعدازچند دقیقه ی نسبتا کوتاه وانتی سفید بالاتر ازما پارک کرد، پسر ودختری جوان به همراه دوزن ومرد نسبتا مسن ، خندان وحرف زنان به بازار می رفتند وگاهی سرکی به مغازها می کشیدند
به درمسجد که رسیدند یکی از مردها ازآنها جداگشت وداخل مسجد شد ،مسجد خلوت خلوت بود جزاو هیچ کس دیگر آنجا نبود
ازپشت پنجره ماشین، همراه با قنوت او احساس خوبی داشتم، بنده ی خدا چقدر خالصانه دعامیکرد
هیچ یک از بزرگترهایی که ازآنجا رد شدند نگاهی به داخل مسجد نینداختند جز دو سه بچه ی پنج شش ساله
مرد که از مسجد بیرون آمد بیشتر بخاطرم رسید که چقدرلباس آبیش برازنده اش می باشد که چقدرلباس آبیش به او می آید
رادیو بعداز اذان موسیقی سنتی آرامی گذاشته بود،بی آنکه حتی یک لحظه یادم بیاید چرا برادرم دیرکرده،محو شنیدن ودیدن بودم
نمیدانم چند دقیقه گذشت ولی من اصلا احساس خستگی نمی کردم
همراه با برادرم آن خانواده هم آمدند،درست حدس زده بودم در دستشان چیزهایی بود که نشان میداد دارند خرید عروسی میکنند، چند بسته شیرینی، گل وآیینه وشمعدان...
چه زیبا، چه جالب ، آینه در دست مردی بود که چند دقیقه قبل درمسجد نماز خواند، فکرکنم پدر دختر بود
نگاهی به کوچه  انداختم  عابرانش مدام عوض میشدند، یک لحظه با خودم فکرکردم،این سوژه بیش ازآنکه به درد نوشتن بخورد،برای فیلم شدن خوب بود، بیشتریک سوژه ی تصویری بود،یک شکارتصویری تا نوشتاری
گاهی یک دقیقه فیلم را در صد صفحه نوشتار نمیشود نشان داد ، نوشت....
من چطور میتوانم زیبایی ماه کامل را از لای برگ های بیدمجنون نشان بدهم که انگار آن زیبایی را غربال شده میکرد،یا برازنده گی رنگ آبی را برقامت مردی که درمسجد نماز خواند
‏ نگاهی به کوچه انداختم، درکوچه ای که عابرانش مدام عوض میشوند،هیچ کس نمیداند چرا آیینه داری آنقدر به آن مرد می آید
خدایا کوری سخت است وبقولی آینه داری در"محلت کوران " از آن سخت تر
خدایا....!

درهمین افکار بودم که برادرم گفت: این هم قرص های مادر
نگاهی به آن خانواده انداختم، داشتند شیرینی میخوردند،انگار آن شمعدانی ها هم نورشان را ازقرص ماه کامل می گرفتند
درمسجد بازبود
مسجد....
درخانه ما ،مادرم بیش ازهمه ی ما به مسجد، خانه ی خدا می گوید

بشنو این نکته که خود را زغم آزاده کنی " خون خوری گرطلب روزی ننهاده کنی " آخرالامر گل....
داشت این غزل حافظ بصورت آوازین از رادیو پخش میشد، داشتم با طیب خاطر به خانه برمی گشتم
مریم عابدین زاده 8مرداد94

 پانوشت ..حالم برای ادامه ی زندگی خوب است ،اما حالم برای نوشتن زیادنه .....

بنابراین این متن را بی ویرایش در وبلاگ قرار میدهم ....