پاییز بهاری است که عاشق شده است

‏‏‏‎وقتی سقوط هر برگ مبدا معرفتی میشود تا ریشه ی کشف وشهودها در ذهن هنرمند آبیاری گردد

تنها اوست که میتواند پاییز را بیش از دیگران دوست داشته باشد

تنها اوست که میتواند نام دیگر پاییز را کلاس وسیع بگذارد

شاید شاعران تنها گروهی هستند که همیشه خواسته اند دستشان از واژه های نوشته شده

بر تخته سیاه بالاتر برود ...

دوستان عزیز شاعر وهنرمند پیشاپیش ظهور رنگارنگ پاییز بر شما خجسته باد.

ماهیان ندیده غیر از آب /پرسان پرسان زهم که آب کجاست

ماهی محزون در تنگ گفت :

هر چند در دریا کوچک دیده می شدم

ولی باز می توانستم

معنای عمق را بفهمم معنای سطح را

معنای سکوت را معنای موج را...

ماهی گفت :حالا هر چقدر هم که بگریم

اشکهایم در  آبی

که اصلا مایه ی حیاتم نیست

گم میشود

چه روند معکوسی!

بزرگ شدن در بستری را می گویم

که از اکسیژن برای زیستنت بکاهد

آه ...تنها کوزه ی بحر نادیده

هیچگاه نه خودش

و نه دلش

برای کوچکی ابعادش

نمیشکند.

 

مریم عابدین زاده

 

من مثل خودمم

تنها مثل خودم

با تن پوشی بزرگ از دغدغه هایی

که گاه در آن گم می شوم

وانبوهی از موج های مشوش

که تمام ساحل ها را

تنها برای لخت نشدن پاهای من

سنگلاخ کرده است

ساحل هایی که قایق مرا

قبل از حرکت به گل نشانده اند

نگاهی به دریا می کنم ومی گویم

نه ...وقتی عمرت گذشته باشد

 دیگر ماهی را

هر وقت از آب بگیری تازه نیست

 

مریم عابدین زاده

 

کودکی هایم اتاقی ساده بود...

 

بدنبال بادبادکم گم شدم

که حالا پرنده را درسه بخش خلاصه میکنم

وبا خط هایی تیره

انبوه گنجشک های بی پرواز را کنار هم می نشانم

نگاهی به کاغذ پاره هایی که کتاب نام دارند می اندازم 

وبا خود می گویم

انگار تمام ناشران به ویراستاران خویش سپرده اند

که هویت مرا یا حذف یا در پاورقی بیاورند

گاهی بزرگسالی نقطه ی موهومی میشود

که آسمان را دیر به دیر به تیر رس نگاهت می آورد

امروز چقدر به دفتر کودکی هایم خیره شدم

به خط های آموزگاری که کاش

پای همه ی مشق هایم امضای تایید نمی کشید

نمیدانم چه چیز در تارتنک شدنم بیشتر نقش داشته است

این را چارچوب عنکبوتی پنجره ایی یادم می آورد

که دیگر برای دیدن باران پشتش نمی ایستم

من با معنای بعضی از دانستن ها نادان شده ام

من که بعد از این همه سال

من که بعد از این همه تمرین

بجای تصمیم کبری

تسلیم کبری می نویسم

 

مریم عابدین زاده

 

در عزای هجرتش سوزان وگریانم هنوز

در فراق یار ‏همچون مرغ نالانم هنوز

 

یاد آن گیسوی مشکین یاد آن چشم خمار

از شراب آتش عشقش پریشانم هنوز

 

در میان آسمانها تک ستاره می نمود

با غروبش اینچنین در بیت الاحزانم هنوز

 

چون زدستم رفت آن بدر و ندانستم قدر

زین عذاب قدرنشناسی  حیرانم هنوز

 

تابیامد ملک تن را شاد و دل آبادکرد

لیک از هجران او چون ملک ویرانم هنوز

 

از وفاداری برایم قصه هایی گفته بود

حرفهایش را چو او بنوشته می خوانم هنوز

 

گرچه ای محمود امروز از نوشتن خسته ام

دوستدار وصلت آن جان جانانم هنوز

 

محمود کاظم زاده