بيژن ارژن/چهارشعر
ای کولی تصویرْ فروش! آیینه!
عریانْ چه نشستهای خموش؟! آیینه!
عریانْ چه نشستهای خموش؟! آیینه!
پیراهنی از آه برایت دارم
زیباست برای تو، بپوش آیینه!
□□
هر روز دروغ بیشتر خواهد شد
باغ از پی باغ بیثمر خواهد شد
این شاخهی راست هم دروغیست بزرگ
فرداست که دستهی تبر خواهد شد
□□
اینگونه مباش شاد و خرسند از او
خواهند برید بند از بند از او
تو، تنها آن درخت را میبینی
من، تابوتی که میتراشند از او!
□□
مرگ است که بیش از تو به من نزدیک است
چون پیرهن تو که به تن نزدیک است
امروزِ به هم رسیدنِ ما دور است
فردای «بدونِهم شدن» نزدیک است
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸۹/۰۶/۰۴ ساعت توسط
واگرشعرنبود، من وتو درمقابل عصرآهن، بیش از این کم می آوردیم.