سجیل شن ها............
شاید که باز این آسمان تاریک می شد
آن شب تمام ذره ها صف بسته بودند
دژخیم را تا در کمین بنشسته بودند
پروردگار خاک وآب و آتش وباد
ناگاه اذن حمله ایی جانانه را داد
شن ها همه الله را تسبیح گفتند
یعنی که صحرا را زخصم وکینه رفتند
سجیل شن ها بر سر اهریمن فیل
دشمن پراز کین است وطوفان چون ابابیل
تفسیر قرآن را به چشم دل ببینید
آن را که شد از بادوشن حاصل ببینید
ابلیس را بار دگر خاکی به سر شد
نیرنگ اوبا دست یزدان بی اثر شد
خاکستری بهر تامل بازمانده
چشم بشر سردرگم اعجاز مانده
یزدان نگهدار حریم این بهشت است
یاد آور حق ،پنجم اردیبهشت است
این شعر از نوجوان مستعد وخوب طبسی خانم فاطمه مرادی است ،هفته ی قبل
اولین دفعه ایی بود که به انجمن می آمد واین کار اولین کاریست که از او شنیدیم
اطمینان راسخ دارم که آینده ی شعری خوبی خواهد داشت .
گل گندم خوبست ،گل خوبی زیباست ،ایدریغا که همه مزرعه دنیارا علف هرزه کین پوشانده
نام تو روستاست، شب ها که سقف خواب مرا قورباغه ها هاشور میزنند
(در روستا که زندگی میکردیم این کوه مشرف به اتاقم بود،هرصبح بانگاه به آن از خواب بیدار می شدم)
نام کوچکم را از شناسنامه ام برمیدارم تا بزرگ بنویسم : من یک روستایی ام، دلخوش به دامنه ی کوهی که ضرب المثلش کرده اید برای به خود نارسیدن
دارم فکرمیکنم مهم نیست که کوهها به هم برسند، مهم این است که من همیشه دربسترشان به خودم نزدیک شده ام، آری حداقل به مرزهای خودم نزدیک...
واین فتوی، فتوی مقدس پیران روستایمان است وقتی به خشت هام خام نگریستند ومارا برحذر داشتند از اعتماد به آینه هایی که شکستن در ذاتشان است
گاهی باید برای برانداز شدن تنها درمحضر خودت بنشینی، تنها در محضرخودت.
من فکرمیکنم هیچکس از ارتفاع نمی ترسد بلکه انسان ها ازسقوط از ارتفاع ,واهمه دارند، کوه را دوست دارم وقتی بلندترین قله اش ، ارتفاع را در ذهنم زنده میکند ونه سقوط را..
کوه را دوست دارم، بسترسنگی سرشار ازسکوتی که انعکاس صدایم میشود وبه آبی ها پیوندم میدهد به آسمان...
پیغمبران وعارفانی که نجوا ها ودعاها ودلتنگی ها شان را برکوه عرضه کرده اند، تبرئه نموده اند سنگها را ازنشنیدن.
گاهی که دلتنگم به کوه پناه می برم به سنگهایی که گوش میشوند برای دلتنگی هایی که دوست دارند ابراز گردند.
مریم عابدین زاده
موسیقی با.............
آهنگ بی کلامی را که میشنوید از آقای پشنگ کامکار است
اگر می پسندید آنرا زمینه ی خوانش ها یا سرایش های ادبی کنید
تا بنگشایی به قندت روزه ام /تا قیامت روزه دارم روز وشب
سر ز پایت برندارم روز و شب
روز و شب را همچو خود مجنون کنم
روز و شب را کی گذارم روز و شب
جان و دل از عاشقان میخواستند
جان و دل را میسپارم روز و شب
تا نیابم آن چه در مغز منست
یک زمانی سر نخارم روز و شب
تا که عشقت مطربی آغاز کرد
گاه چنگم گاه تارم روز و شب
میزنی تو زخمه و بر میرود
تا به گردون زیر و زارم روز و شب
ساقیی کردی بشر را چل صبوح
زان خمیر اندر خمارم روز و شب
ای مهار عاشقان در دست تو
در میان این قطارم روز و شب
میکشم مستانه بارت بیخبر
همچو اشتر زیر بارم روز و شب
تا بنگشایی به قندت روزهام
تا قیامت روزه دارم روز و شب
چون ز خوان فضل روزه بشکنم
عید باشد روزگارم روز و شب
جان روز و جان شب ای جان تو
انتظارم انتظارم روز و شب
تا به سالی نیستم موقوف عید
با مه تو عیدوارم روز و شب
زان شبی که وعده کردی روز وصل
روز و شب را میشمارم روز و شب
بس که کشت مهر جانم تشنه است
ز ابر دیده اشکبارم روز و شب
مولوی
این نوشته عنوان ندارد
همیشه شعر فردای مابودی،انگار امروز و هرروزی که امروز میشد برای وقوعت ظرف خوبی نبود.
حالا من از روزی می ترسم که دیگر فردایی وجود نداشته باشد وتو همچنان شعر تفسیر ناشده ی فرداها باقی مانده باشی.
شاید ما چیزی کمتراز کودکان کاهلیم وقتی چیزی مهمتراز مشق شب را به فرداها موکول کردیم.
ومن ازتو دفاع میکنم واژه ایی که می خواهی بگویی هیچگاه پای گریزی برای دورشدن از ما نداشتی،هیچگاه...
ومن ازتو دفاع میکنم وقتی اعتراض داری به پاهایی که برروی بودنت گذاشته میشدند وبعد بدنبالت میدویدند
شایدحکایت ما باتو حکایت اکسیژن است وآدمی زنده، وقتی ازیاد می برد زنده بودنش را وازیاد می برد باچه زنده بودنش را
شاید حکایت ما باتو حکایت مسافری است که چشم اندازهای مسیررا ازدست میدهد برای رسیدن به مقصدی که زیباترازمسیرنیست
آری بی شک عمری حکایت ماهمین بوده که ازفصل های انگور گذشته ایم ،واز خاطراتی که میشد خاکستری نباشند
آری عمری حکایت ما همین بوده وقتی از لمس تو برهرچیز وهر آنچیزی که زیبا بود غفلت کردیم.
من ازتو دفاع میکنم چراکه باهرنفسی که میکشیم میتوانیم تورا دم کنیم وبازدم...میتوانیم تورا داشته باشیم، آری باهرنفسی که میکشیم
من ازتو دفاع میکنم خوشبختی...خوشبختی ایی که دوست داری بگویی دیریاب نیستی ولی اینروزها دیریابت کرده اند،دیریاب.
مریم عابدین زاده
شرمنده ی همه ی شما بزرگواران هستم
اگر احیانا نظر گذاشتید وتایید نشده ،این مشکل را بگذارید به حساب دنیای مجازی و
تبعات آن ،وگرنه من همیشه با دقت نظرات شما دوستان رابررسی میکنم
اینروزها خودم هم برای وبلاگ بعضی از دوستان نظر میگذارم وحذف میشود
گوئیا مشکل همگانی است .
بازهم عذرخواهم ومنتظر نقدونظرهای سازنده ی شما...........
یاعلی التماس دعا
این روزها...
اینروزها نفس کم می آورم، ریه هایم پر از دود شده وشاید ریه های آسمان هم...
سرم شلوغ است وگیج میرود وشاید سرآسمان هم...
بدجوری احساس تنهایی میکنم وشاید...
دارم به آسمان می اندیشم به این آبی اسرارآمیز که دست نیافتنی ترین مخلوق خداست که اصلا از پشت پنجره های دایره ای کوچک هواپیما هم نمی توان این آبی اسرارآمیز را در آغوش کشید.
فقط میتوانی به این فکرکنی که حالا داری درمیان آن حرکت می کنی بدون آنکه بتوانی تصورکنی اصلا وسط آسمان کجاست؟ اصلا خود خود آسمان کجاست؟
بدون آنکه بتوانی دستت را درازکنی وبی واسطه صورت آبی اش را لمس کنی، صورت آبی آسمان، آسمانیکه همیشه نگاهمان میکند، گاهی برایمان دلسوزانه اشک میریزد
گاهی دست نسیمش موهایمان را نوازش میکند وگاهی ابرهایش را ریزریز میکند وبرایمان میفرستد پایین تادر جسم یک آدم برفی کنارمان باشد ودر حیاط خانه مان...
دارم به حقوق آسمان فکرمیکنم آیا اصلا آسمان حقی هم دارد ؟
یاتمام حق ها را خودمان خورده ایم، آه حق ها وحقوق ها را...
حقوق آسمانی که از اینهمه دود به سرفه افتاده وصورت آبی وقشنگش خاکستری شده وما اصلا به این توجه نکرده ایم... شاید فرصت اینکه گاهی سرمان را بالا بیاوریم وبه او لبخند بزنیم را نداریم.
باید برای این هم برنامه ریزی کنیم، مبادا هوایی شویم وآسمانی نه...
مبادا ازروی غفلت وقت کم بیاوریم، نکند از بقیه عقب بمانیم واز سهمیه آب ونان وسود بانکی مان کم شود.
یادمان باشد اگرروزی پشت ترافیک سنگین تمام جاده وخیابان های زمین ماندیم راه آبی آسمان همیشه باز است.
پرده را کنار بزن واز پشت پنجره هم که شده کمی به آسمان نگاه کن ببین دلش برایت تنگ است وتو آیا دلت برایش؟...
دست نوشته ی نوجوان خوب انجمن فائزه طاهری
در ابعاد این عصر خاموش من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم

بشنو از نی ......

دوستان گرامی اهل شعر وادب
شناسنامه ی آهنگی که میشنوید را متاسفانه ندارم زیرا این موسیقی سنتی بی کلام را از زمینه ی یکی از برنامه های آموشی استخراج کرده ام ولیکن به نظرم آهنگ عمیق وخوبی است
بیشتر دوستداران نی رابه شنیدن آن توصیه میکنم
همانطور که میدانید ساز نی بیشتر در زمینه ی سوگ سروده ها وخوانش های ادبی عمیق وحاوی حزن درونی نواخته می شود.
تقدیم به دختری که درس نمیخواند و مادری که کف دست می خواند.
فقط کافی است کمی دقت کنیم، کمی دقت کنیم وببینیم آنهایی را که نقش خودشان رابازی نمیکنند
اینروزها که درکارخانه ی تبلیغ ثروتمندان از کاه ،کوه ساخته میشود
بیچاره ندارها به حاشیه خیابان می آیند برای فروش گل، برای پاک کردن شیشه، وما میدانیم دخترکی که در این فضا اسپند دود میکند ، برای چیزی غیراز چشم زخم است ومن از زنی می نویسم که هر روزچادرشبش را بر حاشیه ی خیابان پهن میکند،زنی که کودکش را ازخواندن محروم کرده تاخود کف دست بخواند، کف دست کسانی را که اینروزها مستاصلند از اینکه چرا هیچ کاری از دستشان برنمی آید، کسانی که فکرمیکنند دستهای بی همتی دارند، آخریکی نیست تابه آنها بگوید اگر دنبال سرنوشتید چراکف دستهاتان را برای خواندن دراز میکنید؟
یاد ضرب المثل همیشگی پدرم می افتم که میگفت درچاه مانده به ریسمان پوسیده هم دل می بندد
بگذریم...کنار زن می نشینم، بابی رغبتی نگاهم میکند
می خوای فالتو بگیرم؟
تلخند میزنم ومیگویم نه میتوانیم باهم حرف بزنیم؟
چادر گلدارش را جلوی سرش می کشد ومیگوید:نه می بینی که کار دارم! اصرار میکنم، عصبانی میشود
بروخانم، برو خدا روزیت را جای دیگر حواله کند.
هیچ نمی گویم اما باخودم مرورمیکنم که ای بابا به مدد این مسئولین من تا کنون، ازمجرای حق خودم روزی ام را تمام وکمال نگرفته ام ،تا چه برسد به حواله شدن ازجایی دیگر...
دوباره میگوید: خب دستتو بده فالتو بگیرم ؟
نگاهی به دخترش می اندازم، تو هم اگه بگذاری فال دخترت روبگیرم آنوقت من هم اجازه میدم فالمو بگیری..
باتعجب نگاهم میکند مسخره داری؟ برو خانم
دخترک باصورت آفتاب سوخته ولباسهای محلی به صورتم نگاه میکند ولبخند میزند، به صورتش نگاه میکنم ولبخند میزنم.
خب چی شد ؟ فالشو بگیرم؟
زن باتعجب نگاهم میکند، دخترک برای ارضای حس کنجکاویش هم که شده دستش را جلو می آورد،دستان حنا شده اش را دردستم میگیرم، چشمانم را برای چند لحظه می بندم، اگر صورتش را ندیده بودم، آه این دستهای نسبتا زبر اصلا به سن اش نمی آید،چشمانم را بازمیکنم وعمیق نگاهش می نمایم
زن می پرسد،خب چی نوشته،بخون دیگه
مکث عمیقی میکنم ، دخترک منتظر است تا دهانم را بازکنم.
می گویم نوشته...نوشته...
بعضی ازعابران با کنجکاوی به ما نگاه میکنند
خب جون بکن چی نوشته؟
سعی میکنم ادبیاتم را به ادبیاتش نزدیک کنم نوشته بخت این دختررا بسته اند..
آه عمیقی میکشد میداند من فال نمیگیرم، میداند با این وجود می پرسد کی بسته؟ وبعد انگار خودش ازسوالش خجالت میکشد
دوباره مکث میکنم دلم نمی آید تا بگویم تنها تو..یا تنها پدرش ، سریع میگویم من، تو، ما ، این جامعه..
دستان دخترک را ول میکنم و می پرسم باید کلاس چندم می بود؟
چقدر درس خوانده؟
سرش را پایین می اندازد
اگر می رفت مدرسه چهارم
نمیشود از امسال برود؟
زن با دلسردی نگاهم میکند انگارمانع کسبش شده ام،برو خانم برو که نفست ازجای گرمی بلند میشود.
دلیلی نمی بینم راز نفس های گرمی را که ندارم برایش فاش کنم ، دستهای سردم را روی پیشانی ام میگذارم وبرمی خیزم تا بروم اما یادم می آید که قولی داده ام، کف دستم را جلو اش دراز میکنم ومیگویم، چی نوشته بخوان!
زن کف دستم رانمیخواند، زن فقط سکوت میکند، فقط سکوت
دخترک با لبخند ملیحی نگاهم میکند وازمن می پرسد دوست داری چکاره شوی؟ دلم میخواهد بگویم دیگر ازمن گذشته که فکرکنم به چکاره شدن، اما برای اینکه دلش نشکند میگویم اولش را میگویم بقیه اش را تو خودت حدس بزن .
لبخند میزند وسرش را به نشانه ی تأیید تکان میدهد.
اولش نون...
کمی فکر میکند هنوز در حال وهوای مدرسه است
ناظم؟
سرم را به نشانه نه بالا می برم
نقاش؟
بازهم سرم رابالا می برم
خودکارم را ازکیفم بیرون می آورم ومیگویم این هم یک راهنمایی...
فورا میگوید آها نویسنده؟
این بار سرم را به نشانه تأیید بالا می برم ودستم را به نشانه ی خدا حافظی به سویش دراز میکنم وخودکارم را در کف دستش میگذارم
حالا این طرف خیابان ایستاده ام ، دارد گرگ ومیش هوا آغاز میشود لحظه ایی را که خیلی دوست دارم، دختری با کفش های کتانی جلوی باجه تلفن ایستاده ومدام به ساعتش نگاه میکند،دختری که هنوز عینک آفتابی را ازچشمش برنداشته...
هنوز با نگاهم آن زن را تعقیب میکنم، دارد چادرشبش راجمع میکند تا فردا.
خوشحال نیستم گرگ ومیش هوا خوب است بشرط آنکه با دود ماشین ها درنیامیزد ودخترکی را درفضا گم نکند، دخترکانی را درفضا گم نکند..
دلم برای روستایمان تنگ است، اینجا هیچ نقشی سرجایش نیست، در روستای ما عینک دودی معنایی ندارد،و وقتی خروس ها میخوانند همه باید چادرشبشان راجمع کنند.
(دراین خیابان های پردود بهم پیوسته که فاصله های عمیق می زایند، به عمق فاصله های طبقاتی در روستایمان فکرمیکنم باید یادم باشد اینبار که به آنجا میروم زیاد به کدخدا سخت نگیرم، آخرهرچه باشد پیاده میشود خودت را به درخانه اش رساند و...
مریم عابدین زاده
باید بال دربیاورم....
خیلی او ج گرفته اند
دستم را دراز میکنم
به آنها نمی رسد
صندلی را زیر پاهایم میگذارم
آه فایده ایی ندارد
باید بال دربیاورم
باید بال.....
نوجوان خوب انجمن فائزه طاهری
تقدیم به مولای متقیان علی ع
جزچاه برای گریه راهی دیگر-
انگارنمانده بود وگاهی دیگر-
آنقدر به کوه صبر اوبر میخورد
آنقدر که می گفت الهی دیگر...
حمید رضا نظری
حس ما در میان گمشده ها
دنیا پراز هیاهوست ،هیاهو برای هیچ
وهیچ ،شاید نام دیگر چیزهای سطحی است
بیرون میزنی ،صدای بوق ماشین ها وسروصدای آدم ها آزارت میدهد ،بوق ها وغوغاهایی از این دست
که گفتم ،به خانه برمیگردی،اسم حس مبهم درونت را نمیدانی ،فقط میدانی نیازمند آرامشی ،آرامش
نیازمند آنی که چشم هایت راببندی وبه چیزهای خوب فکرکنی ،به چیزهای عمیق
به یک موسیقی آرام نیاز داری ،موسیقی ایی که قدرت تخیلت را بیشتر کندومثل محرکی تو را
به سمت چیزهای خوب سوق دهد،سوق دهد تا بهتر ببینی ،بهتر بیندیشی ،بهتر خلق کنی ،
بهتربنویسی ،وبهتر در آرامش نفس بکشی.
این آهنگ بی کلام را از یانی بشنوید
سعی خواهم کرد درپست های آتی ،در اثنای شعرها از آهنگ های بی کلام سنتی متعلق به
هنرمندان خوب این مرزو بوم کارهایی بگذارم ،فکرمیکنم با روحیه دوستان انجمن همخوانی
دارد وهمچنین با ذات شعر وخلق فضاهای شاعرانه...
عالم تمام یک گل بی خار میشود /دل را اگر زکینه مصفا کند کسی...
چون سبکباران زصحرای قیامت بگذرد/هرکه از دوش ضعیفان بیشتر برداشت بار
که چرا؟چرا او؟
خوب است که آن اتاق با آن تخت های دو طبقه آهنی جایی برای گذاشتن
آیینه قدی نگذاشته ،چرا که همین تصویری که تنها از صورتش در آیینه ی
کوچک وکدر کوبیده شده به دیوار می بیند ،اورا به وحشت می اندازد واز
خویش بیشتر متنفرش می سازد.
دیگرانی که درست لباسهای راه راه اورا پوشیده اند ،نمیتوانند آیینه ی
تمام نمای اوباشند ،چرا که بعضی از آنها واقعا روحشان با لباسشان
همخوانی دارد .
دست بر محاسنش می کشد وبه سری که دارد موهایش می ریزد
گیسوان بلند دخترش را یک لحظه از یاد نمی برد ،بجای او بازوان
رنجورش را در بغل میگیرد وکنج اتاق کز میکند ،آلبوم کوچکی را
از کیف کهنه اش بیرون می آورد ،آلبومی که به جای عکس ،انگار
حسرت را قاب کرده است ...
به طرح خوشبختی کاذبی که برای خودش ریخت وبرایش ریختند
فکر میکند ،به کلاه گشادی که بر سرش گذاشتند وبه دلش که
حالا چقدر تنگ است .
زمانی آنقدر عارف بود که با دودست باز بر فراز قله ای بلند ،
احساس زندانی شدن داشت وآرزوی پرواز میکرد وحالا
نهایت آرزویش ،آزادی ،برای قدم زدن در خیابانی است که
به یک کوچه ی بن بست می خورد ..برای دیدن همسر و
ودخترش ...برای رفتن به خانه اش .
به تقویم نگاه میکند ،هزاروسیصدو....انگار هیچ گاه ریاضی
را نمی فهمد که هرروز پنج سال به این عدد اضافه میکند
وبه هیچ نتیجه ایی نمی رسد جز اینکه سرش سوت بکشد
کاش...کاش..
بازهم به دخترش فکر میکند به دختری که حالا مادر گیسوانش
را کوتاه کرده است وباید بدون حضور او قد بکشد ،به همسرش
که اینروزها شانه های نحیفش ،باید پذیرای نقشی مردانه هم
بشود .
پنج سال دیگر.....پنج سال دیگر ....میشودهزاروسیصدو....
انگار سراب جلوی چشمانش رژه میرود ،میداند هیچ کاسه
آبی وجود نداردکه پشت این سالهای رفته بریزد ،واین یعنی
سالهای رفته برنمی گردند ،آه سالهای رفته بر نمی گردند.
(دوستان گرامی من بصورت سربسته از زندانی ای نوشتم
که استثنا بود ،زندانیان دیگری هم هستند که جرمشان
متناسب با حبسشان نیست ،زندانیانی که بیشتر مشکل
مالی دارند ،باشد که در این ماه مبارک ،قدم هایی برای
آزادی شان برداریم ودل خانواده هاشان را شاد نماییم )
مریم عابدین زاده
این دعا هم بخشش وتعلیم توست/ گرنه در گلخن ،گلستان از چه رست
آن حضرت میل دعا دادی ،که را داعیه ی این جر ات بودی و اگر نه اجازه ی اجابت داشتی ،هرگز به دعا نفرمودی
این دعا هم بخشش وتعلیم توست
گرنه در گلخن ،گلستان از چه رست
هم دعا از تو ،اجابت هم ز تو
ایمنی از تو ،مهابت هم ز تو
ای عظیم از ما گناهان عظیم
تو توانی عفوکردن در حریم
ما ز آز وحرص خود راسوختیم
وین دعا راهم زتو آموختیم
حرمت آنکه دعا آموختی
در چنین ظلمت ،چراغ افروختی
عفوکن ای عفو در صندوق تو
سابق لطفی همه مسبوق تو
عفوکن زین بندگان تن پرست
عفواز دریای عفو اولی ترست
من که باشم که بگویم عفوکن
ای تو سلطان وخلاصه ی امر کن
ای تو پاک از جهل وعلمت پاک از آن
که فراموشی کند بر وی نهان
چون کسم کردی ،اگر لابه کنم
مستمع شو لابه ام را از کرم
زآنکه از نقشم چوبیرون برده ایی
آن شفاعت هم توخود را کرده ای
چون ز رخت تن تهی گشت این وطن
تر وخشک خانه نبود آن من
هم دعا ازمن روان کردی چو آب
هم نباتش بخش ودارش مستجاب
هم تو بودی اول آرنده ی دعا
هم تو باش آخر اجابت را رجا
این طلب در ما هم ازایجاد توست
رستن از بیداد یارب داد توست
بی طلب تو این طلب مان داده ای
گنج احسان برهمه بگشاده ایی
این دعا تو امر کردی زابتدی
ورنه خاکی را چه زهره ی این بدی
چون دعامان امرکردی ای اجاب
این دعای خویش را کن مستجاب
ای بکرده یار هر اغیار را
وی بداده خلعت گل خار را
لذت انعام خود را وامگیر
نقل وباده جام خود را وامگیر
وربگیری کیت جستجو کند
نقش با نقاش چون نیرو کند ؟
منگر اندر ما ،مکن در ما نظر
اندر اکرام وسخای خود نگر
التماس دعا ....مثنوی معنوی


واگرشعرنبود، من وتو درمقابل عصرآهن، بیش از این کم می آوردیم.