تنش بوی عرق میداد
برادرم فیلسوف بود
دهانش بوی ...
پدر را به خاک سپردیم
وسنگ قبرش را با گلاب شستیم
حالا خانه بوی عرق میدهد
گورستان بوی فلسفه
علیرضا لبش از شاعران خوب کشوری
تنش بوی عرق میداد
برادرم فیلسوف بود
دهانش بوی ...
پدر را به خاک سپردیم
وسنگ قبرش را با گلاب شستیم
حالا خانه بوی عرق میدهد
گورستان بوی فلسفه
علیرضا لبش از شاعران خوب کشوری
این متن تقدیم به تمام این بزرگواران )
به خانه که بر می گردد ،دلش می گیرد از دنیا ،دلش می گیرد از خودش ...
از اینکه فکر میکنند مفهوم عدد را نمی فهمد ،مفهوم حق را
از بیکاری وبیگاری ای که با هم مترادفش کرده اند
هر ماه کاغذهای سپید بی عدد را جلو اش می گذارند
تا امضایش تنهاسیاه مشقی باشد،پای سندهای دروغین ..
صبورتر از تمام سنگها ،با دلی شکسته سنگهای معدن را می شکند
صبورتر از تمام سنگها با دلی شکسته سنگهای معدن را می شکند
وتنها آنکه از خون جگر خوردن چیزی میداند
می فهمدکه او در مقام صبر ،زودتر از سنگها ،دلش لعل شده است
پایان هرماه برایش حسی می آورد ،شبیه حس آمدن پاییز
آنجا که نمیداند قرار است دوباره پای قراردادش امضا شود یانه ...
به چشم های دخترش فکر میکند
از حق وحقوقش چیزی به میان نمی آورد
وفکر میکند پدر بودن به همین است
که دوباره سیاه مشق امضایش را
پای آن قراردادهای سپید بی عدد بکشد
مریم عابدین زاده
اقتدا کرده به همراه جماعت به علی
با سر تیغ، جدا کردنشان دشوار است
بس که چسبیده در این لحظه عبادت به علی
فرق شمشیر عرب با همه در یک چیز است
به عقب خم شده، از شرم اصابت به علی!
درد اینجاست که در دست دگر خنجر داشت
هر که آمد بدهد دست رفاقت به علی
رنگ رو؟ زرد! عبا؟ سرخ! نپوشد شاهی
مثل این جامه که پوشاند سیاست به علی
روزگاری همه از تیغ دو دم می گفتند
افتخارش به عرب ماند، جراحت به علی
کاسه ی شیری و دستان یتیمی لرزان
این خبر را برسانید سلامت به علی
محمد حسین ملکیان
نمیشود واقع بین نبود ،اینرا چشم هایی که فکر میکنم اینروزها نیاز به عینک دارند
به من گوشزد میکنند .
آدمی تا باشد همیشه سنگهایی خواهند بود که جلوی پایش بیفتند و به موازات آن
آدمی تا باشد مجبور به داشتن معجونی از عشق وامید در دستهایش است
روزی اگر چیزی غیر از این بود،یا آدمی بیدرد است ،یا ناتوان در یافتن پادزهر...
روزی اگر غیر از این بود ،این دو صفت سبز از حیثیت انسانی او رخت بر بسته است
این حرفها ،گفتار بعد از گیسوان سیاهی است ،که بی آنکه گذرشان
به آسیاب افتاده باشد ،دارند به حقیقت سپید میشوند
این حرفها ،گفتار بعد از گیسوان سیاهی است که دیگر میدانند
نباید منتظر هیچ اسب سپیدی بنشینند
نه ...حالا متصور هیچ پایانی آرمانی برای اتمام خیابان وخیابان هایی
که در سرنوشت پاهای من وسرنوشت پاهای نوع بشر ،
سنگریزه یا سنگلاخ دغدغه می اندازند نیستم
فقط اینروزها خسته ام از اینکه مدام پاهایم به دغدغه های ناسبز بخورد
به سنگهایی تکراری ...
ورنه هنوز از لابه لای انگشتانم ،تمام قطرات عشق وامید نچکیده
که با این همه نرسیدن ،باز هم میخواهم معمار پلی باشم
بر روی رودخانه ای که نامش زندگی است
معمار پلی ،تا اگر بشود تقدس عبور را را اثبات کنم
ونه ضرورت و الزام در رسیدن را......
مریم عابدین زاده
خانه ی کوچکش بوی تنهایی میدهد،بوی درهم تنیده ی بعضی افکار خام وپخته،واینروزها به زعم من ،گاهی بوی التقاط چیزهای بی ربط
.ولی من ازپنجره ی خانه اش، مفهوم مردم وخیابان را عمیق ترمعنا میکنم،عمیق ترمی بینم
بی اختیار اولین نگاهم را به قفس گذاشته شده روی پنجره می اندازم...
بی اختیار اولین نگاهم را روی دو پرنده ی محبوس
لبخندی مصنوعی می زنم ومی گویم: هنوزاینها را آزاد نکرده ای؟
نگاهش را برمی گرداند ومی گوید:تو هنوزهم شاعرانه فکرمیکنی؟
اخم هایم را درهم می کشم ومی پرسم: این حرف رانمیشود عاقلانه تفسیرکرد؟
فورا وسط صحبتم می پرد که چرا اینروزها ازشاعرانه حرف زدن واهمه داری؟
جدی ترمیشوم ومی گویم : نه! من فقط اینروزها می خواهم تخمین بزنم که چند درصد شاعرانه ها میتوانند عاقلانه باشند، متناسب با عملی شدن، همین....اصلا من می خواهم اینروزها عاقلانه ها وشاعرانه ها رابه نفع هم تلفیق کنم
بعد دوباره نگاهم را به دو پرنده ی کوچک محبوس می اندازم
قفس را فورا برمیدارم وبه حیاط می برم
با عجله بدنبالم می دود
می پرسد:یعنی می خواهی؟!
درتلاقی نگاهم با نگاهش خواهشی گره می خورد که مسئول بازکردنش فقط اوست
درتلاقی نگاهم بانگاهش درخواستی است مبنی براینکه پرنده هارا آزاد کن
زیادسماجت نمیکند ،می شناسمش ،نه اینکه سمج نباشد اماوقتی اینگونه میشود حتما می خواهد آموزه ای را به من القاءکند، فورا درقفس را بازمیکند و یکی ازپرنده ها را به دست آسمان می سپارد
نگاهم رابه آن یکی می دوزم و فورا می پرسم پس این یکی چی؟
آه میکشد ومی گوید: یعنی این یکی راهم بدست....وبعد سکوت می کند
کنجکاو میشوم و می پرسم بدست چی؟ ها؟
بدست چی؟
ترجیح میدهد سکوتش را ادامه دهد
بعد ازمکثی کوتاه، آنقدرکوتاه که من هنوز ردپای پرنده ها را روی دیوارتماشا میکنم، می پرسد:حتما چون به تساوی حقوقشان اعتقاد داری گفتی این یکی راهم آزاد کنم ،ها؟
آه میکشم ومی گویم: ببین معلوم نیست چند دقیقه بعدازاین آزادی کدام یک ازآنها اسیرچنگال گربه شود وکدام یک...
ولی ماباید، اصلا وظیفه ی ماست که...
وسط حرفم می پرد ومی گوید:ولی پرنده های خانگی را که آزاد نمی کنند!
می گویم:این پرنده ها که مثل مرغ وخروس ها خانگی نبوده اند،تو خانگی شان کرده ای
حتی مرغ وخروس ها هم شاید فلسفه ی خانگی شدنشان چیز مسخره ای باشد
چشم های کوچکش را کوچک تر میکند وبه زمین می دوزد ،بعد سرش را بالا می آورد ومی گوید:
تو فکرمیکنی خیلی زرنگی؟
مفهومی ازاستفهام انکاریش به ذهنم خطورمیکند، و نزدیک است که چشمانم ازچرایی این سوالش از حدقه بیرون بزند
فورا موضع می گیرم ومی گویم: بزرگترین اشتباه تو این است که فکرمیکنی میتوانی فکرهای مرا بخوانی
چند لحظه سکوتی سرد درشبانگاه حیاط کوچکش بین ماجولان میدهد
تا برود سینی چای رابیاورد،روی تخت وسط حیاط می نشینم و به پرنده های رفته فکر میکنم به سرنوشتشان ، به درقفسی که حالا باز بازاست
وقتی برمی گردد وسینی چای را بدون تعارف روی تخت می گذارد، فورا سیگارش را روشن میکند
سیگارش را روشن میکند وکمی آنطرف تر روی پله ها ولو میشود
من ترجیح میدهم سکوت کنم،سکوتم نه مربوط به مقوله ی حرف نداشتن است، نه جرأت نداشتن، سکوتم فقط مربوط به مقوله ی به خودم اجازه ندادن است، او را می شناسم، درچنین مواقعی هیچگاه به خودم اجازه نمیدهم که بگویم سیگارنکشد،چون میدانم وقتی درچنین مواقعی سیگار را روشن میکند، چیزی شبیه چند چلچراغ امید دراو رو به خاموشی رفته است
چون میدانم اگراو درآن لحظه سیگار رانکشد چیزی خطرناکتر و زودتراز سیگار، او را در دود غلیظ و نامرئی ای که هیچکس نمی بیند خفه خواهد کرد
سیگار را که به نیمه می رساند من چایم را سرکشیده ام
بی هیچ مقدمه ای می گویم: غرض ازمزاحمت
بایگانی مجله....هزاروسیصدو هشتاد وشش تا هزاروسیصدو هشتادوهشتت رامی خواهم
گر،می گیرد،وشاید نوستالژی های تلخ درسرش زنده میشود
می گوید ندارم،می خواهی چیکار؟
انداختمشان بیرون، به چه دردی می خورد؟
می گویم : داری ولی تحلیلت برای به من ندادن اشتباه است
میخواهم یک تحقیق انجام بدهم ایرادی دارد؟
از روی پله ها بلند میشود، دستش را برای بر داشتن چای دراز میکند،ته سیگارش را درون باغچه پرت می نماید ومی گوید :
ازهارمونی چیزی میدانی؟
منتظرم حرفش را ادامه بدهد
می گوید:باید چیزها به هم بیایند، باید کس ها هم به هم بیایند،باید جنسیت آدم ها هم متناسب با کارشان باشد
اصلا باید همه چیزها به هم بیایند،مگرنه؟
می گویم: پراکنده گویی می کنی،یاشاید کلی گویی،من نمی فهمم
می گوید ببین مثل همین سیگاری که کشیدنش کمتربه جنسیت من می آید ،من درآن سالها هم کارهایی کردم که شاید با جنسیتم... با روحیه ام
صدایش رابلندترمی کند ومی گوید:تو خودت را از روی غلتک زندگی پرت نکن،غلتکی که دارد جاده را برایت صاف میکند
می گویم شاید من روی غلتکی باشم که فقط ایستاده است ازکجا بدانم وقتی حرکت کردمیخواهد جاده راصاف کند یاخراب؟
بی اعتنا به حرفهای من دوباره سخنانش را تکرارمیکند
وسط حرفش می پرم و می گویم: بازهم داری پراکنده گویی می کنی،اما ازشدت خستگی واستیصال نه ازآبشخور اعتقاد مگرنه؟
دستش راروی شقیقه اش میگذارد،بنظرم چای سردشده را بجای آب خنک سرمیکشد، نگاهش را به دربازقفس می اندازد ومی گوید:ببین
غم انگیزاست که پرنده درقفس آب و نان داشته باشد وپرواز نداشته باشد
وغم انگیز ترآنست که پرنده را ازقفس آزاد کنند وپروازش را فقط به جستجوی آب و دانه بفرستند
بعد رویش را به من میکند ومی گوید:چیزی ازتسلسل معیوب میدانی؟ شنیده ای؟
بگذارشاعرانه هایت....
بگذار....یک لحظه گوشهایم بی اختیارکرمیشوند، درلاک خودم فرو میروم
ازاینکه نمیدانم کارعاقلانه میکنم یا حرف شاعرانه میزنم دلم می گیرد
به سرنوشت آن دو پرنده فکرمیکنم،یکی ازآنهارفته است ویکی هنوز روی نرده های دیوار حیاط نشسته...
بجای مقاله ی نانوشته سکوتم را درفضا منتشرمی نمایم
خداحافظی میکنم، وبه آرامی درحیاط را باز.... ، پایین کوچه چند زن جوان کالسکه ی بچه هل میدهند
پایین کوچه چند زن جوان با لذت بستنی می خورند.
مریم عابدین زاده
پنداشت خموش بودی از بس نشنید
یک عمر تو باسکوت فریاد زدی
گوش شنوا نبود اگرکس نشنید
حمید رضا نظری
همه جا نو، همه جا گل،همه جا سَوْز و قشنگ
محشره عید طبس و اي هوای معرکه ش
بیخودی خُ نِمَگَن عروس زیبای کویر
از همه دل مَبره زلف و لوای معرکه ش
خُدَییش گیج مَری از ایهمه عطر بهار
که بِپچّده همی جور تِ هوای معرکه ش
چه صفای دره نوروز امامزده ما
کاش بُدُم مَ کفتر سر به هوای معرکه ش
عید نوروزه و وختِ دیدنا و خوردنا
دور هم نشسته تا نصف شَوای معرکه ش
پرتقال طبسی وُ به کنارش خرما
دره چشمک مزنه واز کِنَوای معرکه ش
دِوِنَیَه هرکه عیدِ بنشنه کنج خَنه
ما خُ رفتم بِدر و تِ افتَوای معرکه ش
چِقّدَر کیف دره تِ کشمونا قدم زنی
گاهِ هم غلْت زنی روی جوای معرکه ش
وسط باغ و کنار حوض پر اَوْ چه مره
که پلیکانْ، بیَه با پَرای وایِ معرکه ش
خوش خوشَک مَرِم همه حموم مرتضی علی
پَچه ها وَرْمَمَلِم بین اَوای معرکه ش
سمت ازمیغو مرم ،شُر شُر اَو،تخت عروس
مخورم به یَ کنارِ پلوای معرکه ش
چه مچسبه !چایی بهار نارنج خوری
که به دم کرده بِشَن رو اَلَوای معرکه ش
مسلما! شیرینی شعر قشنگ طبسیت
نه رووَرکِرده دَره نه باقلوای معرکه ش
مسلم یوسفی
گر عید کنی ز ما جدایی،مَردی
جز عید به ما رو بنمایی،مردی
مردی نبود،عید طبس را گشتن
مرداد اگر طبس بیایی،مردی
مسلم یوسفی
در محضر تو
زندگی تلطیف غزلی است
که سرودنش هیچ تکلفی به خود نمی گیرد
در این شبانه ی شیرین
نسل غراب ها را در من منقرض کرده ای
وخورشید وماه را یکجا به آسمانم دعوت
صاحبدلیت نام دیگر بزرگترین ثروت هاست
وبلوغ نگاهت ربطی مستقیم
به روشن شدن تکلیف های من با خودم دارد
در این شبانه ی شیرین
در این خیابان نورباران
مرور منشور چشمانت از من قول می گیرد
تا در روزهایی که حتی
باران بی شمار سنگها
در تقدیر پاهایم اتفاق بیفتد
من حق نداشته باشم
نسبت به زندگی بی اشتها باشم
مریم عابدین زاده
با کی مبارزه می کنم؟ برای چی مبارزه می کنم؟ اصلا چرا باید مبارزه کنم؟
هنوز درتحلیل هایم به این نتیجه نرسیده ام که بهای چیزی که از دست داده ام کمتر ازچیزی است که بدست آورده ام،یا می خواهم بدست بیاورم
هنوز درتحلیل هایم به این نتیجه نرسیده ام واین مرا سخت می آزارد
هنوز به خودم شک دارم وگاهی ازلجاجت هایم برای ادامه کاری که شروع میکنم بدم می آید
این سردرد لعنتی همیشه پرسش های این چنینی را باخودش به شقیقه های منقلبم می آورد
گاهی فکرمیکنم در انتخاب نحوه ی زیستم اشتباه کرده ام
گاهی فکرمیکنم یک عمر تعامل بی حاصلی را امتداد داده ام
گاهی فکرمیکنم یک عمر،یامن برای جماعت کران شیپور زده ام یا دیگران برای منی که کور باشم رقصیده اند
مهم کور وکری طرفین نیست مهم مصداق پر رنگ ،آب درهاون کوبیدن است۰
این سردرد لعنتی همیشه درسرم سوت این فریاد را می کشد که دستمال بستن برسری که درد نمی کرده خطابوده است،خطا بوده است که حالا هیچکس سردردهایت رانمی فهمدشاید شرطی شده ام که با این سردرد
بازهم مثل هرشنبه لباس می پوشم وبه راه می افتم
به کتابخانه که می رسم دخترک کوچک متصدی کتابخانه به من لبخند میزند ،بعد بامن به داخل سالن می آید وبرایم نقاشی میکشد
حالم کمی بهتر میشود،حوصله ی هیچکس را ندارم
دلم میخواهد دست کوچکش را بگیرم و باهم به بیرون بزنیم
یادم می آید بعداز گذر ازسن او دیگر هیچ اشتراکی درچشیدن طعم ها با همسالانم نداشته ام
به چای تلخ وتیره ی جلوی چشمانم نگاه میکنم ، به جابه جابیش با بستنی هایی که حالامیتوانستم قدم زنان بعدازافطار درخیابان بخورم
شاید این سردرد نقاط ضعف رابیشترجلوی دیدگانم می آورد
پلک هایم را روی هم فشار میدهم وفکرمیکنم، حرف های پراکنده زیاد است، استنباط های متناقض...
فکرمیکنم درلحظاتی فقط نام حافظ می ماند وکام بعضی ها...
حافظ را می بینم که گه گاه ازلابه لای کتابش سربیرون می آورد ورندانه به ریش داشته ونداشته ی مامی خندد
جلسه که تمام میشود سردرد من ازنیمه سرم به کل سرم رسیده است
امشب تاموقع سحرفقط همین پرسش ها را با خودم نشخوارمیکنم که با کی مبارزه میکنم؟ برای چی مبارزه میکنم؟ اصلا چراباید مبارزه کنم؟نمیتوانم آرام باشم
هنوز درتحلیل هایم به این نتیجه ی واحد نرسیده ام که بهای چیزی که از دست داده ام کمتراز چیزی است که بدست آورده ام یا میخواهم بدست بیاورم.
مریم عابدین زاده
بعداز جلسه ی حافظ خوانی