به بی عادتی کاش عادت کنیم
تمام امروز به این قضیه فکرمیکردم، به قضیه ی عادت....به قضیه ی بی عادتی... به مقوله ای که حالا چقدر برایم گسترده شده، چقدرپیچیده... کوچک که بودم پدرمرحومم فقط هنگامه ی مواجهه با مشکلات، یاتحمل چیزی نامتعارف ولی با کارکرد اخلاقی مثبت ، مدام با لبخندی که چاشنی مبارزه به همراه داشت، می گفت: دخترم ! آدم به همه چیز عادت میکند آن روزها من عادت کردن را فقط با بارمعنایی مثبتش می شناختم اما امروز حس بدی را نسبت به عادت ها وبی عادتی هایم از سرگذرانده ام امروز صبح که مثل هر روز آهنگ زنگ هشدار را به تعویق انداخته ودرمعنای صبح زودهنگام دست برده ام ،گوشی ام را کنار میگذارم،و به یک کلیت فکر میکنم، چه حرف غم انگیزی!، تصورکنید کسی به زنگ های هشدارو هشدار زنگ ها عادت کرده باشد آه چند سال است که از روستا آمده ایم؟ چند سال ؟که من اینقدر به کوکی بودن خودم عادت کرده ام، به بی کفشی پاهای برهنه ام،به دیرکرد اشعه های طلایی خورشید بربام بیداریم ،به گم شدن آواز خروس هایی که صدای هشدار وبیدارکردنشان هیچ صبحی را به تأخیر نمی انداخت.
یادداشت یکشنبه 6اردیبهشت
مریم عابدین زاده
واگرشعرنبود، من وتو درمقابل عصرآهن، بیش از این کم می آوردیم.