این روزها...
اینروزها نفس کم می آورم، ریه هایم پر از دود شده وشاید ریه های آسمان هم...
سرم شلوغ است وگیج میرود وشاید سرآسمان هم...
بدجوری احساس تنهایی میکنم وشاید...
دارم به آسمان می اندیشم به این آبی اسرارآمیز که دست نیافتنی ترین مخلوق خداست که اصلا از پشت پنجره های دایره ای کوچک هواپیما هم نمی توان این آبی اسرارآمیز را در آغوش کشید.
فقط میتوانی به این فکرکنی که حالا داری درمیان آن حرکت می کنی بدون آنکه بتوانی تصورکنی اصلا وسط آسمان کجاست؟ اصلا خود خود آسمان کجاست؟
بدون آنکه بتوانی دستت را درازکنی وبی واسطه صورت آبی اش را لمس کنی، صورت آبی آسمان، آسمانیکه همیشه نگاهمان میکند، گاهی برایمان دلسوزانه اشک میریزد
گاهی دست نسیمش موهایمان را نوازش میکند وگاهی ابرهایش را ریزریز میکند وبرایمان میفرستد پایین تادر جسم یک آدم برفی کنارمان باشد ودر حیاط خانه مان...
دارم به حقوق آسمان فکرمیکنم آیا اصلا آسمان حقی هم دارد ؟
یاتمام حق ها را خودمان خورده ایم، آه حق ها وحقوق ها را...
حقوق آسمانی که از اینهمه دود به سرفه افتاده وصورت آبی وقشنگش خاکستری شده وما اصلا به این توجه نکرده ایم... شاید فرصت اینکه گاهی سرمان را بالا بیاوریم وبه او لبخند بزنیم را نداریم.
باید برای این هم برنامه ریزی کنیم، مبادا هوایی شویم وآسمانی نه...
مبادا ازروی غفلت وقت کم بیاوریم، نکند از بقیه عقب بمانیم واز سهمیه آب ونان وسود بانکی مان کم شود.
یادمان باشد اگرروزی پشت ترافیک سنگین تمام جاده وخیابان های زمین ماندیم راه آبی آسمان همیشه باز است.
پرده را کنار بزن واز پشت پنجره هم که شده کمی به آسمان نگاه کن ببین دلش برایت تنگ است وتو آیا دلت برایش؟...
دست نوشته ی نوجوان خوب انجمن فائزه طاهری
واگرشعرنبود، من وتو درمقابل عصرآهن، بیش از این کم می آوردیم.