همیشه شعر فردای مابودی،انگار امروز و هرروزی که امروز میشد برای وقوعت ظرف خوبی نبود.
حالا من از روزی می ترسم که دیگر فردایی وجود نداشته باشد وتو همچنان شعر تفسیر ناشده ی فرداها باقی مانده باشی.
شاید ما چیزی کمتراز کودکان کاهلیم وقتی چیزی مهمتراز مشق شب را به فرداها موکول کردیم.
ومن ازتو دفاع میکنم واژه ایی که می خواهی بگویی هیچگاه پای گریزی برای دورشدن از ما نداشتی،هیچگاه...
ومن ازتو دفاع میکنم وقتی اعتراض داری به پاهایی که برروی بودنت گذاشته میشدند وبعد بدنبالت میدویدند  
شایدحکایت ما باتو حکایت اکسیژن است وآدمی زنده، وقتی ازیاد می برد زنده بودنش را وازیاد می برد باچه زنده بودنش را
شاید حکایت ما باتو حکایت مسافری است که چشم اندازهای مسیررا ازدست میدهد برای رسیدن به مقصدی که زیباترازمسیرنیست
آری بی شک عمری حکایت ماهمین بوده که  ازفصل های انگور گذشته ایم ،واز خاطراتی که میشد خاکستری نباشند
آری عمری حکایت ما همین بوده وقتی از لمس تو برهرچیز وهر آنچیزی که زیبا بود غفلت کردیم.
من ازتو دفاع میکنم چراکه باهرنفسی که میکشیم میتوانیم تورا دم کنیم وبازدم...میتوانیم تورا داشته باشیم، آری باهرنفسی که میکشیم
 من ازتو دفاع میکنم خوشبختی...خوشبختی ایی که دوست داری بگویی دیریاب نیستی ولی اینروزها دیریابت کرده اند،دیریاب.
مریم عابدین زاده