نام تو روستاست، شب ها که سقف خواب مرا قورباغه ها هاشور میزنند
(در روستا که زندگی میکردیم این کوه مشرف به اتاقم بود،هرصبح بانگاه به آن از خواب بیدار می شدم)
نام کوچکم را از شناسنامه ام برمیدارم تا بزرگ بنویسم : من یک روستایی ام، دلخوش به دامنه ی کوهی که ضرب المثلش کرده اید برای به خود نارسیدن
دارم فکرمیکنم مهم نیست که کوهها به هم برسند، مهم این است که من همیشه دربسترشان به خودم نزدیک شده ام، آری حداقل به مرزهای خودم نزدیک...
واین فتوی، فتوی مقدس پیران روستایمان است وقتی به خشت هام خام نگریستند ومارا برحذر داشتند از اعتماد به آینه هایی که شکستن در ذاتشان است
گاهی باید برای برانداز شدن تنها درمحضر خودت بنشینی، تنها در محضرخودت.
من فکرمیکنم هیچکس از ارتفاع نمی ترسد بلکه انسان ها ازسقوط از ارتفاع ,واهمه دارند، کوه را دوست دارم وقتی بلندترین قله اش ، ارتفاع را در ذهنم زنده میکند ونه سقوط را..
کوه را دوست دارم، بسترسنگی سرشار ازسکوتی که انعکاس صدایم میشود وبه آبی ها پیوندم میدهد به آسمان...
پیغمبران وعارفانی که نجوا ها ودعاها ودلتنگی ها شان را برکوه عرضه کرده اند، تبرئه نموده اند سنگها را ازنشنیدن.
گاهی که دلتنگم به کوه پناه می برم به سنگهایی که گوش میشوند برای دلتنگی هایی که دوست دارند ابراز گردند.
مریم عابدین زاده
واگرشعرنبود، من وتو درمقابل عصرآهن، بیش از این کم می آوردیم.