افتاده در این معرکه سرهای زیادی
بسم الله الرحمن الرحیم
بسم رب الحسین
افتاده در این معرکه سرهای زیادی
از دست گرفته است وبدن های زیادی
ما را چه شده ست از بر معشوق گذشتن
بی فتنه نباشد سر سودای زیادی
اری ره عشق است و خطرهای دو چندان
افتاده در این راه بدن های زیادی
هر شعله که بر خیمه زدندونظر افتاد
یک لحظه فرو ریخت دلی وزپی یادی
چون روح جدا گشته زجان پدر اندم
روحی زرسالت که پسر داشت ز؛ یادی
افتاد وکمان شدپی این قامت رعنا
اندم که زمین خورد اخایی زبلندی
یک شب گذر از خانه ساقی ادب کن
باشد گذرش ازره صد ساله زیادی
ما صبر زساقی وزمیخانه گرفتیم
اموخته در مکتبش ایوب زیادی
مجروح ره عشق توایم وسپری نیست
رنگین شده با خون لب ودندان زیادی
ما را سر سودای غم دوست چنان کرد
تا شیر عمل گشته نه الفاظ زیادی
********************************
علی اکبرم را از دل قران گذر دادم.......
برایش بهر برگشتن...... دعای مادرش کافیست........
از زیر نگاه قران میگذرد
کاسه ی ابی روان درپی اش
وتضمین سلامتی به گذر از قران.......
اینست حال مسافر هنگام رفتن...........
واین آغاز دلبستگیست
وجایی در کربلا.......
اغاز دل کندن.
علی لیلا رفت
با اذن قران
حتی ازدرون قلب قران
ارام خرامید........واز حرز نگاه اهل حرم جاری شد
بارانی گرفت .....به مثابه اب فرات
یک مصحف قران وهزار کاسه خوناب......هزار چشمه روان
وبازگشت وقران اورا بازگرداند.....
وچه بازگشتی؟؟؟؟
همان قران ناطق لب گشود:
جوانان بنی هاشم بیایید ........علی را تا در خیمه رسانید...
..................وصلی الله علی الباکین علی الحسین علیه السلام............
*************************
خطابه خوان عاشوار"امام سجاد ع"
از نگاهش سکوت می بارید.....
قطرات زلال شبنم بود ......
که زچشمان رود می بارید........
چشم ها تداعی یادند..........
خاطرات اصیل بی برگشت
خاطراتی که تلخ یا شیرین
می وزد مثل باد در یک دشت
هرکجا دشنه ای می اورند......
یاد نیزه ونیزه دارافتاد
هر کجا مشک خشک رامی دید
یاد سقا ویک سوار افتاد.......
هر کجا می نشت درمجلس......
بین شان پیر بود یا که جوان
کودکی نورسیده می امد
برلبش می نشست..... یا عطشان
اب رابه بعد داغ پدر
جرعه جرعه چو زهر می نوشید
خاطراتی که مثل تیر از قلب
از درون لهوف می جوشید
هیچ روزی نبود در دل او
که زیاد پدر جدا افتد
هرکه پرسید این چه دلتنگیست؟
گفت نادیده کی ز سماع افتد
کی شود یوسفی رود از یاد
که زیعقوب خود جدا افتد
کی شود یوسفی شوی ودگر
عزت از دامنت سوا افتد
کی شود کودکی لبش تشنه
بهر ابی سرش جدا افتد
کی ببینی که داغ فرزندی
چون علی بر دل شما افتد
کی ببینی که شهد شیرینی
از لب قاسمم جدا افتد
عمه ایوبمان شده بود
کوه صبری که قامتش خم بود
کوه صبری که داغ پی در پی
لحظه ای شکر رااز او نربود
من او هر دو خطبه خوان بودیم
خطبه خوان دیار حرمله ها
خطبه هایی که یاد جدم را
میچکاند اززبا ن فاصله ها
هیچ روزی نشد فراموشم
یاد دیدارهای اخر را
یاد گودال قتلگاه وفرات
یادخاموش حلق اصغر را
کربلا لرزش عبای شماست
کل عالم اسیر تسبیحت
دور دنیا به قد فاصله ایست
بین قد قامت است وتکبیرت
من به درک شما که هیچ حبیب
تافرزدق هنوز فاصله هست
ساده گویم که شعر من کوتاه
وهمین بس که لطفتان صله است
یا علی مدد
اللهم عجل لولیک الفرج بحق المضطر
خانم وثوق ابراهیمی عضو جدید انجمن
واگرشعرنبود، من وتو درمقابل عصرآهن، بیش از این کم می آوردیم.