پیرمرد صبور است، او همیشه صبور بوده، بی آنکه عشق رابنویسد، آنرا زندگی کرده، وبی آنکه درسی خوانده باشد، سینه اش شرح مشروح  هزاران کتاب است، لب لباب آنچه را که باید بدانیم، لب لباب آنچه را که باید زندگی کنیم.
پیرمرد صبور است، او همیشه صبور بوده، اما اینبار او نمیتواند صبرکند، چراکه قبل از انارهای کال، یاقوت دلش خونین شده، تصور کنید هویت سبزو زنده ی تنه ای را که باید چوب حراج بخورد، ازطرف کس یا کسانی که نمیترسند از اینکه دارند ریشه ی عاطفه ها را می خشکانند.  
حافظه ی درختان باغ او پراز خاطره ی چوب حراج خوردن است، انارهایی که نیمه کال می افتند در محضرقدم هایی که زودتراز موعد باغ را با درختان برگ دار به پاییز پیوند میدهد.
بیچاره همسرپیرمرد نگاهی به برگ برگ دفترچه ی درمانیش می اندازد وخجالت میکشد، عکاسی که هنوز سوژه های عاشقانه را قاب میکند، به این می اندیشد که این خجالت بیشتر به صورت آنکسی می آید که چند دقیقه پیش انارها را نکشیده دروانت گذاشت وبرد...بیچاره زن به دغدغه ایی فکرمیکند که همراه هربیماری به سراغش می آید، به دغدغه ایی بدترازبیماریش، دغدغه ایی که هیچ دکترنمیتواند داروی خاصی برایش تجویزکند، دغدغه ایی که نمیدانی برای نبودنش به کدام مرجع مراجعه کنی.
درزندگی گاهی زخم هایی وجود دارد، که یا اصلا چسب زخم به کارت نمی آید، یا ابعاد چسب زخمی که داری از زخمت بسیار کوچکتر می باشد،گاهی فکرمیکنی کجای بودنت درد نمیکند؟  کاردت که به استخوان میرسد، آنطرف تراز زخم داشتن ایستاده ایی...
پیرمرد صبور است ، ولی او مجبوربود...
مریم عابدین زاده