بیداری خواب ها
دیشب به چراغ خواب خانه حسودی کردم وقتی با اشاره انگشتم آرام به خواب رفت. اما من بی خواب و بی تاب
دلم
برای سکوت ذهنم میسوزد وقتی لشگر همهمه ها بی هوا شیشه های خانه اش را می
شکنند. دلم برای سکوت می سوزد و از ساعت دیواری خانه گله دارد . ساعتی که
قدم هایش را پرشتاب وپرصدا بر روی افکار خسته ام می دواند. زمان به سرعت
می رود و خیالش نیست که من جا مانده ام . عجیب اینجاست که این همه بی خوابی
هنوزم بیدارم نکرده است.
خانم مریم مکاریان
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۲/۱۱/۱۶ ساعت توسط
|
واگرشعرنبود، من وتو درمقابل عصرآهن، بیش از این کم می آوردیم.