دیشب به چراغ خواب خانه حسودی کردم وقتی با اشاره انگشتم آرام به خواب رفت. اما من بی خواب و بی تاب
دلم برای سکوت ذهنم میسوزد وقتی لشگر همهمه ها بی هوا شیشه های خانه اش را می شکنند. دلم برای سکوت می سوزد و از ساعت دیواری خانه گله دارد . ساعتی که قدم هایش را پرشتاب وپرصدا بر روی افکار خسته ام می دواند. زمان به سرعت می رود و خیالش نیست که من جا مانده ام . عجیب اینجاست که این همه بی خوابی هنوزم بیدارم نکرده است.

خانم مریم مکاریان