بارشته ی افکاری که کلافه شده ،لباسی به جز سردرگمی نمیشود بافت.

میپوشم به خیابان می روم ،آدم ها بدجور نگاهم میکنند ،من لباس آنها را

دوست ندارم ،هیچکدام اندازه ی تنشان نیست ،اصلا مال خودشان نیست

لباسم آنها را آزار میدهد،دور میشوم،فردا برای ادعای پختگی ام لباس

مادر بزرگ را می پوشم ...اینبار در شهر گم میشوم.

خانم مریم مکاریان