کلافه ی افکار.....
بارشته ی افکاری که کلافه شده ،لباسی به جز سردرگمی نمیشود بافت.
میپوشم به خیابان می روم ،آدم ها بدجور نگاهم میکنند ،من لباس آنها را
دوست ندارم ،هیچکدام اندازه ی تنشان نیست ،اصلا مال خودشان نیست
لباسم آنها را آزار میدهد،دور میشوم،فردا برای ادعای پختگی ام لباس
مادر بزرگ را می پوشم ...اینبار در شهر گم میشوم.
خانم مریم مکاریان
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۹۲/۱۱/۱۸ ساعت توسط
|
واگرشعرنبود، من وتو درمقابل عصرآهن، بیش از این کم می آوردیم.