من به پاشویه ی خویش در آب فکر میکنم ،خواه صندلیم روبه دریا باشد خواه نباشد..........
عکس از آقای عباس زمانیان
آب، روشنایی است
آب ، روشنی
ومن که زاده ی کویرم عطشناکی زمین را برای باران، چقدر خوب می فهمم، ودستان استغاثه را برای خیس شدن.
کاش میشد بوی باران را هم ثبت کرد، درکویری که خورشیدش زودتر وپررنگ تر ازهمه جا ازپشت ابرسربرمی آرد،وقطره هایی که چه زود طعم تبخیر را می فهمند.
گسل های خشک را زیر پاهایم دوست دارم، گسل های خشک را که شاید ساحلی باشد ترک خورده، ساحلی به سبک کویر...اصلا چه فرق میکند، مهم نوازش پاهایم است که چه خوب آنرا لمس میکنم، که چه خوب آنرا روی این گسل های خشک ،حس ...
این عکس خاطره ی باریدن آسمان است، خاطره ی پیمانه های عطشناک خاک برای پرشدن، وکودکی که در آبگیر بی ماهی، چیزی برای دیدن کشف میکند، چیزی برای درنگ...
گاهی حجم آب، وخورشیدی که همیشه کلاه طلایی برکه میشود ، اندیشه ات را برحذر میدارد تابه یاد ماهی ها بیفتی...چراکه مأمن ماهی ها فقط بایددریا باشد...فقط دریا
باران ببار، به حرمت نامت وبه حرمت نمکی که از این کویر...
باران ببار.

واگرشعرنبود، من وتو درمقابل عصرآهن، بیش از این کم می آوردیم.