بنظر خودم شخصیت معما گونه ایی ندارم که نیاز باشد برای حل ابهامش مدام ازآن سخن برانم، کسانی که می خواستند مرا بشناسند ، شناخته اند ، کسانی که مر انشناخته اند بیشترازاینکه نخواهند،نمیتوانند مرا بشناسند
بله بخاطراین وبخاطر پرهیزاز تکرار گاه وبیگاه درونیاتم چند روز است که چیزی ننوشته ام
شاید چون تنها سوژه ی مجاورم، خودم بوده ام، شاید سختی این موضوع که کسی نتواندبه موازات شانه های خودش راه برود ، نوشتن را برای من حاشیه کرده است
حتی درسفری هم که داشتم سوژه ای نیافتم، گرچه واقفم کلیت سوژه ها از اتفاق افتادن دردنیای بیرون پیروی نمیکنند، بل این آدمی است که گاهی درمجرای رفت ها وآمدهامی ایستد واز زاویه ی نگاه خودش به پدیده ها، اشیا وآدم ها سمت وسو میدهد،سمت وسوی هنری، اخلاقی، ادبی .
نمیدانم چیزی که خلأش را احساس میکند، وبزرگنمایی یا کمترینه نشان دادنش را مزیت میداند
فکرمیکنم تا همین جا بس باشد ، این راهم تنها برای مقدمه نوشته ام، فکرمیکنم همین ایجاز درگفتن (من نه منم) سخنانم را درمورد خودم هم بسط وهم جمع میکند، پس بقولی این سخن بگذار تا وقت دگر
واما دیشب، دیشب گرگ ومیش هوا بود که از خودم خسته شده بودم، واما دیشب گرگ ومیش هوا بود که به برادرم زنگ زدم تا بیاید دنبالم
انگار واجب بود که زیر نور قرص ماه کامل مردم را ببینم، وشهر را در روشنایی...
اوخرید داشت ومیدانست من بیشتروقتی خرید ندارم برای بیرون رفتن به او زنگ میزنم، صرف دیدن ...صرف به نتیجه رسیدن اینکه من چقدر باید شبیه مردم باشم، آنها چقدرباید شبیه من... باصدایی که مهربانی ، لحن مردانه اش را نامرئی میکرد، پرسید کجا پارک کنم؟
نگاهی به اطراف محلی که درآن ایستاده بودیم انداختم وگفتم: همین جا، جای پارک که هست
بنظرم مکان قشنگی بود
در راسته ای که همه مغازه بودند، مغازه ی کوچکی را باهمان ابعاد مسجدش کرده بودند ،که همین به آن بزرگی میداد، با فرش های سبز رنگ، مسجدی بنام علی اصغر
ما دقیقا زیر بید مجنون روبروی مسجد پارک کرده بودیم، بیدمجنون تنها درختی که همه میدانیم به یک اشاره ی باد چقدر می رقصد، چقدرتکان می خورد
برادرم که رفت، صدای رادیو را بلند کردم ونگاهم را به مردم دوختم، بعدازچند دقیقه ی نسبتا کوتاه وانتی سفید بالاتر ازما پارک کرد، پسر ودختری جوان به همراه دوزن ومرد نسبتا مسن ، خندان وحرف زنان به بازار می رفتند وگاهی سرکی به مغازها می کشیدند
به درمسجد که رسیدند یکی از مردها ازآنها جداگشت وداخل مسجد شد ،مسجد خلوت خلوت بود جزاو هیچ کس دیگر آنجا نبود
ازپشت پنجره ماشین، همراه با قنوت او احساس خوبی داشتم، بنده ی خدا چقدر خالصانه دعامیکرد
هیچ یک از بزرگترهایی که ازآنجا رد شدند نگاهی به داخل مسجد نینداختند جز دو سه بچه ی پنج شش ساله
مرد که از مسجد بیرون آمد بیشتر بخاطرم رسید که چقدرلباس آبیش برازنده اش می باشد که چقدرلباس آبیش به او می آید
رادیو بعداز اذان موسیقی سنتی آرامی گذاشته بود،بی آنکه حتی یک لحظه یادم بیاید چرا برادرم دیرکرده،محو شنیدن ودیدن بودم
نمیدانم چند دقیقه گذشت ولی من اصلا احساس خستگی نمی کردم
همراه با برادرم آن خانواده هم آمدند،درست حدس زده بودم در دستشان چیزهایی بود که نشان میداد دارند خرید عروسی میکنند، چند بسته شیرینی، گل وآیینه وشمعدان...
چه زیبا، چه جالب ، آینه در دست مردی بود که چند دقیقه قبل درمسجد نماز خواند، فکرکنم پدر دختر بود
نگاهی به کوچه انداختم عابرانش مدام عوض میشدند، یک لحظه با خودم فکرکردم،این سوژه بیش ازآنکه به درد نوشتن بخورد،برای فیلم شدن خوب بود، بیشتریک سوژه ی تصویری بود،یک شکارتصویری تا نوشتاری
گاهی یک دقیقه فیلم را در صد صفحه نوشتار نمیشود نشان داد ، نوشت....
من چطور میتوانم زیبایی ماه کامل را از لای برگ های بیدمجنون نشان بدهم که انگار آن زیبایی را غربال شده میکرد،یا برازنده گی رنگ آبی را برقامت مردی که درمسجد نماز خواند
نگاهی به کوچه انداختم، درکوچه ای که عابرانش مدام عوض میشوند،هیچ کس نمیداند چرا آیینه داری آنقدر به آن مرد می آید
خدایا کوری سخت است وبقولی آینه داری در"محلت کوران " از آن سخت تر
خدایا....!
درهمین افکار بودم که برادرم گفت: این هم قرص های مادر
نگاهی به آن خانواده انداختم، داشتند شیرینی میخوردند،انگار آن شمعدانی ها هم نورشان را ازقرص ماه کامل می گرفتند
درمسجد بازبود
مسجد....
درخانه ما ،مادرم بیش ازهمه ی ما به مسجد، خانه ی خدا می گوید
بشنو این نکته که خود را زغم آزاده کنی " خون خوری گرطلب روزی ننهاده کنی " آخرالامر گل....
داشت این غزل حافظ بصورت آوازین از رادیو پخش میشد، داشتم با طیب خاطر به خانه برمی گشتم
مریم عابدین زاده 8مرداد94
پانوشت ..حالم برای ادامه ی زندگی خوب است ،اما حالم برای نوشتن زیادنه .....
بنابراین این متن را بی ویرایش در وبلاگ قرار میدهم ....
واگرشعرنبود، من وتو درمقابل عصرآهن، بیش از این کم می آوردیم.