دیروز تا خود کتابخانه با عینک های سیاهم جنگیدم
انگار هر روز دارد قاب اصالت زنانه ی من
از دیوارهای شهر فرو می افتد
چه تراژدی ایی
قابی بیفتد وبجای آن دلی بشکند
نگاه کن ...
دیگر نه معصومیت دختران کوزه به دوش
نه مادرانی که بوی گندم می دهند
وقتی هر گیسو محرم هر بادی می شود
با خود می گویم
به راستی اندازه ی پیرهن تنگ مرا
چه کسی می گیرد
که هزاران جیب سوراخ
برای افتادن شناسنامه ی هزاران ساله ام دارد
نکند پشت قدم های مادر بزرگ آب نریختم
بیچاره مادر بزرگ چه خوب بلد بود
بی آنکه حتی سوراخ سوزن را ببیند
اصالت ببافد
فرق من با او دراین است
که مدام دارم کلاف سردرگم می بافم
دیروز تا خود کتابخانه با عینک های سیاهم جنگیدم
باید بنشینم وتحلیل کنم
باید بنشینم وخوب تحلیل کنم
راستی چقدر از بصیرت
با دیدن حاصل میشود؟
مریم عابدین زاده
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۴/۰۵/۱۵ ساعت توسط
|
واگرشعرنبود، من وتو درمقابل عصرآهن، بیش از این کم می آوردیم.