سرنوشت مترسکانه
مترسک چوبی نگاهی به خودش انداخت وگفت :اصل ذات من درختی است که
کلاه بر سرش رفته باشد .
مترسک چوبی گفت :بی هنری در انتخاب یعنی همین ....
همین که سالها وسط مزرعه ی آفتابگردان بایستی ،بی آنکه هیچ گاه ،گلی
بر سرخودت زده باشی .
مترسک چوبی گفت:چطور میتوانم از سرنوشت مترسکانه نترسم
از آخر الامری که ترس همه از تو ریخته باشد ،جز ترس خودت از خودت....
مریم عابدین زاده
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۴/۰۵/۲۶ ساعت توسط
|
واگرشعرنبود، من وتو درمقابل عصرآهن، بیش از این کم می آوردیم.