از بس شراب خوردم،جانم به لب رسیده

روز است پیش چشمم انگار شب رسیده

چشمم دگر ندارد سویی برای دیدن

از تاب رفته ام من ،هنگام تب رسیده

من مست مست گشتم از تلخی می ،اما 

هر جرعه ایی که آمد گویا رطب رسیده

ایمان از اندرونم گویی فرار کرده

هنگام عشق بازی در نیمه شب رسیده

از آتش شرابم رخت ریا وغم سوخت

شادی بی نهایت از این سبب رسیده

در راه عشق ،محمود باید بباخت جان را

چون قصد کرده ام من جانم به لب رسیده

 

محمود کاظم زاده ....تشکر از ایشان