ازسرکار که می آیم، ساعت تقریبا دوازده است، هوای آفتابی نسبتا گرمی است، مادر روی تخت وسط حیاط نشسته ودارد موهای فرفری اش را شانه میزند ، با آنقدر حجب وحیایی که وقتی من در رابازمی کنم ،فکرمیکند برادربزرگم است وفورا روسری سفید حاشیه دارش را به سرمیکشد
مادرتویی؟ فکرکردم
ودوباره روسری را از روی سرش برمیداردو شروع میکند به قسمت دیگرموهای فرفری نیمه سفیدش را شانه زدن
هنوز کفشهایم را درجاکفشی نگذاشته ام که می گوید:
مادریه نگاهی به مرغ های روی اجاق گازبنداز
به نشانه اطاعت سرم راتکان میدهم وبه آشپزخانه می روم
غذاهای مادر اغلب بوی زیره میدهد، بوی آویشن
باصدای بلند می پرسم خاموش کنم؟
ومادر باصدای بلندتری  جواب میدهد نه مادر نمی بینی رب نداره؟
راستی میری رب بگیری؟
می خواهم بگویم خسته ام، می خواهم بگویم خب چه اشکالی دارد که رب نداشته باشد، می خواهم بگویم گوجه که داریم...می خواهم بگویم مهمان که نداریم تاهمه چیز رسمی باشداما وقتی یادم می آید اگر او مثل همیشه رب را باپیاز تف ندهد ، خودش نخواهد خورد
فورا جلوی آینه می روم وبعدازپوشیدن مقنعه کیف پولم را برمیدارم واین یعنی اینکه می روم، واین یعنی اینکه چرانروم؟
مادر که لبخند میزند دلم می شکند، لبخندهایش را دوست دارم ولی وقتی چین های صورتش ودور چشمهای درشتش نمایان ترمیشود دلم می گیرد، از دور به لبخندش نگاه میکنم،نگاه نه، بیشترفکر، وبعددستگیره در رامی چرخانم
مغازه دور نیست ، ازمسیر رفتن، به پارک بالای خانه چشم می دوزم، چقدر خالی وسوت وکور است  
چند قدم مانده به مغازه نوجوانی لاغر با کت وشلوار لی ازمغازه بیرون می آید، دو پاکت سیگار در دست دارد و یک نوشابه که بادیدن من سیگارهایش را درجیبش میگذارد
پلاستیک ضخیم جلوی مغازه را کنارمیزنم، کسی دیده نمیشود، خیره به قفسه ها نگاه میکنم
مغازه دار...پیرمرد خشک وتکیده ای است بعد ازکمی مکث سرش را ازپشت پیشخوان بالا می آورد، در دستهایش، دستکش های پلاستیکی ای است ویک سطل پراز خیارشورکپک زده
که بادیدن من فورا آنرا به پشت یخچال هل میدهد
سلام خانوم ببخشید بفرمایید
می گویم رب دارید؟ ووقتی خودم را کنار قفسه ی رب ها می بینم سوالم را با بر داشتن یک قوطی اصلاح میکنم
ببخشید منظورم این بود که اینا چنده؟
پیرمرد که قوطی را درنایلون میگذارد وبه دستم میدهد هنوز جای خالی یک پرسش در ذهنم سنگینی میکند ازپشت دربرمی گردم
ببخشید آقافروش سیگار به افراد زیرهجده سال ممنوع نه؟.......
قبل ازاینکه حرفم تمام شود پیرمرد با رگ گردن نیمه متورم شده  و نگاهی که انگارسفاهت مرا نشانه گرفته می گوید
ای خانوم...حتما منظورتون اون پسری بود که پیش پای شما....ای بابا ...حالا گیریم من  وبعد حرفش را ادامه نمیدهد
البته بله ممنوع
ولی اون که شمادیدید هجده سال به بالاست، بعد دستش را روی چانه اش میگذارد وبعداز کمی مکث می گوید
بله همسن بچه داداشمه می شناسمش
یعنی الان نوزده سال و ...
حالت مجاب شدن به خودم می گیرم وازمغازه بیرون میزنم

کمی ازمغازه که دورمیشوم دوباره نگاهم را به پارک می اندازم
همان پسرتنها روی نیمکت نشسته ودارد بطری نوشابه را سرمیکشد
نگاهی به قوطی رب خودم میکنم، ای وای حواسم نبوده وپولی را که به پیرمردمغازه دار داده بودم را دوباره از روی پیشخوان بر داشته ام
به سرعت برمی گردم، چقدر خسته ام، چقدر بی حواس شده ام
وارد مغازه که میشود بازهم مغازه دار دیده نمیشود
ببخشید...ببخشید
پول ..پول این قوطی رو...
دوباره پیرمرد ازپشت پیشخوان سرش را بالا می آورد ، اینبار بدون دستکش ، کنار آن سطل خیارشورکپک زده
دستش را درازمیکند ومی گوید: قابلی نداشت گفتم دوباره ازاینجاها ردمیشوید
پول را روی ترازویش می گذارم وبالبخندی مصنوعی تشکرمیکنم
به خانه که می رسم مادر پیازهایش راتف داده و فقط منتظر رب است که به او برسانم
قوطی را به دستش میدهم و به اتاقم میروم
 تا لباسهایم را دربیاورم هنوزچند دقیقه نمیشود که
صدای مادر می آید بیا سفره را انداختم، بیا از دهن میفته
ازغذاهای گوشتی خوشم نمی آید،  دوست دارم بخوابم، دوست دارم عصرغذا بخورم
برای من که استعداد چاقی دارم بهترهم هست هم شام  محسوب میشود هم ناهار
اما مادر....
بلند میشوم وسرسفره می نشینم مادریک تکه گوشت سفید آغشته به رب را روی بشقابم میگذارد، شروع میکنم به خوردن ..به مادرم لبخند میزنم اما ازلبخند زدن های او دلم می گیرد
اصلا نمیدانم چی می خورم، مدام دستهای آن نوجوان ، دستهای آن مغازه دار جلوی چشمانم رژه می روند
نمیدانم چرا اینقدر سرفه به سراغم می آید، سرفه های خشک بدجور
مادر دستپاچه میشود
استخوون که نداشت مادر ، چیزی تو گلوت گیرکرده؟
با اشاره ی سر می گویم نه ولیوان آب را باولع سرمیکشم
به اتاقم می روم،هنوز دارم سرفه میکنم
به قصه ی مجاب شده گی فکرمیکنم
به انواعش، به اینکه ما روزانه چقدر ازطرف خودمان یا دیگران مجاب میشویم؟، چقدر ادای مجاب شدن درمی آوریم؟ کجای این ادا درآوردن خوب است؟دوست داشتن چقدر نقش مثبت یا منفی درمجاب شده گی دارد؟، قانون منطبق بر بی اخلاقی چطوروچگونه میتواند آدم رامجاب کند؟آیا صرف قانونی بودن یک چیز، منبع مستدلی برای دفاع از بعضی چیزها پیدا میشود؟،

دفتر را برمیدارم ،  هنوز دنبال خودکار نوک تیزم می گردم که مادر درمیزند
خوب شدی؟
سرفه ام را حبس میکنم
خوبم مادر...
به قوطی رب فکرمیکنم
به پاکت های سیگار پسر
به توجیه پیرمرد مغازه دار
به سطل خیارشورکپک زده،
گاهی فکرمیکنم من هیچگاه پروانه شدن را تجربه نخواهم کرد، وقتی  مدام پیله دور خودم می بافم.
مریم عابدین زاده

یادداشت چهار شنبه 4 آذر

 

دوستان عزیز واقفم که این نوشته دچار اطناب است

ومیشود جاهایی از آن که شخصی وبدیهی است حذف گردد

فعلا نسخه یاداشت شده در گوشی ام را به لب تاب منتقل کرده ام

ان شا ا...در جهت رفع نواقصش خواهم کوشید