شب فراق تو هر شب که هست یلداییست
بی شک ،غفلت رهزن تفکر ماست ،ورنه هرشب می توان به این قضیه فکر کرد
هر روز ،هر لحظه ....
لیک در شبی از شب ها که گیسوان سیاهش از همیشه بلندتر میشود انگار
بهتر میتوان به کوتاهی عمر اندیشید به چرایی دور هم نبودن ها .....
و وقتی نفس های گرم در هم می پیچد ،پشت پنجره ی بخار گرفته به تمام
چیزهایی که میتواند سرما را از پشت شیشه عبور ندهد
آه...در ذات حوضچه ی اکنون یخ زده گی معنا نمی شود ،باید قدر هم را بدانیم
باید هندوانه ایی برای هم قاچ کنیم ،باید یاقوت های سرخ انار را به هم تعارف ....
چه زیباست یلدا وقتی در آن تمام چیزها یادمان می آورند از فردا شب ها
کوتاه خواهند شد
پاهایم را زیر کرسی می کنم واز جریان یخ زده گی می هراسم
پاهایم را زیر کرسی می کنم وبا خودم می گویم :
این یک دقیقه بهانه است ....جرقه است ...نماد است ...که در حافظه ی پاهایم
خون هشیاری به جریان بیفتد
پاهایم را زیر کرسی میکنم وبا خودم می گویم :
براستی این چهار روز دنیا را باید بدنبال چه چیزی دوید ؟
یلدا ..دختر گیسو بلند دوستت داریم وقتی کوتاهی عمر را یادمان می آوری
وقتی چرایی دور هم نبودن ها را ....وقتی زیبایی دور هم بودن ها را ....
پیشاپیش شب شرقی غزل ...شب شرقی حافظ....شب شرقی آواز
برشما دوستان صاحبدل وصاحب نفس خجسته باد
بر سر آنم که گر ز دست برآید
دست به کاری زنم که غصه سر آید
خلوت دل نیست جای صحبت اضداد
دیو چو بیرون رود فرشته درآید
صحبت حکام ظلمت شب یلداست
نور ز خورشید جوی بو که برآید
بر در ارباب بیمروت دنیا
چند نشینی که خواجه کی به درآید
ترک گدایی مکن که گنج بیابی
از نظر ره روی که در گذر آید
صالح و طالح متاع خویش نمودند
تا که قبول افتد و که در نظر آید
بلبل عاشق تو عمر خواه که آخر
باغ شود سبز و شاخ گل به بر آید
غفلت حافظ در این سراچه عجب نیست
هر که به میخانه رفت بیخبر آید
مریم عابدین زاده
یادداشت پنجشنبه 26 آذر
واگرشعرنبود، من وتو درمقابل عصرآهن، بیش از این کم می آوردیم.