آدم ها با هم فرق دارند
تا اینجای جمله
چیزی غیر قابل هضم کردن نگفته ام
غصه از اینجای قصه آغاز میشود
از نقطه ی پایانی که نمی توانم
برای شروع ،سر سطر بگذارم
از نمایش دیگرگونه ایی که نمی خواهم
برای اجرای خودم بیابم
آدم ها با هم فرق دارند
که من در ساحلی که تو وعده اش را میدهی
که تو بر آن می رقصی
حسی ،جز حس نهنگ ها در کناره ی دریا
به سراغم نمی آید
میدانی ...باید به تفاوت ها احترام بگذاریم
...
تنها دستان ناهشیار
تکه های ناموزون پازل را
کنار هم قرار میدهند
مریم عابدین زاده
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۴/۱۱/۰۱ ساعت توسط
|
واگرشعرنبود، من وتو درمقابل عصرآهن، بیش از این کم می آوردیم.