ای چشم مست تو قدح و اشک تو شراب
تو ساقی منی که ببردی زدیده خواب
از دوریَت سحر به لبم ناله بود و آه
نه پای آمدن به رهت داشتم، نه تاب
چشمم به راه بود و خیالم که بینمت
اما چه سود، هیچ نبودی به جز سراب
دیگر توان دیدن ره را نداشتم
از بس که گشته بود مرا دیده پرزآب
آهسته آمدی و شنیدم چو بوی تو
از بهر دیدنت بنمودم کمی شتاب
آب دو دیده پاک نمودم ز اشتیاق
از دل کشیدم آهی و کردم تو را خطاب
بیمار خنده های توام بیشتر بخند
خورشید آرزوی منی،گرمتر بتاب

 

علیرضا شیعه زاده

تشکر از ایشان