از من لباس زنانه ای مانده که دارد خودش را از کلمات می چلاند
از من کسی که در صف ایستاده ،تا شاید هنگامه ی شستن افکار درهمش فرا برسد
هرچنداینروزها هیچ فلسفه ایی نمی خوانم اما تهوع هایی فزون تر از سارتر را تجربه میکنم
این پربسامدترین پرسشی است که اینروزها از خودم می پرسم
من چقدر درست زیسته ام ؟
این پربسامدترین پرسشی است که حتی از مغزم به جیب هایم رسوخ کرده
وقتی در اوج سرما ،دستهایم را در جیب پالتوام میکنم وهیچ گرمایی به آنها منتقل نمی شود
هیچ شکلاتی نصیبشان ...
واهمه دارم از اینکه تنبل ترین شاگردی باشم که هنوز دارد از روی دغدغه های
بیست سالگی اش مشق می نویسد
واهمه دارم از اینکه چرا نوشتن من را به مجرای مثبت خالی شدن هدایت نمیکند
وسط این همه ماجرا ،اینروزها برای خیابانم زنبیلی شبیه به تمام عابران خیابان خریده م
اینروزها به خوشبختی ذهن های ناخسته فکر میکنم ،به اینکه چقدر خوب است
که هرچقدر استکان های چای را سر بکشی ،باز هم پلک هایت بی اراده روی هم بیفتد
اینروزها دوست دارم سیب ونانم را در اتاقی بخورم که هیچ خودکار ودفتری را به رسمیت
نمی شناسد
چند روز است که ننوشته ام ...چند روز است که خودم را آویزان کرده ام به بند روزمره گی ...
مریم عابدین زاده
واگرشعرنبود، من وتو درمقابل عصرآهن، بیش از این کم می آوردیم.