در من زنی زنده است که مدام می پندارد

نسبت های بی ربط ،یا چیزهای عاریت

صورت دنیا را خراش عمیق میدهد

آه ...گوش های دنیا را گوشواره های سنگین ،کر کرده ...

وچشم های ما را عینک های بی نمره ،کور ...

ورنه خالق دنیایی نبودیم که در آن

پرنده را باسنگ نسبتی باشد

یا درخت ،ریشه اش را جزئی از خویش نداند

درمن زنی زنده است که دوست دارد خودش را

به آرامش قهوه ای تلخ ،دعوت کند

ودنیا را به یک ایست شاعرانه ی شیرین

به هنگامه ای هرچند کوتاه

تا چند عکس یادگاری

از دستهایی که میتوانند گلدان شوند گرفته شود

از گلهای سرخ نامعلق ...

به هنگامه ای هر چند کوتاه

تا عقب گرد ماشه ها به تفنگ ،رویا به نظر نیاید

در من زنی زنده است

زنی خسته با خاطراتی تلخ

از پرنده هایی که در فصل های بی ربط به مهاجرت

لانه هاشان را در میان آتش وخون

در میان سنگ وفلاخن ،گم کرده اند

به این فکر میکنم که اگر فرمان گاه وبیگاه

همین ایست های شاعرانه ی شیرین نبود

همین آرامش قهو ه های تلخ ....

 

من مبارزی شکست خورده بودم

در مقابل آنانی که حجت هاشان

رگهای متورم گردنشان می باشد

یامن ،کمرخمیده ی مداومی

که برای برچیدن سنگهایی

که جلوی پایش می اندازند

 لحظه ایی نمی توانست قد راست کند

در من زنی زنده  است که مدام می پندارد ..........

 

مریم عابدین زاده