بزرگتر که شدم از احتمال تصویر شطرنجی ام در روزنامه های دولتی...
اما اینروزها ترس های جدیدی خودشان را به من رسانده اند
ترس از چیز یا کسی نه ...بلکه ترس از فرایندها ،تغییر ها ...تبدل ها
امروز در مغازه وقتی زنی مزرعه ی جو گندمی موهایش را مدام استتار میکرد
و مجبور بود که به کفش های پاشنه بلند ،بیشتر از کمر دردهای میان سالیش
اهمیت بدهد ،ترس عجیبی خودش را به من رسانده بود
ترس عجیبی خودش را به من رسانده بود که مدام فکر میکردم
روزگار حق ندارد اینقدر شراب تشویش ،در جام آنهایی که سرد و گرمش
را چشیده اند بریزد
زن مدام پیراهن های رنگ رنگ را دست به دست می کرد ومن فکر میکردم
دارد روزگاری آغاز میشود که می خواهد ،مزیت چند پیراهن از دیگران پاره کردن
را از رونق بیندازد
به زن فکر میکنم
به شماره ی کفشهایش که دقیقا شماره ی کفش هایم بود
احتمالا چند سال دیگر من ...
آه ...باید اینروزها بر ازدیاد ترسهایی در این راستا غلبه کنم
باید دوباره اسبم را برای مبارزه زین نمایم
باید به اسبم تاکید کنم فقط مرا جلوی خودم به زمین بزند
چه بگویم ..هنوز دارم به استتار مزرعه ی موهای جو گندمی زن ،فکر میکنم
به جامعه ایی که که اگر انگشتی برای ورق زدن زنانش در این سن نداشته باشد
پاهایی قوی برای پامال کردنشان پیدا خواهد کرد
مریم عابدین زاده
یادداشت شنبه 18 اردیبهشت
واگرشعرنبود، من وتو درمقابل عصرآهن، بیش از این کم می آوردیم.