با کی مبارزه می کنم؟ برای چی مبارزه می کنم؟ اصلا چرا باید مبارزه کنم؟
هنوز درتحلیل هایم به این نتیجه نرسیده ام که بهای چیزی که از دست داده ام کمتر ازچیزی است که بدست آورده ام،یا می خواهم بدست بیاورم
هنوز درتحلیل هایم به این نتیجه نرسیده ام واین مرا سخت می آزارد
هنوز به خودم شک دارم وگاهی ازلجاجت هایم برای ادامه کاری که شروع میکنم بدم می آید
این سردرد لعنتی همیشه پرسش های این چنینی را باخودش به شقیقه های منقلبم می آورد
گاهی فکرمیکنم در انتخاب نحوه ی زیستم اشتباه کرده ام
گاهی فکرمیکنم یک عمر تعامل بی حاصلی را امتداد داده ام
گاهی فکرمیکنم یک عمر،یامن برای جماعت کران شیپور زده ام یا دیگران برای منی که کور باشم رقصیده اند
مهم کور وکری طرفین نیست مهم مصداق پر رنگ ،آب درهاون کوبیدن است۰
این سردرد لعنتی همیشه درسرم سوت این فریاد را می کشد که دستمال بستن برسری که درد نمی کرده خطابوده است،خطا بوده است که حالا هیچکس سردردهایت رانمی فهمدشاید شرطی شده ام که با این سردرد
بازهم مثل هرشنبه  لباس می پوشم وبه راه می افتم
به کتابخانه که می رسم دخترک کوچک متصدی کتابخانه به من لبخند میزند ،بعد بامن به داخل سالن می آید وبرایم  نقاشی میکشد
حالم کمی بهتر میشود،حوصله ی هیچکس را ندارم
دلم میخواهد دست کوچکش را بگیرم و باهم به بیرون بزنیم
یادم می آید بعداز گذر ازسن او دیگر هیچ اشتراکی درچشیدن طعم ها با همسالانم نداشته ام
به چای تلخ وتیره ی جلوی چشمانم نگاه میکنم ، به جابه جابیش با بستنی هایی که حالامیتوانستم قدم زنان بعدازافطار درخیابان بخورم
شاید این سردرد نقاط ضعف رابیشترجلوی دیدگانم می آورد
پلک هایم را روی هم فشار میدهم وفکرمیکنم، حرف های پراکنده زیاد است، استنباط های متناقض...
فکرمیکنم درلحظاتی فقط نام حافظ می ماند وکام بعضی ها...
حافظ را می بینم که گه گاه ازلابه لای کتابش سربیرون می آورد ورندانه به ریش داشته ونداشته ی مامی خندد
جلسه که تمام میشود سردرد من ازنیمه سرم به کل سرم رسیده است
امشب تاموقع سحرفقط همین پرسش ها را با خودم نشخوارمیکنم که با کی مبارزه میکنم؟ برای چی مبارزه میکنم؟ اصلا چراباید مبارزه کنم؟نمیتوانم آرام باشم
هنوز درتحلیل هایم به این نتیجه ی واحد نرسیده ام که بهای چیزی که از دست داده ام کمتراز چیزی است که بدست آورده ام یا میخواهم بدست بیاورم.

مریم عابدین زاده

بعداز جلسه ی حافظ خوانی