خانه ی کوچکش بوی تنهایی میدهد،بوی درهم تنیده ی بعضی افکار خام وپخته،واینروزها به زعم من ،گاهی بوی التقاط چیزهای بی ربط
‏‎ .‎ولی من ازپنجره ی خانه اش، مفهوم مردم وخیابان را عمیق ترمعنا میکنم،عمیق ترمی بینم
بی اختیار اولین نگاهم را به قفس گذاشته شده روی پنجره می اندازم...
بی اختیار اولین نگاهم را روی دو پرنده ی محبوس
لبخندی مصنوعی می زنم ومی گویم: هنوزاینها را آزاد نکرده ای؟
نگاهش را برمی گرداند ومی گوید:تو هنوزهم شاعرانه فکرمیکنی؟
اخم هایم را درهم می کشم ومی پرسم: این حرف رانمیشود عاقلانه تفسیرکرد؟
فورا وسط صحبتم می پرد که چرا اینروزها ازشاعرانه حرف زدن واهمه داری؟
جدی ترمیشوم ومی گویم : نه! من فقط اینروزها می خواهم تخمین بزنم که چند درصد شاعرانه ها میتوانند عاقلانه باشند، متناسب با عملی شدن، همین....اصلا من می خواهم اینروزها عاقلانه ها وشاعرانه ها رابه نفع هم تلفیق کنم
بعد دوباره نگاهم را به دو پرنده ی کوچک محبوس می اندازم
قفس را فورا برمیدارم وبه حیاط می برم
با عجله بدنبالم می دود
می پرسد:یعنی می خواهی؟!
درتلاقی نگاهم با نگاهش خواهشی گره می خورد که مسئول بازکردنش فقط اوست
درتلاقی نگاهم بانگاهش درخواستی است مبنی براینکه پرنده هارا آزاد کن
زیادسماجت نمیکند ،می شناسمش ،نه اینکه سمج نباشد اماوقتی اینگونه میشود حتما می خواهد آموزه ای را به من القاءکند، فورا درقفس را بازمیکند و یکی ازپرنده ها را به دست آسمان می سپارد
نگاهم رابه آن یکی می دوزم و فورا می پرسم پس این یکی چی؟
آه میکشد ومی گوید: یعنی این یکی راهم بدست....وبعد سکوت می کند
کنجکاو میشوم و می پرسم بدست چی؟ ها؟
بدست چی؟
ترجیح میدهد سکوتش را ادامه دهد
بعد ازمکثی کوتاه، آنقدرکوتاه که من هنوز ردپای پرنده ها را روی دیوارتماشا میکنم، می پرسد:حتما چون به تساوی حقوقشان اعتقاد داری گفتی این یکی راهم آزاد کنم ،ها؟
آه میکشم ومی گویم: ببین معلوم نیست چند دقیقه بعدازاین آزادی کدام یک ازآنها اسیرچنگال گربه شود وکدام یک...
ولی ماباید، اصلا وظیفه ی ماست که...
وسط حرفم می پرد ومی گوید:ولی  پرنده های خانگی را که آزاد نمی کنند!
می گویم:این پرنده ها که مثل مرغ وخروس ها خانگی نبوده اند،تو خانگی شان کرده ای
حتی مرغ وخروس ها هم شاید فلسفه ی خانگی شدنشان چیز مسخره ای باشد
چشم های کوچکش را کوچک تر میکند وبه زمین می دوزد ،بعد سرش را بالا می آورد ومی گوید:
تو فکرمیکنی خیلی زرنگی؟
مفهومی ازاستفهام انکاریش به ذهنم خطورمیکند، و نزدیک است که چشمانم ازچرایی این سوالش از حدقه بیرون بزند
فورا موضع می گیرم ومی گویم: بزرگترین اشتباه تو این است که فکرمیکنی میتوانی فکرهای مرا بخوانی
چند لحظه سکوتی سرد درشبانگاه حیاط کوچکش بین ماجولان میدهد
تا برود سینی چای رابیاورد،روی تخت وسط حیاط می نشینم و به پرنده های رفته فکر میکنم به سرنوشتشان ، به درقفسی که حالا باز بازاست
وقتی برمی گردد وسینی چای را بدون تعارف روی تخت می گذارد، فورا سیگارش را روشن میکند

سیگارش را روشن میکند وکمی آنطرف تر روی پله ها ولو میشود
من ترجیح میدهم سکوت کنم،سکوتم نه مربوط به مقوله ی حرف نداشتن است، نه جرأت نداشتن، سکوتم فقط مربوط به مقوله ی به خودم اجازه ندادن است، او را می شناسم، درچنین مواقعی هیچگاه به خودم اجازه نمیدهم که بگویم سیگارنکشد،چون میدانم وقتی درچنین مواقعی سیگار را روشن میکند، چیزی شبیه چند چلچراغ امید دراو رو به خاموشی رفته است
چون میدانم اگراو درآن لحظه سیگار رانکشد چیزی خطرناکتر و زودتراز سیگار، او را در دود غلیظ و نامرئی ای که هیچکس نمی بیند خفه خواهد کرد
سیگار را که به نیمه می رساند من چایم را سرکشیده ام
بی هیچ مقدمه ای می گویم: غرض ازمزاحمت
بایگانی مجله....هزاروسیصدو هشتاد وشش تا هزاروسیصدو هشتادوهشتت رامی خواهم
گر،می گیرد،وشاید نوستالژی های تلخ درسرش زنده میشود
می گوید ندارم،می خواهی چیکار؟
انداختمشان بیرون، به چه دردی می خورد؟
می گویم : داری ولی تحلیلت برای به من ندادن اشتباه است
میخواهم یک تحقیق انجام بدهم ایرادی دارد؟
از روی پله ها بلند میشود، دستش را برای بر داشتن چای دراز میکند،ته سیگارش را درون باغچه پرت می نماید ومی گوید :
ازهارمونی چیزی میدانی؟
منتظرم حرفش را ادامه بدهد
می گوید:باید چیزها به هم بیایند، باید کس ها هم به هم بیایند،باید جنسیت آدم ها هم متناسب با کارشان باشد
اصلا باید همه چیزها به هم بیایند،مگرنه؟
می گویم: پراکنده گویی می کنی،یاشاید کلی گویی،من نمی فهمم
می گوید ببین مثل همین سیگاری که کشیدنش کمتربه جنسیت من می آید ،من درآن سالها هم کارهایی کردم که شاید با جنسیتم... با روحیه ام
صدایش رابلندترمی کند ومی گوید:تو خودت را از روی  غلتک زندگی پرت نکن،غلتکی که دارد جاده را برایت صاف میکند
می گویم شاید من روی غلتکی باشم که فقط ایستاده است ازکجا بدانم وقتی حرکت کردمیخواهد جاده راصاف کند یاخراب؟
بی اعتنا به حرفهای من دوباره سخنانش را تکرارمیکند
وسط حرفش می پرم و می گویم: بازهم داری پراکنده گویی می کنی،اما ازشدت خستگی واستیصال نه ازآبشخور اعتقاد مگرنه؟
دستش راروی شقیقه اش میگذارد،بنظرم چای سردشده را بجای آب خنک سرمیکشد، نگاهش را به دربازقفس می اندازد ومی گوید:ببین
غم انگیزاست که پرنده درقفس آب و نان داشته باشد وپرواز نداشته باشد
وغم انگیز ترآنست که پرنده را ازقفس آزاد کنند وپروازش را فقط به جستجوی آب و دانه بفرستند
بعد رویش را به من میکند ومی گوید:چیزی ازتسلسل معیوب میدانی؟ شنیده ای؟
بگذارشاعرانه هایت....
بگذار....یک لحظه گوشهایم بی اختیارکرمیشوند، درلاک خودم فرو میروم
ازاینکه نمیدانم کارعاقلانه میکنم یا حرف شاعرانه میزنم دلم می گیرد
به سرنوشت آن دو پرنده فکرمیکنم،یکی ازآنهارفته است ویکی هنوز روی نرده های دیوار حیاط نشسته...
بجای مقاله ی نانوشته  سکوتم را درفضا منتشرمی نمایم
خداحافظی میکنم، وبه آرامی درحیاط را باز.... ، پایین کوچه چند زن جوان کالسکه ی بچه هل میدهند
پایین کوچه چند زن جوان با لذت بستنی می خورند.
مریم عابدین زاده