ساحل بهانه ایست ،رفتن رسیدن است
نمیشود واقع بین نبود ،اینرا چشم هایی که فکر میکنم اینروزها نیاز به عینک دارند
به من گوشزد میکنند .
آدمی تا باشد همیشه سنگهایی خواهند بود که جلوی پایش بیفتند و به موازات آن
آدمی تا باشد مجبور به داشتن معجونی از عشق وامید در دستهایش است
روزی اگر چیزی غیر از این بود،یا آدمی بیدرد است ،یا ناتوان در یافتن پادزهر...
روزی اگر غیر از این بود ،این دو صفت سبز از حیثیت انسانی او رخت بر بسته است
این حرفها ،گفتار بعد از گیسوان سیاهی است ،که بی آنکه گذرشان
به آسیاب افتاده باشد ،دارند به حقیقت سپید میشوند
این حرفها ،گفتار بعد از گیسوان سیاهی است که دیگر میدانند
نباید منتظر هیچ اسب سپیدی بنشینند
نه ...حالا متصور هیچ پایانی آرمانی برای اتمام خیابان وخیابان هایی
که در سرنوشت پاهای من وسرنوشت پاهای نوع بشر ،
سنگریزه یا سنگلاخ دغدغه می اندازند نیستم
فقط اینروزها خسته ام از اینکه مدام پاهایم به دغدغه های ناسبز بخورد
به سنگهایی تکراری ...
ورنه هنوز از لابه لای انگشتانم ،تمام قطرات عشق وامید نچکیده
که با این همه نرسیدن ،باز هم میخواهم معمار پلی باشم
بر روی رودخانه ای که نامش زندگی است
معمار پلی ،تا اگر بشود تقدس عبور را را اثبات کنم
ونه ضرورت و الزام در رسیدن را......
مریم عابدین زاده
واگرشعرنبود، من وتو درمقابل عصرآهن، بیش از این کم می آوردیم.