(به مناسب روز صنعت ومعدن که همیشه مرا به یاد کارگران عزیز معادن می اندازد

این متن تقدیم به تمام این بزرگواران )

 

به خانه که بر می گردد ،دلش می گیرد از دنیا ،دلش می گیرد از خودش ...

از اینکه فکر میکنند مفهوم عدد را نمی فهمد ،مفهوم حق را

از بیکاری وبیگاری ای که با هم مترادفش کرده اند

هر ماه کاغذهای سپید بی عدد را جلو اش می گذارند

تا امضایش تنهاسیاه مشقی  باشد،پای سندهای دروغین ..

صبورتر از تمام سنگها ،با دلی شکسته سنگهای معدن را می شکند

صبورتر از تمام سنگها با دلی شکسته سنگهای معدن را می شکند

وتنها آنکه از خون جگر خوردن چیزی میداند

می فهمدکه او در مقام صبر ،زودتر از سنگها ،دلش لعل شده است

پایان هرماه برایش حسی می آورد ،شبیه حس آمدن پاییز

آنجا که نمیداند قرار است دوباره پای قراردادش امضا شود یانه ...

به چشم های دخترش فکر میکند

از حق وحقوقش چیزی به میان نمی آورد

وفکر میکند پدر بودن به همین است

که دوباره سیاه مشق امضایش را

پای آن قراردادهای سپید بی عدد بکشد

مریم عابدین زاده